کتاب : نهج البلاغه همراه

 
 
:مترجم   سيدجمال الدين دين پرور
 

   
 

فصلنامه پژوهشي و اطلاع رساني نهج البلاغه شماره 23 و 24

 

فصلنامه 24- 23

 
 
   

µ

خطبه 1-20

 

µ

خطبه 21-40

 

µ

خطبه 41-60

 

µ

خطبه 61-80

 

µ

خطبه 81-100

 

µ

خطبه 101-120

 

µ

خطبه121-140

 

µ

خطبه 141-160

 

µ

خطبه 161-180

 

µ

خطبه181-200

 

µ

خطبه 201-220

 

µ

خطبه 221-240

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خطـبه 101
پس سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و انسان را آفريد، بى شك آنچه شما را از آن خبر دهم از پيامبر امّى است، كه نه خبردهنده دروغ گويد و نه شنونده جاهل بُوَد.
براستى مى بينم كه آن گمراهِ گمراه كننده (معاويه) در شام فرياد كند و
پرچمهاى خود را در اطراف كوفه بر زمين كوبيده است. پس چون دهان براى بلعيدن مردم گشايد و دهانه مركب قدرت به دست گيرد و شهرها را زير پاى سپاهيانش بلرزاند، فتنه و فساد، مردم را به دندان دَرد، و آتش جنگ موج زند، و چهره روز دژم و درهم شود و شبها زخم خورده و مجروح گردد.
پس آنگاه كه كشتهاى او سر برآرد و به ثمر نشيند و ريشه دواند، و آنگاه كه
فرياد مستانه او بلند شود و نيزه هاى او برق زند، پرچمهاى فتنه هاى سخت و شكننده افراخته گردند و چون شب تاريك و درياى پرتلاطم روى آورند. و چه بسا كه طوفانها كوفه را بلرزاند و تندباد حوادث بر آن بگذرد، و بزودى گروهها به جان هم افتند و آنها كه ايستاده و مقاومند، درو شوند و آنها كه از پاى افتند، نابود گردند.
نيز در پيشگوييهاست
فتنه ها در راه است

خطـبه 102
خوشبخت ترين آنان كسى است كه براى ايستادن جايى، و براى آرامش فراخنايى يابد.
از همين خطبه است:
فتنه هايى در راه است به سياهىِ شب تار كه هيچ كس در برابرش مقاومت نكند و هيچ پرچم و سپاهى آن را برنگرداند، و چون اسب زين كرده دهانه اش به دست كسى است كه به شتاب آن را رانَد و فوق طاقتش به حركت وادارد. مردم آن روزگار در رنج و عذاب فوق العاده، و درآمدشان بسيار اندك و بى مايه. سرانجام گروهى كه نزد مستكبران خوار، و در زمين ناشناخته، و در آسمان شناخته شده اند با اينان در راه خدا جهاد كنند.
پس واى بر تو ـ اى بصره ـ آن زمان كه لشكرى از انتقام الهى بر تو فرود آيد كه نه غبارى برخيزد و نه صدايى شنيده شود، و مردم تو به جنگ و قحطى كشته شوند.

خطـبه 102
بينديشـيد

به دنيا از دريچه چشم پارسايان بنگريد، آنان كه از دنيا روى برتافتند و بدان دل نبستند، زيرا به خدا سوگند كسى را كه در آن سكنى گزيده بزودى بيرون برَد و آن خوشگذران رفاه طلب را به زارى افكنَد. آنچه پشت كرده و درگذشته است ديگر بازنگردد و از آنچه آيد، كسى خبر ندارد تا به انتظارش نشيند. خوشحالىِ آن همزاد اندوه و غم است و چالاكىِ مردان آن رو به سوى سستى و ضعف.
پس، از اين همه چيزها كه به چشمتان بزرگ آيد و از آن به شگفت آييد، فريب نخوريد، زيرا بسيار كم با شما مانَد.خدا رحمت كند كسى را كه بينديشد تا پند گيرد، آنگاه پذيرد و به كار بندد. پس گويى دنيايى كه هم اكنون هست بزودى نيست شود، و آخرت كه آغاز گردد گويى همچنان بوده است. هر چيز تمام شود، و هرچه انتظارش را برى خواهد آمد، و هرچه آمدنى است بزودى خواهد رسيد.
دانا كسى است كه قدر خويش شناسد، و در نادانىِ آدمى همين بس كه ارزش خود نداند. بدترينِ مردم نزد خدا كسى است كه خدا او را به خودش واگذارد، و از راه درست روى برتابد و بدون راهبر راه سپرَد. اگر به كشت دنيا دعوت شود پاسخ گويد و دست به كار شود، ولى اگر به كشت آخرت خوانده شود سستى كند. گويى كار در مزرعه دنيا بر او واجب است، ولى در مزرعه آخرت مسؤوليّتى به دوشش نيست!
روزگار فتنه زمانى است كه تنها ايماندار گمنام نجات يابد، اگر در صحنه آيد، شناخته نشود و اگر حاضر نشود، نبود او احساس نگردد. آنان چراغهاى هدايت و نشانه هاى راه در شب اند. سخن چينى نكنند، و حريم جامعه را با شرّ و فساد ندرند، و از شايعه پراكنى و بدگويى دورى كنند. خداوند درهاى رحمت خويش را بر آنها بگشايد و سختىِ خشمش را از آنان برطرف سازد.
اى مردم، بزودى روزگارى بر شما آيد كه اسلام از حقيقت خود تهى شود همان گونه كه ظرفى پر واژگون گردد.

خطـبه 103
كنيد، امّا در پناه نگرفت كه امتحان نشويد. آرى، آن برترين گوينده فرمود: «بى شك در اين نشانه هايى است، و ما قطعاً آزمايش كننده ايم»38.
منظور امام ـ درود خدا بر او ـ از «كُلُّ مُؤْمِن نُوَمَة»، كسى است كه يادش فراموش شده و آزارش اندك بوده است. و كلمه «اَلْمَسايِيح» جمع «مِسْياح» است، يعنى كسى بين مردم فساد و سخن چينى كند و حريم جامعه را بشكند. و «اَلْمَذايِيع» جمع «مِذْياع» است، و آن كسى است كه از ديگرى بدى بشنود و آن را افشا و منتشر كند و به گوش ديگران برساند. و «اَلْبُذُر» جمع «بَذُور» است، و آن كسى است كه نادانى و بى خرديش زياد، و گفتارش لغو و بيهوده باشد.
على(ع)، كاروانسالار سـپاه اسلام
امّا بعد، خداى پاك، محمّد را ـ درود خدا بر او و خاندانش ـ در روزگارى فرستاد كه هيچ عربى نوشتارى نخوانده و پيامبرى و وحيى را ادّعا نكرده بود. پس به كمك ياران و پيروانش با مخالفانش نبرد كرد و همواره به راه نجاتشان هدايت نمود، و پيش از آنكه رستاخيزشان فرارسد آنان را آماده ساخت، و درراه ماندگان و شكسته بالان را دست گرفت و ياريشان كرد تا به مقصد رسند ـ مگر آنها را كه خود راه هلاكت را برگزيدند و از هر چيزى مى گريختند ـ تا سرانجام به سرمنزل سعادت رساندشان، و در خانه امن و امان نشاندشان، و حال و روزشان سامان گرفت، و فراوانى و نعمت به رويشان ريخت.

خطـبه 104
ناتوانى كردم و نه ترسيدم و نه خيانت كردم و نه سستى نمودم. به خدا سوگند، باطل را مى شكافم تا حق را از تهيگاه آن خارج سازم.گزيده اى از اين خطبه قبلاً گذشت امّا در اين روايت كم و زيادى جديد يافتم كه لازم آمد دوباره آن را بياورم.
سپيده دمان اسلام و ظهـور پيامبر(ص)
شبانگاه جاهليّت مى تاخت تا خداوند حضرت محمّد را ـ درود خدا بر او و خاندانش ـ برانگيخت كه گواه باشد و بشارت دهد و بترساند. او در خردسالى بهترين، و در كهنسالى بزرگوارترين انسان بود. از نظر اخلاق و فضايل پاكترينِ پاكان، و از نظر جود و بخشش پرباران ترين ابر آرام بود.
پس لذّتهاى دنيا به كامتان شيرين نشد و نوشيدن شير از پستانش مهيّا نگرديد مگر پس از برخورد با سختى ها و شكنجه هايى چون سوراخ كردن بينىِ شتر و بستن افسار بدان، و تنگِ زبر و آزاردهنده پالان.
آرى، حرام دنيا نزد گروههايى، چون «كُنار» بى خار است و حلال دنيا دور از دسترس و ناياب. در حالى كه ـ به خدا سوگند ـ آن را سايه اى ناپايدار تا زمانى محدود و كم شمار خواهيد يافت.
پس زمين براى شما از حكومت حق و عدل خالى، و دستهاتان در آن باز و بى بازدهى، و زمامداران راستينتان دست بسته و در سختى، و شمشيرهاتان بر ايشان حاكم، و شمشيرهاى آنان از شما در نيام.
آگاه باشيد كه هر خونى را خونخواهى هست و هر حقّى را حق خواهى. و بى ترديد خونخواه ما خداست كه از حقّ ما چون حقّ خود حمايت كند ونيازى به شاهد و دليل ندارد، و هيچ كس او را به ستوه نياورد، و هر كس بگريزد دوباره گرفتار آيد. پس به خدا سوگند اى بنى اميّه، ديرى نپايد كه حكومت را در دستهاى ديگران و در خانه دشمنانتان يابيد.
بهوش باشيد! بيناترين ديده ها آن است كه به خير و خوبى باز شود، وشنواترين گوشها آن است كه پندپذير باشد.
اى مردم، از فروغ چراغ «پندگوى پندپذير» بهره گيريد و از چشمه سارِزلالِ هرگز تيرگى نديده سيراب شويد.
اى بندگان خدا، به نادانيتان تكيه نزنيد و از هوسهاتان پيروى نكنيد، كه بى ترديد هر كس چنين كند سقوط خواهد كرد و بار پستى و هلاكتش را بر دوش گيرد و از جايى به جايى كوچ كند و به خاطر بى ثباتى در رأى و انديشه «هر لحظه به شكلى بت عيّار درآيد». او مى خواهد چيزهايى را كه تناسبى با هم ندارند به يكديگر پيوند دهد و آنچه را به يكديگر نزديك نيستند نزديك سازد.
پس شما را به خدا، شما را به خدا از اينكه به كسى شكوه و گلايه كنيد، كه به دادتان نرسد و با رأى و نظرش آنچه را برايتان آماده شده از هم بپاشد و درهم ريزد.
بى ترديد امام مسؤوليّت و وظيفه اى جز آنچه خدا به او فرمان داده، ندارد: پندها را بديشان برسانَد، در نصيحت و خيرخواهى بكوشد، سنّت پيامبر را زنده كند، حدود الهى را بر آنها كه بايد جارى سازد، و بيت المال را به اهلش رسانَد.
پس به سوى دانش شتابيد پيش از آنكه گياهش بخشكد، و پيش از آنكه به خود سرگرم شويد و از باغ دانشمندان محروم گرديد ديگران را از زشتى بازداريد; و خود را نيز واپاييد، كه شمايان مأمور به نهى از منكريد پس از آنكه خود از آن دورى كرده باشيد.

خطـبه 105
اسلام، چكاد هدايت و روشـنگرى

سپاس خداى را كه اسلام را بنيان نهاد، و برنامه هاى آن را براى پذيرندگان ساده و آسان ساخت، و پايه هاى آن را در برابر هر كه با آن درافتد محكم و استوار داشت. پس آن را «وادى امن» و «سرزمين صلح» پيوستگان و مؤمنان قرار داد و برهان و منطق نيرومند هر كس كه بدان سخن گويد، و گواهى صادق است براى هر كس كه از آن داورى جويد، و نور و روشنى است براى آن كه از آن روشنى و هدايت خواهد، و انديشه است براى كسى كه آن را دريابد، و عقل است براى آن كس كه بااراده باشد، و عبرت است براى آن كه عبرت پذير بُوَد، و نجات است براى آن كه تصديق كند، و اطمينان است براى آن كه توكّل نمايد، و راحت و آسايش است براى آن كه كارش را به خدا واگذارد، و سپر است براى آن كه صبر كند.
آرى، اسلام روشن ترين راه و آشكارترين مكتب است، مناره هاى نوربخش آن بر بلندترين چكاد روشنگرى ايستاده و راههاى زندگى را روشنى بخشيده، روشنگر هر چراغى است و در ميدانهاى مسابقه پيشتاز و برنده و هدفش والا و بلند، همه ابزار پيروزى و سعادت را فراهم آورده است، جوايز آن ارزنده و مورد علاقه است و سواركاران اين ميدان همه بزرگوار و باشخصيّت اند. آرى، پذيرش و ايمان، راه و روش اسلام، و خوبيها و پاكيها گلدسته هاى بلند آن است و مرگ هوسها و بى بندوباريها هدف اصلى آن، و دنيا ميدان مسابقه، و رستاخيز هنگامه پاداش، و بهشت جايزه آن.
در ياد پيامبر ـ درود خدا بر او و خاندانش ـ رسول خدا در راه هدايت و نجات مردم به نهايت تلاش كرد تا آنگاه كه مشعل دين را براى حقجويان روشن ساخت و پرچمى براى راهنمايى راهجويان برافراشت. پس او امين تو است كه امانت را پاس داشت، و گواه تو در روز قيامت، و فرستاده تو كه خود نعمت است، و پيامبر برحقّ تو كه خود رحمت است.پروردگارا، از آسمان عدل خويش بهره اى بدو بخش و دريا دريا خيرات و
بركاتت را بر او فرو ريز.
پروردگارا، بارگاه دين او را بر هر بنايى برافراز، و جايگاه او را در پيشگاهت بزرگ دار، و بر قدر و مرتبه او در آستانت بيفزا، و ابزار پيشرفت در اختيارش بگذار، و بدو برترى و كرامتى افزون بخش; و ما را در گروه او همدم و همراه گردان در حالى كه شرمسار و پشيمان نباشيم، و از راه او روى برنتابيم، و پيمان نشكنيم، و گمراه و گمراهگر نباشيم، و در دام فتنه ها سقوط نكنيم. اين سخن در گذشته گذشت جز آنكه آن را دوباره به خاطر اختلاف دو روايت آورديم.
از همين خطبه است خطاب به يارانش
و شمايان در پرتو كرامت الهى به جايى رسيديد كه كنيزكانتان را احترام كنند و همسايگانتان را تحويل گيرند، و كسانى كه بر آنان برترى و قدرتى نداريد شما را بزرگ دارند و آنها كه از سطوت و ابّهت شما نهراسند و بر آنان فرمانروايى نداريد از شما بترسند.

خطـبه 106
ستمگران را جاى داديد تا از موقعيّتتان سوءِ استفاده كنند، و اختيارتان را بدانها سپرديد، و احكام الهى را بديشان تسليم كرديد تا به شبهه ها عمل كنند و در شهوتها و هوسها گام زنند. به خدا سوگند، اگر هر يك از شمايان را زير هر ستاره اى و هر گوشه از دنيا بپراكنند، خداوند شما را گرد آورَد تا بدترين روز آنان را شاهد باشيد.
كـلام
در بعضى از روزهاى صفّين
شـناخت سـپاه

من كرّ و فرّ شما و ناپايداريتان را در عمليات ديدم. جفاپيشگان و فرومايگان و عربهاى اهل شام بر شما مى تاختند و شما را در اختيار مى گرفتند، در حالى كه شما بزرگان و شخصيّتهاى عرب و در اوج شرف و تباريد، پيشرو و پيش افتاده، برجسته و بالانشسته.
از اينكه ديدم شما سرانجام بر آنان دست يافتيد همچنان كه آنان بر شما دست يافته بودند، و با تير و نيزه آنها را از جايگاهشان برانداختيد همان گونه كه آنان شما را از جايگاهتان برانداخته بودند، آتش خشمم فرو نشست; و اندوه دلم شفا يافت آنگاه كه آنان را ديدم چون شتران تشنه ازدحام كنند، و بر يكديگر سوار شوند، و از آبشخور رانده گردند، و از ورود آنها جلو گيرند.

خطـبه 107
از پيشگوييهاى آن حضرت است
در وصف پيامبـر اكرم(ص)

سپاس خداى را كه به آفريدگانش بر آنان جلوه كرد و با برهانش در دلهاى آنان آشكار گشت. پديدگان را بدون نياز به فكر كردن آفريد، زيرا اصولاً انديشه و فكر ويژه آدميان است كه به كمك آن مجهولات خود را برطرف كنند در حالى كه خداوند به همه چيز داناست و نيازمند انديشه نيست. دانش او پرده هاى غيب را شكافته و به پيچيدگيهاى افكار پنهان احاطه يافته است.
از همين خطبه است در وصف رسولخدا ـ درود خدا بر او و خاندانش ـ خداوند او را برگزيد از تبار پيامبران، و خاستگاه نور درخشان، و بلنداى شخصيّت انسان، و مركز سرزمين بطحاء، و چراغهاى ظلمت شكن، و چشمه ساران حكمت.
رسول اكرم(ص) پزشكى است كه خود به جستجوى بيمار آيد و او را يابد و تيمار دارد. اوست كه دارو و درمانش را به نيكوترين وجهى به كار برَد تا بيمارى ريشه كن شود و هر جا كه دردى باشد از «كوردلى» و «ناشنوايى» و «گنگى»، به معالجه پردازد و مضايقه نكند. داروى شفابخش خود را پيوسته به بيمارانى كه به غفلت درافتاده و در وادى حيرت سرگشته اند مى رسانَد، آنان كه روشنى هاى حكمت را درنيافته و از برق دانشهاى ژرف چراغى نيفروخته اند مانند چارپايان علفخوار و چرنده و دلهايى چون سنگواره.
به بركت وجود نازنين پيامبر رحمت، اهل بينش و بصيرت به حقايق دست يابند و راه حق بر آنها كه ره جويند روشن و آشكار گردد، و پرده از چهره قيامت فرو افتد و نشانه آن براى نشانه جويان برملا گردد.
چرا شمايان را مرده هايى متحرّك، و زندگانى بى خاصيّت و بى تحرّك بينم؟! عبادتگرانى ناشايسته، بازرگانانى بى سود و بهره، بيدارانى خوابزده، شاهدانى غايب، تماشاگرانى كور، شنوندگانى كر، و گويندگانى گنگ.
اينك پرچم گمراهى به اهتزاز آمده و همه جا سايه گسترده و شمايان را درنورديده و در اختيار گرفته و با چوبدستى خود برگهاى زندگيتان را فرو ريخته. سركرده اين فتنه از دين خارج شد و بر گمراهى پاى فشرد. پس در اين روزگار از شما هيچ كس نماند مگر تفاله هايى چون تفاله ديگها و يا اشياءِ خُردى چون خاشاكها.
آرى، شمايان را چنان بكِشند و بكوبند كه پوست را در دبّاغى بكشند و گندم درو شده را بكوبند، و در اين هنگامه مؤمن را از ميانه شما چنان جدا كنند كه پرنده، دانه سالم را از دانه فاسد.
بهوش باشيد! خط ها و مكتبها شما را به كجا برند و در كدام تاريكزارى سرگردان كنند و با دروغ، فريب دهند؟ هيچ دانيد شما را از كجا آورند و به كجا بازگردانند؟!
پايان هر چيز را برنامه و قانونى است و هر حادثه ناپيدايى سرانجام دررسد. پس، از مربّيان الهى خود بشنويد و دلهاتان را در اختيارشان گذاريد تا اگر شما را خواندند بيدار شويد. كاروانسالار و ديده بان بايد به مردمش راست گويد و پراكندگيشان را بسامان آرد و افكارشان را متمركز كند، كه براستى حقيقت مطلب را براى شما شكافته است همان گونه كه «مهره» شكافته و درخت «صمغ»39 پوست كنده شود.
زمانى كه اسلام واژگونه شود
آرى، در اين زمان است كه باطل مواضع خود را محكم كند، و نادانى همه جا مستقر شود، و طاغوتيان به قدرت رسند، و دعوتگران به حق كم شوند، و روزگار چونان درنده گزنده حمله كند، و باطل پس از سكوت و سكون چون شتر نر فرياد برآرد، و مردم بر گناه و فساد دست برادرى دهند و از دين و ديندارى برگردند و بر دروغ دوستى و رفاقت كنند و بر راستى دشمنى ورزند.
پس در چنين اوضاع و احوالى فرزند، نافرمان و بدكردار شود و باران، بى موقع و زيانبار; و فرومايگان سر برآرند و بزرگواران سر در گريبان برند; و مردم آن زمان چون گرگانند و پادشاهانشان چون درندگان، و توده مردم در فكر خوردن و ثروت اندوختن، و تهيدستانشان چون مردگان.
صدق و راستى به فراموشى سپرده شود و دروغ رواج يابد: دوستى و مهربانى در دايره زبان، ولى تنش و چالش در دلها. در اين زمان، فسق و گناه چون نسب و تبار شود و پاكدامنى و عفّت شگفت گردد و اسلام باژگونه شود.

خطـبه 108
شـناخت خداوند

همه سر بر آستان او دارند و در پيشگاهش خاكسارند، و هر چيز به او پابرجا و استوار است. بى نيازىِ هر تهيدستى، عزّت هر فروافتاده اى، توان هر ناتوانى، و پناه هر ستمديده اى است. هر كس سخنى گويد بشنود، و آن كس كه مُهر سكوت بر لب زند رازش را داند، و هر كس بزيد روزيش دهد، و هر كس بميرد به سويش بازگردد.
چشمها تو را نبينند تا از تو خبر دهند بلكه پيش از آنكه پديدگانت تو را وصف كنند، بوده اى. تو آفريدگان را نيافريدى تا از وحشت تنهايى برهى، و آنها را به خاطر سود خود به كار نگرفتى. آن كه احضارش كنى نتواند گريخت، و آن كه در چنگ عدالتت افتد گريزى ندارد، و آن كه تو را نافرمانى كند از قدرت و فرمانرواييت نكاهد، و آن كه فرمانت برَد به حاكميّت و توانت نيفزايد، و آن كه در حكم تو خشم گيرد از فرمانت سرپيچى نتواند، و آن كه بر فرمان و تدبيرت پشت كند از تو بى نياز نخواهد بود. هر رازى نزد تو آشكار است و هر ناپيدايى نزد تو پيدا و پديدار. تو آن بيكرانه جاويدى كه خود بى پايانى ولى هر چيز به تو پايان يابد و سرانجام به تو بازگردد پس، از آستانت گريزگاهى نيست; و تويى وعده گاه همه كه جز تو نجات جايى نيست. اختيار هر جاندار و جنبنده اى به دست تو است و سير كمال هر انسانى به سوى تو.
بزرگ باد نامت و سر بر آستانت. راستى چه عظيم است آنچه از آفريدگانت كه مى بينيم، و اين همه عظمت در پيشگاه قدرتت چقدر كوچك است; و چه هول انگيز و هراسناك است آنچه از ملكوتت كه مى بينيم، و چقدر ناچيز است اين همه در برابر قدرت و سلطنتت كه از ديدگان ما پنهان است.
خدايا، چقدر نعمتهايت را در دنيا بر ما فرو ريختى، و چقدر اين همه نعمت در برابر نعمتهاى آخرت حقير و ناچيز است.
درباره فرشتگان
برخى از فرشتگانت را در آسمانهايت جا دادى و از زمينت فراتر داشتى. آنان داناترين و ترسان ترين و نزديك ترين بندگانت به تواَند.
هيچ «صلبى» و «زهدانى» آنان را در بر نگرفته و از آب پست آفريده نشده و رويدادهاى روزگار آنان را پراكنده نساخته است. ارادت و ايمانشان به آستان قُدست ثابت و پابرجاست و همه خواستها و آرمانشان تويى، و همه فرمانبرداريشان از تو است و لحظه اى از فرمانت سرپيچى نكنند. تازه اگر آنان حقايق معرفت ناشناخته تو را مى دانستند، بيش از اين در عبادت و اطاعتت مى كوشيدند و خود را بر اين قصور و تقصير سرزنش مى كردند و بخوبى درمى يافتند كه تو را آنچنان كه بايد عبادت نكرده اند و آن گونه كه شايد فرمان نبرده اند.
بزرگ باد نامت آفريدگارا، معبودا، كه آفريدگانت را چنين زيبا در بوته آزمايش نهادى: سرايى آفريدى و در آن سفره اى گستردى از نوشيدنى و خوردنى، همسران و خدمتگزاران، قصرها، جويها، كشتزارها و ميوه ها. آنگاه دعوتگرانى فرستادى كه مردم را به سوى اين سفره بخوانند.
امّا آنان نه به دعوت كننده پاسخ گفتند، نه به خواستهايت روى خوش نشان دادند و نه بدانچه اشتياق داشتى روى كردند، بلكه به مردارى روى آوردند كه به خوردن آن آبروى خويش بردند و دل بدان سپردند و در دوستى با آن آشتى كردند.
آنان كه دل به دنيا سپردند
آرى، هر كس به هرچه از دنيا دل سپرَد و شيدا و شيفته آن گردد، ديده اش را كور و دلش را بيمار سازد; پس با چشمى ناصحيح بيند و با گوشى ناشنوا شنود. ديو شهوت عقل او را درَد و درهم كوبد، و دنيا قلب او را ميرانَد و سرگشته و حيرانش سازد.
آرى، اين انسانِ سرگشته و به راهِ انبيا پشت كرده سرانجام بنده دنيا ودنياداران شود و به هر سو كه دنيا چرخد، او به همان سمت گردد و به هرچه روى آورَد، استقبال كند و به هيچ پيام و بيدارباشى از سوى خدا به خود نيايد و از هيچ پنددهنده اى پند نگيرد، در حالى كه او سرگذشت فريب خوردگان را بيند كه نه «راهِ پس» دارند و نه «راه پيش». چگونه آنچه از «سكرات مرگ» نمى دانستند به سرشان آمد، و در حال غفلت و هوى پرستى مرگشان دررسيد، و وعده هاى الهى در رستاخيز را توانستند ديد.
براستى آنچه به سرشان آمد وصف ناشدنى است: بيهوشى مرگ، و اندوهِ ازدست شدن و از دست دادن. پس دست و پايشان سست و رنگشان دگرگون شد، و آنگاه مرگ در ايشان پيش رفت و قدرت سخن گفتن را از آنان گرفت.
او در ميان خانواده با چشمانش مى نگريست و به گوشهايش مى شنيد درحالى كه عقلش به جا و انديشه اش رو به راه بود. مى انديشيد كه عمرش را در چه راهى صرف كرده و روزگارش را چگونه گذرانده. به ياد ثروتىمى افتد كه اندوخته و چشمش را از حلال و حرام بسته و از هر راهى ـ چه روشن و چه شبهه ناك ـ فراهم آورده و پى آمدهاى جمع مال گريبانگيرش شده و اينك در آستانه از دست دادن ثروتى است كه براى وارثان مى نهد و آنها از آن برخوردار مى شوند و در آن كام مى رانند. پس براى ديگران مهيّا كرده ولى سنگينى و گناهش به دوش او مانده است.
سكرات مرگ
آرى، اين بيچاره همه چاره ها بر او بسته شده و از اينكه حقيقت كارهايش بر او آشكار شده انگشت ندامت به دندان گزد و از آنچه در طول زندگيش بدان روى كرده روى گردانَد و آرزو كند كه آنچه بدان «غبطه» مى خورده و رشك مى برده به همان كس مى رسيده.
پس همچنان مرگ او را درهم پيچد تا گوشش هم به درد زبانش مبتلا شود، پس در ميان اهلش نه زبانش سخن گويد و نه گوشش شنود. چشمش را به چهره هاى آنان بگرداند و حركات زبان و دهان اطرافيانش را بيند ولى صدايشان را نشنود. سپس هجوم مرگ بيشتر شود و همان گونه كه گوشش را فراگرفته چشمش را هم فراگيرد تا روح از كالبدش بيرون رود، پس مردارى در بين خانواده اش گردد كه از نزديك شدنش وحشت كنند و از گرد او بگريزند. ديگر او نه گريه كننده اى را همراهى كند و نه خواننده اى را پاسخ گويد.
آنگاه او را در فرودجايى در زمين افكنند و آنجا به كردارش تحويل دهند و از ديدارش جدا شوند، تا آن زمان كه قلم «قضا» نوشته است و امور به دست «تقدير» الهى سپرده شود و آخرين آفريده به نخستين ملحق گردد و فرمان خدا آنچنان كه او خواسته است اجرا شود تا دوباره آفريدگان از نو لباس هستى پوشند.
رستاخيز بزرگ
آرى، تحوّل عظيم و رستاخيز بزرگ پديد آيد و خداوند آسمان را به جنبش آرد و بشكافد و زمين را بلرزانَد و بشدّت زير و رو كند و كوههاى آن را از جا بركند و بپراكند آن سان كه از هيبت شكوه و سطوت او بر يكديگر فرو كوبند و آنچه در دل دارند برون ريزند، و آنها را پس از كهنگى و فرسودگى، نو سازد و پس از پراكندگى، گرد آورَد.
آنگاه آنان را براى محاكمه و رسيدگىِ حساب و كتاب از يكديگر جداسازد تا از كردارهاى نهان و كارهاى پوشيده شان پرسش كند، و آنان را دو گروه سازد: يكى را نعمت بخشد، و ديگرى را به سزاى كردار زشتشان رسانَد.
آنان را كه فرمانبردار بودند در جوار خويش برخوردار گردانَد و در سراىخويش جاودانه سازد، آنجايى كه فرودآيندگانش هرگز كوچ نكنند، و رنج سفر و خانه بدوشى نبرند، و حال نيكويشان دگرگون نشود، ترسى بديشان نرسد، و از بيمارى خبرى نباشد، و خطرى تهديدشان نكند، و سفرها دربه درشان نسازد.
و امّا گنهكاران را در بدترين خانه ها دراندازد و دستشان را به گردنشانزنجير كند و پيشانيشان را به پايشان درپيچد، و آنان را لباسهاى جهنّمى و پاره هاى آتش درپوشاند و در عذابى شديد و آتشى سوزان دراندازد و در خانه اى زندانى كند كه از آن آتش زبانه كشد و زوزه كند و شراره هاى آن افروخته گردد و صداهاى هول آور كند. اقامت كننده در چنين خانه اى ديگر از آن كوچ نكند و از بند آن نرهد و زنجيرها از دست و پايش نگسلد; خانه اى كه نه خراب شدنى است و نه زندگى در آن تمام شدنى.

خطـبه 109
يادمان رسول خدا ـ درود خدا بر او و خاندانش

براستى كه آن حضرت دنيا را كوچك مى ديد و ناچيز مى انگاشت و آن را آسان مى گرفت و در آن زهد مىورزيد و مى دانست كه خداوند دنيا را به اختيار از او مى ستاند و به خاطر پستى آن، به ديگران مى سپارد. پس آن پيامبر رحمت دلش را از دنيا شست و جلوه آن را از وجودش رُفت، و دوست مى داشت زيورهاى آن از ديدگاهش دور شود تا از آن لباس فاخر نگيرد و موقعيّتى را اميد نبرد. از سوى پروردگارش تبليغ رسالت كرد تا راه عذر و بهانه را بست و امّتش را ترساننده پند داد و بشارت دهنده به سوى بهشت فراخواند.
ما درخت تناور نبوّت، مركز فرود پيامهاى الهى، رفتوآمدگاه فرشتگان،گنجينه هاى دانش، و چشمه ساران حكمت و سياستيم. ياور و دوست ما رحمت الهى را انتظار برَد، و دشمن و كينه توز ما چشم به راه قهر خداوند است.

خطبه109
به قرآن بينديشـيد و از سنّت پيامبر بهرهور شويد

خطـبه 110
عذاب الهى است، و حجّ خانه خدا و عمره كه فقر را مى زدايد و گناه را مى ريزد و مى شويد، و ارتباط خويشاوندى كه مال را افزايد و اجل را به درازا كشانَد، و صدقه پنهانى كه لغزشها را جبران سازد، و صدقه آشكار كه از مرگهاى بد جلو گيرد، و كارهاى نيكو كه انسان را از سقوط در بدبختى ها نگه دارد.
جام جانتان را از ياد خدا لبريز كنيد كه نيكوترين ياد است، و بدانچه پارسايان را وعده داده اند روى آوريد كه وعده الهى راست ترين وعده هاست، و از راه روشن پيامبرتان پيروى كنيد كه بهترين راههاست، و سنّت آن حضرت را به كار بنديد كه راهگشاترين سنّتها و روشهاست، و قرآن را فراگيريد كه بهترين سخنهاست، و در آن بينديشيد و آن را دريابيد كه بهار دلهاست، و از نور قرآن شفا خواهيد كه شفابخش سينه هاست، و آن را نيكو تلاوت كنيد كه سودمندترين داستانهاست.
بى شك دانايى كه از علمش سود نبرَد چون نادان سرگشته اى است كه از نادانى خويش بهوش نيامده باشد، بلكه گناه او بزرگتر است و حسرت و اندوهش بيشتر و سرزنشش نزد پروردگار افزون تر.
دنيا را بشـناسـيد
امّا بعد، پس شمايان را از دنيا بيم دهم و از آن به پرهيز آرم، زيرا دنيا در كام، شيرين و در ديدگان سبزين است، و به خواهشها و هوسها درپيچيده، و با خوشيهاى زودگذر جلوه كرده، و اندك زيباييهاى آن چشم را گرفته و دل
را برده، و آرزوهاى بى بنياد چهره نموده و به فريب، آرايش گرفته. شادمانى آن دوام نيابد و از درد و رنج آن امنيّت نباشد. بسيار فريب دهنده، آزاررساننده، دگرگون شونده، رو به زوال و نابودى، فانى و ازميان رفتنى، بسيار خورنده و هلاك كننده است.
آنگاه كه دنياپرستان به خواستهاشان دست يابند، درست همان است كه خداى فرموده: «چون باران است كه از آسمان فرو فرستاديم، پس روييدنيهاى زمين بدان رويند امّا بزودى «كاه» شوند و بادها آنها را بپراكنند. و خداوند بر هر چيز تواناست»40.
هيچ كس از شاخسار دنيا سرورى نچيد مگر كه پس از آن اشكى ازچشمش چكيد، و هرگز دنيا به كسى روى نياورد و لبخند نزد مگر آنكه پس از چندى چهره درهم نمود و پشت كرد، و هرگز باران آرام و پرنعمت دنيا بر كسى نباريد مگر آنكه رگبار پربلا پس از آن فرو باريد.
آرى، رسم دنيا چنين است كه اگر با كسى صبح دست يارى دهد شبانگاه با او دشمنى ورزد، و اگر درى از شيرينى و گوارايى گشايد درِ ديگرى از تلخى و بيمارى هم باز كند. نعمت و رفاه دنيا به كسى نرسد مگر آنكه سختى ها و رنجهاى آن نيز بدو رسد، و شب را در مهد امنيّت نخسبد مگر آنكه روزش خيمه خوف برزند.
آرى، دنيا بسيار فريباست: آنچه در آن است مى فريبد و هر كه را در آن است به دست فنا مى سپرد. در توشه هاى دنيا خيرى نيست مگر در پارسايى. آن كه به اندك آن بسنده كند از امنيّت بيشترى بهره برَد، و آن كه افزون طلبى كند در راه هلاكت خود تندتر قدم بردارد و بزودى هم از او ستانده شود.
چه بسيار از اعتمادكنندگان به دنيا كه ناگهان آنها را به درياى غم و رنجدرغلتانَد، و اطمينان كنندگانى كه به خاكشان دراندازد، و عظمت دارانى كه حقيرشان سازد، و متكبّرانى كه به ذلّتشان نشانَد. سلطنت و قدرت آن نوبتى و ناپايدار، و خوشى و زندگى آن ناگوار; آب گوارايش شورابه، و شيرينى اش تلخه; غذاى آن كشنده، و اسباب و ابزار آن نامطمئن و فرسوده; زنده آن در معرض مرگ و نابودى، و سالم آن در خطر بيمارى; رياست و فرمانروايىِ آن از دست شدنى، و ارجمند آن از كرسى عزّت به زير آمدنى، و برخوردار آن به نكبت دچارشدنى، و پناه برنده و خواهان ماندن در آن غارت شدنى.
آيا شمايان در خانه هاى پيشينيانتان مسكن نگزيده ايد كه عمرهايى درازتر،و آثارى ماندگارتر، و آمال و آرزوهايى دورتر، و لشكريانى انبوه تر داشتند؟ بنده دنيا شدند و چه سخت بدان دل بستند، و آن را برگزيدند و چه سنگين بدان پاى فشردند; و آنگاه با دست خالى و پاى پياده از آن كوچيدند. آيا هيچ شنيده ايد كه دنيا دستبازى كرده و كسى را به جاى ايشان «سربها»41 داده، يا به او كمكى كرده، يا با او همراهى و همدمى نشان داده باشد؟ نه، بلكه سختى ها و مشكلات بر آنان هجوم آورده و ريشه زندگيشان را خورده، و محنتها و مصيبتها آنان را به زانو درآورده، و حوادث آنان را خوار كرده و به خاك افكنده و پايمالشان كرده، و گردش روزگار عليه آنان اقدام نموده است.
براستى ديديد دنياپرستانى كه خود را جاودانه مى انگاشتند، آنگاه كه براىهميشه از آن كوچ مى كردند چگونه دنيا بدانان پشت كرده و از آنان روى گردانده بود. آيا دنيا جز گرسنگى و بى برگى به آنان ساز و برگى داده است، يا جز تنگ جاى گور به ايشان خانه اى بخشيده است، يا جز تاريكى نورى بديشان تابانده است، يا جز پشيمانى چيزى بدرقه راهشان كرده است؟!
آيا چنين دنيايى را برمى گزينيد و بدان آرام مى گيريد و به آن دل مى بنديد و طمع مىورزيد؟ پس چه بدسرايى است براى آن كس كه بدان بدگمان نباشد و همواره از آن حذر نكند.
سرانجام عبرت آموز گذشتگان
بدانيد ـ و مى دانيد ـ كه شمايان بى ترديد آن را واگذاريد و از آن كوچ كنيد. و از آنان كه بر قدرت خود باليدند و مغرورانه گفتند: «چه كسى از ما توانمندتر است؟» پند گيريد كه سرانجام آنان را به گورهاشان بردند امّا نه با اختيار، و در لحدها جايشان دادند امّا نه با پذيرايى و احترام. براى آنها در زمين گورها ساختند و از خاك، كفنها دوختند و از استخوانهاى پوسيده، همسايگان قرار دادند.
آرى، آنان همسايگانى هستند كه به ميهمانى يكديگر نروند و از ستمىجلوگيرى نكنند و نوحه سرايى و سوگوارى را اهميّت ندهند. اگر باران نعمت ببارد شادان نگردند، و اگر خشكسالى و قحطى آيد نااميد نشوند. در كنار يكديگرند ولى تنها، همسايه اند ولى خانه هم را نديده و از هم جدا; آشنايانى كه به ديدار يكديگر نروند، و نزديكانى كه نزديك هم نشوند; بردبارانى كينه ها از ياد برده، و بى خبرانى كه دشمنى ها و رشكهاشان مرده; از آزارشان نهراسند و به كمكشان دل نبندند.
به جاى روى زمين، زير زمين را برگزيده و به جاى سراى وسيع، در خانهتنگ و تاريك سكنى كرده. غربت را بر انس خانواده ترجيح داده و تاريكى را بر روشنايى.
پابرهنه و عريان كه به دنيا آمده بودند همچنان آن را ترك كردند. باكردارشان به سوى زندگى هميشگى و سراى جاودانه كوچيدند، چنانكه خداى سبحان فرمايد: «همان گونه كه در آغاز آفريديم بازمى گردانيم. اين وعده ماست و بى ترديد به آنچه گفته ايم عمل كنيم»42.

خطـبه 111
سخن از فرشته مرگ ـ درود خدا بر او ـ و گرفتن جانها توسّط اوست
مبـدأ و معاد

آيا آنگاه كه در سرايى وارد شود و يا فردى را قبض روح كند، او را مى بينى و احساس مى كنى؟ راستى چگونه او جنين را در دل مادر مى ميرانَد؟ آيا وارد بدن او مى شود، يا روح به فرمان الهى به او پاسخ گويد و از بدن خارج گردد و يا با آن در وجود مادر همنشين بُوَد؟
شگفتا! آن كه از توصيفِ آفريده اى چون جنين ناتوان است، چگونه مى تواند آفريدگارش را توصيف كند؟!

خطبه112
پارسـايان و دنيا

شمايان را ازدنيا ترسانم وهشدار دهم كه «مسافرخانه»اى است هنوزنيامده بايد رفتن، نه «خانه»اى است براى ماندن. به فريباييهايى خود را بيارايد و به آرايشهايش بفريبد. سرايى در پيشگاه آفريدگار پست و بى مقدار، از اين روست كه حلال و حرام، خير و شر، زندگى و مرگ، شيرينى و تلخى آن درهم آميزد. خداوند دنيا را در شأن دوستانش ندانست و به آنان اختصاص نداد، و از دشمنانش بازنگرفت و چراگاهشان ساخت. خوبيهايش اندك و دوررس، بديهايش آماده و زودرس. ثروتهاى گردآمده اش تمام شود، و حكومت و سلطنتش از بين رود، و آبادانيش ويران شود.
پس دنيا بهترين سرا نيست زيرا ساختمانش رو به ويرانى، عمرش چون توشه اش پايان يافتنى، و زمانش چون عمر سفر سپرى شدنى است.
آنچه را خداوند بر شما واجب گردانيده است بر خود واجب شماريد، و ازخدا خواهيد درباره آنچه از شما خواسته است حقّ او را پاس داريد، و دعوت مرگ را پيش از آنكه شما را بخوانَد به گوش جانتان رسانيد.
بى شك پارسايان در دنيا دلهاشان مى گريد گرچه لبخند زنند، و اندوهشان شديد است گرچه شادمانى كنند، و نفْس خود را بسيار دشمن دارند گرچه ديگران به نعمتهاى او غبطه برند و آن را آرزو كنند.
ياد مرگ از دلهاتان رفته و آرزوهاى دروغين بر شما چيره گشته و در نتيجه دنيا در ديدگاهتان ارزنده تر از آخرت شده و «زودگذر» بيشتر از «ماندگار» شما را جذب كرده. جز اين نيست كه شمايان در دين برادريد و جدايى ميانتان جز از پليدىِ نيّت و بدىِ اخلاق و زشتىِ باطن نيست، چرا به يكديگر كمك نكنيد و پند ندهيد و بذل و بخشش نكنيد و با هم دوستى ننماييد؟!
چرا چنين شده ايد كه به اندك چيزى از دنيا شادمان شويد، امّا سرمايه هاى بزرگ آخرت را از كف دهيد و غمگين نشويد؟!آرى، اندكى از دنيا را كه از دست دهيد چنان شما را ناراحت و پريشان سازد كه كاملاً در سيمايتان ديده شود و بى تابيتان از آنچه شما را وانهاده به چشم خورَد; گويى اين دنيا خانه اصلى شما، و ابزار و وسايل آن هميشه براى شماست.
آيا مى دانيد چرا شمايان نهى از منكر نمى كنيد و برادرتان را از عيبى كهدارد بازنمى داريد؟ براى اينكه خود گرفتار همان عيبيد و مى ترسيد كه شما را از آن بازدارند.

خطـبه 113
براستى شما بر ترك آخرت ـ كه ماندگار است ـ و دوستى دنيا ـ كه زودگذر است ـ با يكديگر رفاقت و صميميّت كنيد، و دينتان تنها بر سر زبانهاتان است، مثل آن كس كه كارش را به پايان برده و رضايت مولايش را به دست آورده است.
رابطـه تقوى و دنيـا
ستايش خداى را كه ستايش را به نعمتها پيوند داده و نعمتها را به شكرگزارى گره زده. سپاس بر نعمتهاى او همان گونه كه بر بلاها او را سپاس گوييم و از او بر هدايت اين آدميان سست در فرمان الهى، و زرنگ در نافرمانى او كمك خواهيم. و از او عفو و آمرزش طلب كنيم درباره آنچه از ما داند و ديوانش آنها را نگاشته و برشمرده است: دانشى كه از هيچ نظر كم و كاستى ندارد، و نوشتارى كه هيچ چيز را نانوشته نگذارد. و بدو چنان ايمان داريم مثل آنكه ناديدنيها را ديده و به وعده هاى الهى رسيده ايم; ايمانى كه قدرت اخلاص آن شرك را درنورديده و نابود ساخته است و نورانيّت يقين آن، شك را زدوده است.
و شهادت دهم كه جز «اللّه» خدايى نيست، يكتاست و بى شريك، و بى ترديد محمّد ـ درود خدا بر او و خاندانش ـ بنده و فرستاده اوست; دو شهادتى كه كلام او را اوج و عظمت بخشد، و عمل را به پرواز آرد و به آسمان كمال و قبول رسانَد و در هر ميزانى قرار گيرد پربار و سنگين، و از هر ميزانى برداشته شود بىوزن و بى مقدار گردد.
بندگان خدا، شمايان را به تقواى الهى سفارش كنم، تقوايى كه توشه اصلى است و در رستخيز تنها همان به كار آيد، توشه اى كه شما را به منزل رسانَد و به پناهگاه نجاتبخش آورَد، و شنواننده ترين دعوت كنندگان (پيامبر رحمت) بدان فراخواند، و بهترين دريافت كنندگان (امير مؤمنان) آن را دريافت. پس دعوت كننده پيام خويش را به گوش همگان رسانيد و دريافت كننده به رستگارى گراييد.
اى بندگان خدا، تقواى الهى دوستانش را از سقوط در گناهان نگه دارد و خوف الهى دلهاى آنان را تسخير كند، به طورى كه شبهاشان به بيدارى و نيايش صبح شود، و در شدّت گرما تشنگى را برگزينند و روزه گيرند، و با رنج و سختى اين جهان راحتىِ آن جهان را دريابند، و سيرابى را با تشنگى به دست آرند. اجل را نزديك بينند، پس در عمل كوشند و سبقت گيرند; و آرزوها را دروغ انگارند، و لذا اجل را در نظر گيرند و براى آن آماده شوند.
آرى، دنيا سراى نابودى و دگرگونى و عبرت است. امّا نمونه فنا و نابودى آن است كه روزگار تيرش را در چلّه كمان نهد و آن به خطا نرود و جراحت آن هم التيام نيابد. زندگان را با تير مرگ نشانه رود، و سالمان را با بيمارى از پا درآورَد، و نجات يافتگان را به هلاكت رسانَد. خورنده اى است كه هرگز سير نشود، و نوشنده اى است كه هرگز سيراب نگردد. و از رنجهاى دنيا اين است كه آدمى اموال فراوانى كه به آن نياز ندارد گرد آورَد و مسكنى كه در آن سكنى نگزيند بسازد، آنگاه به ديدار الهى شتابد در حالى كه نه ثروتى را با خود برَد و نه ساختمانى را منتقل كند.
و امّا نمونه دگرگونى دنيا چنين است: كسى را كه روزى مورد ترحّم بوده امروز مورد «غبطه» بينى، و آن را كه روزگارى مورد غبطه بوده امروز مورد «ترحّم» بينى; و اين به خاطر آن است كه نعمتها از دست شده و سختى و فقر فرود آمده.
و امّا نمونه عبرت و پندآموزى آنكه: آدمى بر بام بلند آرزوهايش ايستاده است ولى پيك اجل او را به زير آورَد، پس نه آرزويى جامه عمل پوشد و نه آرزومندى از مرگ رها شود.
سبحان اللّه! چقدر شاديهاى دنيا فريباست و سيراب شدنش تشنگى آور و سايه اش گرمازا، و محنت و بلايى كه آيد برنگردد و آنچه بگذرد بازنيايد.
بزرگ باد نام خداوند! چقدر زنده به مرده نزديك است چون بدو پيوندد، و چه دور است مرده از زنده زيرا از او جدا گردد و ارتباط قطع شود.
بى شك هيچ چيز بدتر از بدى نيست مگر كيفر آن، و هيچ چيز بهتر از خوبى نيست مگر پاداش آن. هر چيزى از دنيا ـ چه زشت و چه زيبا ـ شنيدنش بزرگتر از ديدن آن است، كه با ديدن حوادث ناراحت كننده آدمى عادت كند، و همچنين خوشيها در اثر زياد ديدن عادى شود. و هر چيز از آخرت، حقيقتش عظيم تر از شنيدنش باشد، پس شنيدن آن بايد شما را از ديدن بى نياز كند و خبر دادن از آن، از ناپيدايى آن.
بدانيد كه بى ترديد آنچه از دنيا كاسته شود و به آخرت افزوده گردد بهتر باشد از آنچه از آخرت كاسته شود و به دنيا افزايد. اى بسا كاسته شده اى كه سود آورَد و افزايشى كه زيان بخشد.
بى شك مواردى كه در آن رخصت داريد گسترده تر از مواردى است كه از آن نهى شده ايد، و آنچه خدا برايتان حلال كرده بيشتر از چيزهايى است كه بر شما حرام ساخته است. پس آن «اندك» را در برابر آن «بسيار» وانهيد و از آن چشم پوشيد، و از آن گسترده بهره گيريد و گرد آن محدوده ممنوعه نگرديد.
براستى كه خداوند روزىِ شما را ضمانت كرده و شمايان را به كار و تلاش فرمان داده است، پس مبادا خواستن آنچه برايتان ضمانت گرديده سزاوارتر از كارى باشد كه از شما خواسته شده است. امّا به خدا قسم شك سر راه را گرفته و يقين دستخوش فتنه و فساد گشته است تا آنجا كه به دست آوردن آنچه برايتان ضمانت شده گويا واجب گرديده، و آن كردارى كه بر شما واجب شده گويا از دوشتان برداشته شده است.

خطـبه 114
پس به سوى عمل بشتابيد و در آن سبقت گيريد و از فرا رسيدن ناگهانى مرگ بهراسيد، كه اميد بازگشت «روزى» هست امّا بازگشت «روز» هرگز.
آن «روزى» كه امروز از دست شود فردا افزايش آن اميد رود، امّا آنچه ديروز از «روز» گذشت امروز بازگشت آن اميد نرود. به آينده مى توان اميد بست، و از گذشته بايد مأيوس گشت، «پس آنچنان كه بايد، از خداوند پروا كنيد و جز با اسلام و در پناه آن نميريد»43.
در طلب باران
راز و نيـاز با خدا

پروردگارا، كوههامان از خشكى و خشكسالى شكافته، و زمينمان را دود و غبار فرا گرفته است، و چارپايانمان را تشنگى از پا درآورده و در آغلهاشان سرگشته ساخته است و آنها چون مادران فرزندمرده ناليده و از رفتوآمد به چراگاهشان و از اشتياق به آبشخورشان دلتنگ شده اند.
پروردگارا، بر ناله گوسفندان و شوق ماده اشتران ترحّم فرما.
پروردگارا، بر سرگردانى آنها در وقت چريدن، و بر ناله آنها هنگام در آغل خزيدن ترحّم فرما.
پروردگارا، به سوى تو پناه آورده ايم و درِ خانه ات را كوبيده ايم آنگاه كه خشكسالى و قحطى ما را كاهيده و ابرهايى كه براى باريدن گمان شود نباريده. پس اى خدا، كه اميد هر دردمندى و هر خواهنده را به حاجت رسانى، آنگاه كه مردم نااميد شوند و ابرها از باريدن بازمانند و چارپايان هلاك شوند، تو را خوانيم كه ما را به كردارمان بازخواست مفرمايى، و به گناهانمان نگيرى، و رحمتت را با ابرهاى باران زا و بهاران پرباران و رستنى هاى شادان بر ما بگسترانى، بارانى فراوان كه زمينهاى مرده را زنده كند و گياهان خشكيده را از نو بروياند.
پروردگارا، ديده هامان به دست قدرت تو است، باران رحمتت را بر ما ببار: زنده كننده، سيراب سازنده، كامل و همگانى، پاكيزه و گوارا، پربركت و حاصلخيز كه روييدنيهاى آن عالى و ممتاز، و شاخسار آن پربار، و برگ آن خرّم و زيبا باشد تا بندگان ضعيفت را نيرو و سامان بخشى و شهرهايت را كه مرده اند زنده گردانى.
پروردگارا، از تو خواستاريم كه سيراب و سرشارمان سازى آنچنان كه در زمينهاى بلندمان گياه برويد و در زمينهاى پستمان آب جارى گردد، و فراخ سالى و فراوانى اطرافمان را فراگيرد، و ميوه هامان روى آورد و زياد گردد، و چارپايانمان فربه شوند، و مردم دوردستمان نيز برخوردار گردند و نزديكانمان از آن كمك يابند. از بركتهاى گسترده و بخششهاى بى شمارت به درويشان بى توشه و ددان بى صاحب و رهاشده ببخشاى، و آسمان «آبى»44ات را از بارانهاى سيل آسا و پى درپى فرو ريز، آنچنان كه بارانها به يكديگر امان ندهند و پياپى ببارند و قطره هاى آن از زيادى و درشتى جاى يكديگر را تنگ كنند و بر روى هم ريزند، نه آذرخش آن بى باران، و نه ابرهاى آن فريبنده و پوشنده آسمان، و نه پاره هايى از ابر سفيد، و نه بادهاى سرد كم باران، تا قحطى زدگان از رويش آن فراوانى و نعمت بينند و مردگانِ خشكسالى از بركت آن زنده شوند، كه تو باران را پس از آنكه مأيوس شوند فرو فرستى و رحمت خويش را بگستردانى، و تويى سرپرست نيكوخصال.

خطـبه 115
و اينك تفسير و توضيح كلمات مشكل اين خطبه:
«إِنْصاحَتْ جِبالُنا»: يعنى كوههاى ما از خشكى و خشكسالى شكافته شده، چنانكه گويند: «اِنصاحَ الثَّوب» يعنى لباس پاره شد، و نيز گويند: «اِنصاحَ النَّبتُ وَ صاحَ وَ صَوَّحَ» يعنى گياه خشك شد.
«هامَتْ دَوابُّنا» يعنى حيوانات ما تشنه شدند. «هامَت» از ريشه «هُيام» است و آن به معناى عطش مى باشد.
«حَدابِيرُ السِّنِينَ»: «حَدابير» جمع «حِدبار» است يعنى شترى كه از راه رفتن لاغر و ناتوان شده، لذا سالى كه خشكسالى است تشبيه بدان گرديده. ذوالرّمّه شاعر گويد:
«شتران لاغرى كه از هم جدا نشوند مگر در خوابگاه بر حال گرسنگى و يا افكنده شوند در شهر بى آب و گياه».
«لا قَـزَع رَبابُها»: «قَزَع» پاره هاى كوچك و پراكنده ابر است.
«وَ لا شَفّان ذِهابُها»: «شَفّان» يعنى باد سرد، و «ذِهابُها» يعنى بارانهاى آرام، كه در اين عبارت كلمه «ذات» حذف شده است چون شنونده خود آن را فهمد.
درباره پيامبـر اكرم(ص)
خداوند او را فرستاد تا دعوتگر به حق، و رهبر و سرپرست خلق باشد. پس آن حضرت پيام پروردگارش را بخوبى رساند، و رسالتش را پاس داشت و آن را بى هيچ گونه سستى و كوتاهى به كرسى نشاند، و در راه خدا با دشمنان او جهاد كرد بدون اينكه ضعفى نشان دهد و يا پوزش خواهد. او پيشواى پارسايان و روشنگر رهجويان است.
اگر آنچه من دانم شما مى دانستيد و پرده ها بالا مى رفت و رازها آشكار مى گشت، شمايان سر به بيابان مى گذاشتيد و بر كارهاتان مى گريستيد و بر سر و سينه مى زديد و اموالتان را بى نگهبان و بى جانشين رها مى ساختيد، و هر كس تنها به خود مى انديشيد و ديگر كسى را نمى ديد و از همه مى بريد. امّا شما آنچه را به يادتان آوردند از ياد برديد و از آنچه ترسانده شديد خود را در امنيّت ديديد و در نتيجه افكارتان پريشان و كارتان نابسامان گرديد.
براستى دوست مى داشتم كه خدا بين من و شما جدايى مى افكند و مرا به كسانى كه لياقتم را داشتند ملحق مى كرد: مردمى كه به خدا سوگند داراى انديشه اى خجسته و بردباريى زياد و فزاينده بودند، به حق سخن مى گفتند و ستم را وامى نهادند، از ديرباز بر راه درست بودند و بر اساس برهان حركت مى كردند، پس به زندگى پايان ناپذير آخرت و كرامت شيرين دست يافتند.
آگاه باشيد! به خدا سوگند، پسر ثقيف45 بر شما مسلّط شود ـ همو كه بسيار كبرفروشنده و ايمان گريز است ـ و سرمايه ها و رونق زندگيتان را ببلعد و با ستمش گوشت بدنتان را آب كند.
اى «ابا وذحه»، سرگذشت خود را بيان كن!
شريف رضى گويد: «أَلْوَذَحَة» يعنى «خُنفَساء» (سوسك سياه بدبو). و اين سخن اشاره است به سرگذشت حجّاج كه در اين باره داستانى دارد كه اينجا جاى ياد آن نيست.46

خطـبه 116
كـلام
انفـاق در راه خـدا

چرا اموالتان را كه از خداست در راه خدا نمى بخشيد و انفاق نمى كنيد، و چرا جانهاى خود را كه از خداست به او تقديم نمى داريد؟
شمايان خود را به نام خدا بر بندگانش بزرگ مى داريد و نه در راه خدمت به بندگان، خداى را ارج مى نهيد. اينك از سكنى گزيدنتان در خانه هاى گذشتگانتان و جدا شدن از نزديك ترين برادرانتان پند گيريد.

خطـبه 117
كـلام
يارى مردم، تحقّق بخش حكومت عدل امام

آرى، تنها شما ياوران حق، برادران دينى، سپرهاى روز نبرد، و رازداران و محرمانيد. با كمك شما مخالفان را درهم كوبم و فرمانبرىِ دوستان را اميد برم. پس با خيرخواهى و نصيحتگزارى كه از دورنگى پيراسته و از شك وارسته باشد، مرا يارى كنيد. به خدا سوگند، من براى مردم از همه سزاوارترم.


خطـبه 118
كـلام
رشـد فكرى و جهـاد

امام ـ درود خدا بر او ـ مردم را گرد آورد و به جهاد تشويق و ترغيب فرمود، امّا آنان سر به زير افكنده سكوت كردند. حضرت فرمود: «چرا چنين شده ايد؟ مگر لال و گنگيد؟!».
گروهى از آنان گفتند: اى امير مؤمنان، اگر حركت فرمايى در ركاب توايم. امام فرمود:
اين چه بلايى است كه شما را فرا گرفته؟ نه به رشد و سعادت توفيق يابيد و نه راه درست و راست را پوييد. آيا در چنين شرايطى سزاوار است كه من از شهر خارج شوم؟ در اين موقعيّت بايد فردى از دلاوران و قدرتمندانتان كه او را مى پسندم، به جهاد قيام و اقدام كند و از شهر بيرون رود. سزاوار نيست كه من امور لشكرى و كشورى و بيت المال و امور مالى و مالياتى و داورى بين مسلمانان و رسيدگى به حقوق طلبكاران را رها كنم و آنگاه با سپاه اندك به دنبال گروهى ديگر روم، چونان تير بى پر در جعبه فراخ. جز اين نيست كه من، چونان محور سنگ آسيا، مدار كشور و حكومتم: تا در جايگاهم مستقرّم، همه چيز بجا و بسامان است و اگر آن را وانهم، چرخ زندگى و نظام از مدار خارج شود و جامعه درهم ريزد.
به خدا سوگند، اين فكر بسيار بد و نادرستى است. به خدا قسم، اگر هنگام رويارويى با دشمن اميد به شهادت نمى داشتم ـ اگر مقدّر باشد رويارويى با دشمن ـ ركاب مى زدم و از ميانتان مى رفتم و ديگر تا آخر عمر به سراغتان نمى آمدم، شمايان كه اين قدر سرزنش كننده و عيبجوى و متزلزل و ترسو هستيد.

خطـبه 119
راستى زيادىِ شمارتان هيچ دردى را دوا نكند در حالى كه دلهاتان پراكنده و از هم دور است. شما را چقدر به راه روشن واداشتم، آن راهى كه هيچ كس در آن هلاك نشود جز آن كه خود هلاكت را خواهد و پسندد.
آرى، كسى كه استقامت ورزد سرانجام به بهشت رسد، و آن كه بلغزد به جهنّم درافتد.

كـلام
دانش امـام

به خدا سوگند، دانش تبليغ آيينها و وفاى به همه وعده ها و تفسير كلمات وحى به من آموخته شده است. آرى، نزد ما خاندان پيامبر، درهاى حكمتها و حقايق روشن دين است.
آگاه باشيد كه راههاى دين يكى است و مسيرهاى آن درست، و به مقصد متّكى است. هر كس بدان چنگ زند به حق رسد و سود برَد، و آن كه از آن بازمانَد گمراه و پشيمان شود.
براى روزى تلاش كنيد كه همه سرمايه ها براى آن بايد ذخيره شود و باطنها در آن آشكار گردد. و آن كه امروز عقل او سودش نبخشد، فردا در آستانه ارتحال كه عقل او پنهان است ناتوان تر، و از سود دورتر است، و چنين كسى حتماً زيانكار خواهد بود. بپرهيزيد از آتشى كه سوزندگىِ آن شديد، و ژرفاى آن بعيد، و زيور آن غل و زنجير، و نوشيدنىِ آن چرك و خون است.
آگاه باشيد ذكر خيرى كه خدا از انسان در ميان مردم منتشر كند بسى بهتر از ثروتى است كه براى كسى به ارث گذارد كه از او ستايش نكند.

خطـبه 120
كـلام
ويژگيهاى فرمانبران مقام امامت

مردى از ياران امام به آن حضرت گفت: ما را از حكميّت باز داشتى، آنگاه بدان فرمان دادى، پس ما نفهميديم كدام يك درست تر است. امام ـ درود خدا بر او ـ دست به روى دست زد و فرمود:
اين جزاى كسى است كه دست از پيمان شسته و آن را وانهاده است. به خدا سوگند، اگر آن وقت كه شما را به دستورهايى فرمان مى دادم مجبورتان مى كردم بر كارى كه خوش نداشتيد ولى خدا در آن خير قرار داده بود، استوارتر بود. البتّه اگر پايدارى مى كرديد شما را هدايت مى كردم، و اگر به كژراهه مى رفتيد راستتان مى داشتم، و اگر به راه نمى آمديد سربه راهتان مى نمودم. ولى به كمك و همكارى چه كسى؟
من مى خواهم به وسيله شما ديگران را درمان كنم، امّا متأسّفانه خود شما براى من درديد همان گونه كه بخواهند به كمك خارى، خارى را برون كنند در حالى كه از خار جز دريدن نيايد.
خدايا، پزشكان اين درد بى درمان، درمانده شدند و آبرسانان به تشنه كامان، از اين چاه و با اين ريسمان ناتوان گشتند.
كجا رفتند مردمى كه وقتى به اسلام خوانده شدند، پذيرفتند و قرآن را تلاوت كردند و با گوش جان نيوشيدند و چون مادر به سوى فرزند مشتاقانه به جهاد شتافتند و شمشيرها را از نيام كشيدند و در جاى جاى زمين گروهاگروه به پيش رفتند؟

 
 
© کليه حقوق وب سايت متعلق به بنياد نهج البلاغه است .