 |
| |
 |
|
|

|
| |
کتاب :
نهج البلاغه همراه
|

|
|
|
|
|
:مترجم
سيدجمال الدين دين پرور |
|
|
|

|
| |
 |
|
| |
فصلنامه پژوهشي و اطلاع رساني نهج البلاغه شماره 23 و 24
|

|
|
|
|
|
فصلنامه 24- 23
|
|
 |
|
|
|
|
|
|
|
| |
|
|
|
 |
|
 |
|
|
|
|
خطـبه
161
كـلام
رياست طلبى، مانع حقـگويى
امام ـ درود خدا بر او ـ در
پاسخ يكى از يارانش كه پرسيده
بود: «چگونه خويشانتان شما را
از اين مقام بازداشتند در
حالى كه از همه سزاوارتريد»،
فرمود:
خطـبه 162
رهاست، نامتعادل مى رود
وسرنشينش را به خطر مى
اندازد! امّا توهنوز پيوند
خويشاوندى و حقّ پرسشگرى را
دارى، و چون مى خواهى بدانى،
بدان:
امّا علّت زورگويى بر ما
درباره خلافت ـ در حالى كه از
نظر تبار برتر، و از نظر
وابستگى و انتساب به پيامبر
قوى تريم ـ جاذبه خلافت و
رياست بود كه حرص گروهى را
برانگيخت و سخاوت گروه ديگر
را. ولى در هر صورت خدا بر
كرسىِ عدالت و داورى برحق
نشسته است و همگان در رستاخيز
بدو بازخواهند گشت.
]آنگاه به قسمتى از شعر
«امرءالقيس» اشاره
فرمود:«غنيمتهايى كه اطراف آن
را فرياد و فغان گرفته باشد،
رها كن.»
كار عجيب و خطرناك پسر
ابوسفيان را به ياد آر كه
براستى مرا روزگار پس از
گرياندن، خنداند. به خدا
سوگند، اين شگفت نيست بلكه
بالاتر از آن است كه شگفتى از
آن به شگفت آيد و كژى و
انحراف را به اوج رسانَد: آن
قوم در تلاش بودند كه نور خدا
را خاموش سازند، و چراغدان آن
را بشكنند، و چشمه سار حق را
از ريشه بخشكانند، و ميان من
و خودشان آب را گل آلود كنند
تا ماهىِ خلافت گيرند. در هر
صورت اگر فتنه و بلا از
ميانمان رفت، من آنان را به
سرچشمه حقّ و عدل رهبرى كنم،
وگرنه «حسرتى بر تو نيست، كه
خداى بدانچه كنند آگاه
است»60.
شـناخت
ذات و صفات الهى
سپاس خداى را آن آفريدگار
بندگان، گسترنده زمين و مكان،
جارى كننده سيلاب در
سراشيبها، و روياننده گياهان
در بلنديها. همو كه اوّل است
ولى اوّليّت او آغازى ندارد و
هرگز نيستى پيشاپيش او نبوده
است، و نيز ازليّتش پايانى
ندارد و نيستى بر او سايه
نيفكنَد. او همواره نخست
نخستين است و هميشه باقى و
دائم، و دست كوتاه زمان هرگز
به دامان بلندش نرسد. رويها
بر آستانش خاكسار، و لبها به
وحدانيّتش گويا و خوش گفتار.
محدوديّت پديدگان را به هنگام
آفرينش برملا ساخت تا هرگز با
ذات نامحدودش مشتبه نگردند، و
هيچ وهم و خيالى چهارچوبى
برايش نسازد. «طاير خيال»
هرگز به بلندآستان او نرسد تا
در حصارش گيرد و حركات او را
كنترل كند، و هيچ اندام و
ابزارى عرصه را بر او تنگ
نسازد و او را به عجز و نياز
واندارد. او فراتر از زمان
است و لذا پرسش نشود كه از چه
زمانى بوده است؟ نيز بايسته
نيست گفته شود تا چه زمانى
خواهد ماند؟
اوست پيداى راستين كه نبايد
گفت از كجا طلوع و ظهور كرده،
و هموست حقيقت ناشناخته دور
از فهم ممكنات كه نبايد در
محدوده تنگ «اشياء» او را
جستجو كرد و يا جايگاهى براى
او پنداشت، كه «مكان» جايگاه
«اشياء» است و او آفريدگار
اشياء.
او پديده نيست تا دستخوش
دگرگونى و انحلال شود، و در
فراسوى پرده اى ننشسته تا در
احاطه و اختيار ديگرى قرار
گيرد. نزديكى او به اشياء چون
چسبيدن اجسام به يكديگر نيست،
و نيز دورى او از آنها جدايى
و بيخبرى نباشد. بندگانش لحظه
اى از او مخفى نباشند و كلمه
اى از كلماتشان از او پوشيده
نمانَد، و هيچ پشته و تپّه اى
مانع از نظر او نگردد، و هيچ
گامى در شب تاريك و يا آرام
شبى كه ماهتاب نور خود
بگسترانَد و پس از افول آن،
خورشيد پرفروغ از افق سر
برآرد و در پرتو آن، زمان و
روزگار دگرگون شود، پوشيده
نمانَد، آرى همين شبى كه روى
آورَد و روزى كه پشت كند.
او پيش از هر نتيجه و مدّتى،
و هر شمارش و تعدادى
است.پاكيزه باد نامش از آنچه
مشركان و تشبيه كنندگان بدو
نسبت دهند از خصوصيّات
پديدگان چون مقدار و ابعاد سه
گانه، و گزينش مسكن و جاى
گرفتن در مكان.
محدوديّت و چهارچوب، ويژه
مخلوقات است و به غير ذات پاك
الهى نسبت داده شود. او اشياء
را از روى الگوهاى پيش ساخته
ازلى و قالبهاى قديمى كه براى
ابد باشد نيافريد، بلكه آنچه
آفريد، موزون و ترازمند است و
هر صورت و نقشى كه پديد آورد،
زيبا و بهنجار. هيچ چيز در
برابر او روى نگردانَد و
نافرمانى نكند، و او از
فرمانبرىِ هيچ فرمانبرى سودى
نبرَد. آگاهى او از درگذشتگان
پيشين چون حضور زندگان زمان
در پيشگاه اوست. دانايى او به
آنچه در بلند آسمانهاست چون
دانش اوست بدانچه در زمينهاى
پست دور است.
بخش ديگرى از همين خطبه است
اىآفريده موزون و پديده در
تاريكىِ زهدان و پرده هاى
سنگين و تودرتو، تو همانى كه
از گِلِ فشرده پديد آمدى و در
جايگاهى مطمئن تا روز معلوم و
عمر معيّن نشسته اى. تو به
صورت «جنين» در شكم مادرت موج
مى زدى و شنا مى كردى. نه
آوازى را مى شنيدى و نه توان
پاسخ گفتن به دعوتگرى را
داشتى. آنگاه از جايگاهت به
خانه اى كه نديده بودى و
راههاى منافع آن را نمى
شناختى، بيرون رانده شدى.
راستى چه كسى به تو آموخت كه
شير از پستان مادر بنوشى و
هنگام نياز، بدانجا كه بايد،
روى آورى؟
دريغا! آن كه صفات صاحبان
اندام و ابزار را نشناسد،
حتماً از درك و فهم صفات
آفريدگار آنها ناتوان تر، و
از دستيابى به ژرفاى مخلوقات
دورتر خواهد بود.
خطـبه
163
كـلام
شـورش مردم عليه عثـمان
آنگاه كه مردم خدمت امام
رسيدند و از عثمان شكوه و
شكايت برده درخواست كردند كه
با او سخن گويد تا رضايت مردم
را فراهم آورَد، امام ـ عليه
السّلام ـ بر عثمان وارد شد و
چنين فرمود:
من براى تو پيام آور و سفير
مردمم. به خدا سوگند، نمى
دانم با تو چه گويم، زيرا تو
همه چيز را خوب مى دانى و
مسأله اى نيست كه براى تو
ناشناخته باشد و بر هرچه تو
را بدان راهنمايى كنم، آگاهى.
بى ترديد آنچه ما مى دانيم تو
هم مى دانى. ما به چيزى پيشتر
از تو دست نيافته ايم تا تو
را از آن خبر دهيم و جلسه
سرّى و محرمانه اى نداشته ايم
تا آن را به اطّلاع تو
برسانيم و همان گونه كه ما در
جريان رويدادها هستيم و ديديم
و شنيديم، تو هم ديده و شنيده
اى و چون ما در صحبت و خدمت
رسولخدا ـ درود خدابر او و
آلش ـ بوده اى.
و پسر ابوقحافه (ابوبكر) و
پسر خطّاب (عمر) در عمل به حق
از تو سزاوارتر نبودند. تازه
تو به پيامبر از آنان نزديك
تر و از نظر خويشاوندى پيوسته
ترى و افتخار دامادىِ آن حضرت
نصيب تو گشته نه آنان. پس تو
را به خدا، تو را به خدا، به
داد خودت برس! به خدا تو
نابينا نيستى كه بينا شوى و
نادان نيستى كه آموزش خواهى.
براستى كه راههاى هدايت هويدا
و پرچمهاى دين برپاست.
اينك بدان كه برترينِ بندگان
خدا نزد او راهبر دادگرى است
كه به راه هدايت رود و مردم
را به حق رهبرى كند، پس
سنّتها و روشهاى معلوم و
شناخته شده را برپا دارد و
بدعتهاى ناشناخته را از بين
برَد. بى شك سنّتها روشن است
و نشانه هاى آن آشكار، و
بدعتها ظاهر است و نشانه هاى
آن هم در اختيار.
و بدترينِ مردم نزد خدا
پيشواى ستمگرى است كه خود
گمراه باشد و ديگران را به
گمراهى كشانَد، با سنّتهاى
باسابقه و مورد استفاده
درافتد و بدعتهاى مردم را
زنده كند. و من از رسولخدا ـ
درود خدا براو و خاندانش ـ
شنيدم كه مى فرمود: «روز
قيامت پيشواى ستمگر را آورند
كه هيچ ياور و عذرخواهى براى
او نباشد، پس او را در آتش
دوزخ درافكنند و او در آنجا
همانند سنگ آسيا بچرخد و
آنگاه او را در قعر جهنّم به
زنجير كشند و زندانى كنند».
و من تو را به خدا سوگند دهم
و از تو خواهم كارى نكنى كه
خليفه كُشى باب شود و تو
اوّلينِ آن باشى، كه آن حضرت
مى فرمود: «در اين امّت
پيشوايى كشته شود كه كليد
قتلها تا روز رستخيز باشد، و
بلاى شبهه از آنجا نشأت گيرد
و باب فتنه از آن گشوده و
پراكنده شود. آنگاه مردم حق
را از باطل تشخيص ندهند، و در
امواج و كوران درگيريها
افتند، و همه چيز درهم و برهم
شود، و زشت و زيبا درهم
آميزد».
پس تو را نصيحت مى كنم كه در
اين آخر عمرى و پيرى، «مروان»
عقل منفصلت نباشد و زمام
اراده و اختيارت را نگيرد تا
تو را به هر جا كه خواهد
برَد.
در اين موقعيّت، عثمان به
امام عرض كرد: با مردم صحبت
فرما و از آنان بخواه به من
مهلت دهند تا آنان را از
ستمهايى كه بر ايشان رفته است
نجات دهم. امام فرمود:
موارد ظلمى كه در مدينه است
مهلت نمى خواهد. هم اكنون
دستور رفع ظلم را صادر كن، و
مهلت براى دوردستها نيز آن
است كه تا فرمانت بدانان رسد.
خطـبه
164
در آفرينش شگفت طاووس
رازهـاى آفرينش
خداوند آفرينش شگفت پديدگان
را نوآورى كرد: از جاندار و
بيجان، ساكن و متحرّك; و آنها
را نشانه خداشناسى و شاهد
ربوبيّت خويش ساخت آنچنان كه
دانايان دريابند و بدان
اعتراف كنند و تسليم آن
گردند.
خداوند بانگ دلايل توحيد را
در گوشمان طنين انداخت و
پرندگان گونه گون را آفريد و
آنها را در درّه ها و شكافهاى
زمين و ستيغ بلند كوهها جاى
داد، برخى از آنها را
بالدارانى مختلف به شكلهايى
متفاوت كه همگان در رشته
تسخير و اراده و اداره اويند.
آنها در جوّ بيكران و در فضاى
لايتناهى توسّط بالهايى كه
مجموعه اى از قانونها و
قانونمنديهاست پرواز كنند.
خداوند آنها را در شرايطى
هستى داد كه هيچ آثارى از اين
صورت شگفت نبود، و اعضاءِ و
جوارحشان را در سازمان
اسرارآميز «مفصلها» ارتباط و
پيوند داد، و برخى را به خاطر
ستبرىِ اندام، از پرواز بلند
در فضا بازداشت و چنين مقرّر
فرمود كه پروازشان در نزديكى
زمين و بر فراز بامها صورت
گيرد. و آنان را در پرتو قدرت
شگرف و زيبا و صنعت دقيق خود
به شكلهاى گونه گون رنگ آميزى
كرد. پس برخى از آنان در رنگ
يكدستى كه هيچ رنگى آميزه آن
نيست فرو رفته اند و برخى
ديگر گردنبندى از رنگ ديگر بر
گردن دارند.
و از همه شگفت تر آفرينش
طاووس است كه خداوند آن را در
نيكوترين و استوارترين شرايط
بيافريد و در زيباترين شكل
رنگ آميزى نمود. پرهاى آن را
تماشا كن كه چگونه كوتاه و
بلند آن در كنار هم تنظيم
گرديده و چه زيبا طبقه بندى
شده، شگفتا! كه چگونه به
وسيله سلسله اعصاب و
استخوانها به حركت درآيد و
باز و بسته شود، و دُمى بلند
كه چون لباس عروسان به روى
زمين كشيده شود.
آنگاه كه به سوى طاووس ماده
خرامد پرهاى خويش به كرشمه
گشايد كه چنانچون چترى سايه
بر سرش اندازد، گويى بادبان
كشتىِ «دارين»61 است كه ناخدا
آن را برافراشته.
او به رنگهايش مى نازد، و به
نازشهايش مى خرامد، و چون
خروس با مادينه اش درمى
آميزد، و با هيجانى تند به
جفت گيرى مى پردازد. اين نكات
شگفت، نقل قول از ديگران نيست
كه احياناً راويش ضعيف باشد،
بلكه آنچه مى گويم خود ديده
ام. گرچه بعضى پندارند كه
طاووس از اشك چشم نرينه خويش
باردار شود، بدين شكل كه
قطرات سرشك در ديده اش گرد
آيد و مادينه آن را بخورد و
آنگاه تخم گذارد نه از راه
آميزش، باز هم شگفت تر از زاغ
نيست كه گويند از راه انتقالِ
چيزى از منقار به منقار است.
به طاووس نگاه كن كه «نى
پر»هاى او را چون دانه هاى
شانه اى نقره گون بينى و آن
پرهاى پرنقشونگار كه بر آن
روييده و دايره هاى شگفت
خورشيدمانند را چون زر ناب و
پاره هاى زبرجد جلوه گر ساخته
است.
و اگر اين آفرينش حيرت زا را
بدانچه از زمين رويد تشبيه
كنى، بايد بگويى كه مجموعه
گلهاى رنگارنگ بهارى است; و
اگر آن را به لباس مانند
سازى، چونان جامه هاى نگارين
است و يا بُردِ زيبا و چشم
نوازِ يمانى; و اگر به زيورها
و پيرايه ها همشكل سازى، چون
نگينهاى رنگارنگى است كه در
حلقه سيمين جواهرنشان نشسته
است.
دوباره طاووس را تماشا كن كه
به ناز و كرشمه خرامد و هر دم
به دُم و بالش خيره شود و از
زيبايى لباس و جلوه پرهاى
سحرآميز و رنگينش چنان به
شادى آيد و سرمست شود كه
فرياد خنده برآرد، ولى آنگاه
كه چشمش به پايش افتد چنان
ناله سر دهد كه گويى بلند
بلند بگريد و به اين و آن
التماس و استغاثه كند و
دردمندىِ خود را بى پرده
برملا سازد، زيرا پاهايش زشت
و لاغر چون پاى خروسان
«خلاسى»62 است كه به زشتى
زبانزد است; و از كنار پايين
ساقش خارى پنهان رُسته است; و
يال او را موهاى بلند سبز و
پرنقشونگار فرا گرفته; و
بالاى گردنش چون ابريق بلند و
سيمين است و قسمت زيرين آن تا
نزديكى شكم چون «وسمه يمنى»63
نيلگون، و يا به مانند پرده
اى حرير كه بر آينه اى صاف و
شفّاف فروافتاده باشد، و گويى
تور سياه رنگ زيبايى كه از
شدّت زيبايى و برّاقى سبز
خوشرنگى جلوه كند، بر سر
افكنده است; و گوش او را گويى
نقّاشى چيره دست، به رنگ گل
بابونه سفيد درآورده است كه
از شدّت سفيدى مى درخشد، پس
اين سپيدى در آن سياهى
خودنمايى مى كند.
و كمتر رنگى است كه در طاووس
به كار نرفته باشد، تازه از
شدّت صفا و درخشندگى در اوج
است و از همه رنگها برتر. پس
بال او چون شكوفه هاى وحشىِ
خودروست كه نه باران بهارى
آنها را پرورش داده و نه
آفتاب تابستان.
و گاه شود كه پرهاى طاووس چون
برگ پاييزان بريزد و يكى پس
از ديگرى بيفتد، ولى بزودى
جاى آن رويد و رويد تا به شكل
نخستين بازگردد در حالى كه با
رنگ سابقش تفاوت نكند و هيچ
رنگى در غير جاى خود نرويد.
و چون پر طاووس را نيك بنگرى،
رنگ گل سرخ نمايد و گاه سبزى
زبرجدى، و زمانى هم زرد
طلايى.و چگونه ژرفاى فكر بدين
صفتها دست يازد، يا انديشه
هاى تيز وتوانا بدان رسد، يا
گفتار وصف كنندگان وصف آن را
به رشته درآورَد و حال آنكه
وهمها از درك كوچك ترين
اجزاءِ او و زبانها از توصيفش
ناتوان است.
پاكيزه باد نام خداوندى كه
انديشه ها را از وصف آفريده
اى (طاووس) كه در برابر ديده
ها جلوه گر است مبهوت ساخته;
آفريده اى كه چشمها آن را در
صدف صنع الهى، هماهنگ و
خوشرنگ دريابد، و زبانها را
از وصفش بازداشته و از اداى
شكرش درمانده كرده است.
پاكيزه باد نامش كه موران و
پشه گان تا بزرگتر از آنها
چون نهنگان و فيلان را استوار
و بهنجار ساخت.و نظام متين
الهى چنان است كه هر جاندارى
سرانجام شربت مرگ را چشد و از
اين عالم پر كشد.
از
همين خطبه است در وصف بهشت
و اگر با چشم دل بدانچه براى
تو از بهشت توصيف شود نيك
بنگرى، بى شك زيباييهاى دنيا
و شهوات و لذّتها و چشم
اندازهاى پرنقشونگار آن ديگر
در نظرت جلوه نكند و دلت را
نربايد. و ترنّم برگ درختانى
كه ريشه در تپّه هاى مُشك
دارد و در كنار جويباران،
بوسه هاى نسيم را شاهد است،
انديشه را مبهوت سازد، و خوشه
هاى مرواريدِ تر در شاخسار
نرم و سبز درختان خرما و جلوه
ميوه هاى گونه گون در صدف
گلبرگهاست كه بى رنج و زحمت
در اختيار بهشتيان قرار گيرد
تا هر طور كه خواهند، چينند.
آرى، و در آستانه قصرها از
آنان با شهد عالى و شربتهاى
روح افزا پذيرايى كنند و
همواره لطف و كرامت الهى،
آنها را بدرقه نمايد تا به
خانه امن و آرامش مينو درآيند
و از رنج سفر بياسايند.
پس اى شنونده، اگر سيماى
زيباى بهشت را به چشم دل بينى
و خود را در آن فضاى ملكوتى
يابى، بى شك از شوق قالب تهى
سازى و از اشتياق و شتابى كه
براى رسيدن به آن همه نور و
سرور دارى، از حضور من به
عالم ديگر سفر كنى.
خداوند ما و شما را از آنانى
قرار دهد كه با قلبشان تلاش
كنند تا در سايه رحمت الهى به
مقامات و منازل ابرار رسند.
شرح و توضيح برخى از ناشناخته
هاى اين خطبه:
1. «يَؤُرُّ بِمَلاقِحِهِ»:
«الأَرُّ» كنايه از زناشويى
است.
2. «القِلْعُ»: بادبان كشتى.
3. «دارِىٌّ»: «دارين» نام
شهرى است بر كنار دريا كه از
آنجا عطر
صادر مى گردد و «دارىّ» منسوب
بدانجاست.
4. «عَنَجَهُ»: برگرداند. در
مَثَل گفته مى شود ناقه را
برگرداندم.
5. «النُّوتِىُّ»: ناخدا.
6. «ضَفَّتَىْ جُفُونِهِ»: دو
گوشه پلك چشم.
7. «فِلَذَ الزَّبَرْجَدِ»:
«فِلَذ» جمع «فِلْذَة» يعنى
قطعه.
8. «الكَبائِسُ»: جمع
«الكِباسَة» يعنى خوشه.
9. «العَسالِيجُ»: شاخه ها كه
مفرد آن «عُسْلُوج» است.
خطـبه
165
دين شـناس باشيد
خردسالان بايد از بزرگسالان
پيروى كنند و بزرگسالان نسبت
به خردسالان مهربان باشند. و
شمايان نبايد چون جفاكاران
دوران جاهليّت باشيد كه نه
دين شناس بودند و نه خداشناس،
مانند تخم سنگخواره64 در
سنگواره كه شكستنش گناه، و
نگه داشتنش شرّ و فساد است.
از همين خطبه است
امان از اين ياران كه پس از
الفت و سازوارى پراكندند، و
گروهك خوارج وحدتشان را
شكستند، و از مركزيّت و
امامشان دست شستند. در اين
فتنه برخى ملازم حق بودند و
شاخسارى از آن درخت تناور را
محكم گرفتند و به هر سو كه
مايل مى شد، ميل كردند.
تا آن روز كه خداى تعالى آنان
را براى سرنگونى بنى اميّه
چون ابر پاييزان دوباره گرد
هم آورَد و ميانشان سازگارى
افكنَد، و آنگاه چون ابر به
هم فشرده متّحد شوند و به
دنبال آن، درهاى پيروزى به
رويشان گشوده گردد، و از
پادگانها و اردوگاهها چون
سيلاب ويرانگر باغهاى «سبا»
سرازير شوند، چندان كه ديگر
هيچ چيز سر راه خود باقى
نگذارند و هيچ مانع و سدّى
جلوه دارشان نباشد، و از حمله
و هجوم آنان رشته كوههاى به
هم پيوسته و ارتفاعات بلند
مانع نشود.
خداوند آنان را در دامن درّه
ها و مخفيگاه كوهها مستقر
گردانَد، سپس چون چشمه ساران
كه به هم پيوندند، سيل آسا
حمله كنند و حقّ مظلومان را
بازستانند و ستمگران را از
شهر بيرون بريزند و اهل حق را
جايگزين سازند. و چنان شود كه
ـ به خدا سوگند ـ آنچه بنى
اميّه از قدرت و مكنت در دست
دارند، از دست دهند همان گونه
كه آتش پيه را آب كند.
اى مردم، اگر به يارى حق برمى
خاستيد و از باطل حمايت نمى
كرديد، كسى كه همرديف شما
نيست (معاويه) به شهرهاتان
چشم طمع نمى دوخت و توان آن
را نمى يافت كه بر شما چيره
شود. ولى شما بر اثر فرمان
نبردن از امام خود، چون قوم
موسى سرگردان شديد.
و به جان خودم سوگند كه
سرگردانيتان پس از من افزوده
خواهد شد، زيرا حق را پشت سر
نهاديد و از يارى آن دست
برداشتيد، و از آشنايان و
خدمتگزاران بريديد و به
بيگانگان پيوستيد. بدانيد اگر
شما به نداى امامتان پاسخ
مثبت مى داديد و او را پيروى
مى كرديد، به راه پيامبر
سوقتان مى داد، و از رنج ظلم
و سرگردانى رهاتان مى ساخت، و
سنگينى كُشنده و جانكاه را از
دوشتان برمى داشت.
خطـبه
166
در آغاز خلافتش فرمود
سـبكبار شـويد
خداى سبحان كتابى هدايتگر فرو
فرستادو درآن «خير»و «شر»را
بيان نمود. پس اينك شما راه
خير را برگزينيد تا به سرمنزل
سعادت برسيد، و از سمت و سوى
شرّ و بدى بپرهيزيد تا در
زندگى كامياب، و از انحرافها
بيمه شويد.
خطـبه
167
بهوش باشيد و با همه وجود در
راه انجام واجبات به پا
خيزيد. آنها را براى اطاعت
فرمان الهى و به منظور رسيدن
به قرب ربوبى گردن نهيد و
بدانها جامه عمل بپوشانيد تا
بهشتى شويد. بى شك خداوند
محرّمات (نارواها) را بى جهت
حرام نكرده است، و حلالها همه
مفيد و پرسودند كه آنها را
جايز و روا شمرده است. احترام
و ارج مسلمانان را از هر چيز
برتر و بالاتر ديده و حقوق
مسلمانان را در سايه «اخلاص»
و «توحيد» محكم گردانيده. پس
مسلمان كسى است كه ديگر
مسلمانان از دست و زبانش
آسوده و در امان باشند مگر در
راه اجراى حق، و آزار مسلمان
روا نيست مگر آنجا كه تنبيه
او واجب باشد. به سوى رستاخيز
سبقت گيريد و براى زندگى
جاودانه خويش بشتابيد، و
بهويژه يكايكتان براى مرگ
آماده شويد و توشه برچينيد،
كه پيشينيانتان پيشتر كوچ
كرده و در انتظار سرنوشت خويش
اند، و اين شبان مرگ است كه
«بانگ الرّحيل» سر داده و
شمايان را به پيش رانَد.
سبكبار شويد تا سريع و آسان
برسيد، كه پيش رفتگانتان به
انتظار بازماندگانند تا همگان
يكجا به محشر درآييد.
اى مردم، خدا را در نظر آريد
و بندگان او را ميازاريد و
شهرها را به ستم ويران نكنيد،
كه شمايان در پيشگاه عدل الهى
مسؤوليد و از همه چيز پرسش
شويد حتّى از سرزمينها و
چارپايان.
خداى را فرمان بريد و از درِ
عصيان و طغيان وارد نشويد.
هرگاه خيرى ديديد بدان چنگ
زنيد، و از هر شرّى در هر
زمان بپرهيزيد و دامانتان را
از آن پاك نگه داريد.
كـلام
نقش مردم در قتـل عثمان
پس از آنكه مردم با امام به
خلافت بيعت كردند، گروهى از
صحابه به حضرت گفتند: اگر
بعضى از كشندگان عثمان را
كيفر دهى آتش فتنه خاموش شود.
امام ـ درود خدا بر او ـ در
پاسخ چنين فرمود:
اى برادران، اين طور نيست كه
آنچه شما مى دانيد من ندانم.
ولى چه كنم، آنها كه بر او
شوريدند توده مردم بودند كه
اينك در اوج اقتدارند نه در
اختيار ما; و همينها بودند كه
بردگانتان با آنان به پا
خاستند و انقلابى خونبار
آفريدند و باديه نشينانتان
بدانان پيوستند، و آنان هم
اكنون در جمعتان هستند و آنچه
بخواهند، به شما تكليف كنند و
دست به هر كارى زنند.
آيا در چنين شرايط، جايى براى
انتقام گيرى هست و آيا مى شود
توده مردم را در برابر ترور
يك فرد به قتل رساند كه اين
از شيوه هاى زشت جاهليّت است،
و تازه اين شورشيان از يك حزب
و گروه نيستند بلكه ريشه دار
و از متن مردمند.
اگر مردم در برابر خونخواهى
عثمان به حركت آيند و اقدامى
ناپخته صورت گيرد، چند دسته
خواهند شد: برخى موافق شمايند
و برخى بر خلافتان، و سومين،
رأى سومى دارند. پس شكيبا
باشيد تا آرامش حاكم گردد و
دلها به ساحل سكون نشيند و در
سايه سار امنيّت و رفاه، هر
كس به حقّ خود دست يازد.
اينك مرا در ايجاد آرامش و
امنيّت يارى دهيد و گوش به
فرمانم باشيد و كارى نكنيد كه
نيروها نابود شوند و توانها
فرسايش يابد و سستى و ذلّت
پديد آيد.
من تا سرحدّ امكان سازگارى و
مدارا كنم امّا اگر ناچار
شوم، دست به شمشير زنم، كه:
«آخرين درمان داغ كردن است».
خطـبه
168
آنگاه كه «ياران شتر» به بصره
مى كوچيدند
پاسدار حكومت اسـلامى باشيد
خداى بزرگ پيامبرى راهنما، با
كتاب و منشورى گويا، و فرمانى
پايدار و برپا فرستاد كه هيچ
كس جز آن كه سزاوار هلاكت است
هلاك نشود.
بى شك بدعتهاى سنّت نما هلاكت
آرد مگر آنكه خداوند از آن در
امان دارد. براستى حكومت الهى
است كه كارتان را به سامان
رسانَد و از سقوط نگاهتان
دارد، پس اطاعت و پيرويتان را
بدون ترس از سرزنش و يا اكراه
تقديمش كنيد.به خدا سوگند،
اگر چنين نكنيد، حكومت اسلامى
از دستتان برود و ديگر به
سويتان روى نكند و براى هميشه
به دست ديگران افتد.
اينان (طلحه و زبير) به خاطر
خشم و ناخرسندى از امارت و
حكومت من، دست وحدت و همكارى
به يكديگر داده و همدست و
همداستان شده اند، و من تا
آنگاه كه يكپارچگى و امنيّت
شما به خطر نيفتد و نظام
اجتماعى متزلزل نگردد،
شكيبايى كنم.
بديهى است اگر آنان بر اين
رأى سست و فاسد پاى بفشرند،
نظام مسلمانان و رشته
زندگيشان گسيخته شود.
جز اين نيست كه اينان به خاطر
دنياطلبى و حسادت به كسى كه
خدا اين حكومت را بدو بخشيده
است، دست به اين بلوا زده اند
و مى خواهند حكومت او را
سرنگون سازند، و ما خواستار
آنيم كه شما به كتاب خداى و
روش پيامبر عمل كنيد، و به
حقّ او قيام نماييد، و سنّت
او را به پاى داريد.
خطـبه
169
كـلام
ضـرورت آگاه سازى
آنگاه كه امام ـ عليه السّلام
ـ به بصره نزديك مى شد، گروهى
از بصريان، مرد عربى را
فرستادند كه برنامه و موقعيّت
آن حضرت را با «اصحاب جمل»
بررسى كند و خبر آورَد تا
شبهه از دل آنان بزدايد. امام
ـ درود خدا بر او ـ حقيقت
مطلب را براى او بيان فرمود و
سرگذشت خود را با آنان چنان
روشن ساخت كه آن نماينده به
حقّانيت امام پى برد. آنگاه
امام بدو فرمود: «بيعت كن». و
او در پاسخ گفت: من فرستاده
قومى هستم كه تا به سويشان
بازنگردم دست به كارى
نزنم.آنگاه امام ـ عليه
السّلام ـ چنين فرمود:
بگو ببينم اگر آنها كه پشت سر
تو هستند و تو نماينده آنانى،
تو را به عنوان خبرآورنده اى
كه در جستجوى سرزمينى سبز و
پرباران است فرستاده باشند، و
تو به سويشان بازگردى و از
سرزمين پرآب و علف خبر دهى
ولى آنان مخالفت كنند و
بيابان خشك و لم يزرعى را
برگزينند، چه مى كنى؟
گفت: با آنان مخالفت كنم و
همان سرزمين سبز و پرآب را
برگزينم. آنگاه امام ـ درود
خدا بر او ـ فرمود: «پس در
اين صورت دستت را براى بيعت
دراز كن!».
آن مرد گفت: به خدا سوگند،
موقعى كه حجّت بر من تمام است
نمى توانم مخالفت كنم و
نپذيرم، پس با امام بيعت
كردم. آن مرد «كليب جرمى»
شناخته شده است.
خطـبه
170
كـلام
آنگاه كه در رزمگاه صفّين
تصميم به نبرد با دشمن گرفت
دعا به هنـگام جهاد
اى خداى سپهر بلند و فضاى
گسترده در بند كه آن را بستر
شب و روز، و پايگاه خورشيد و
ماه، و مسير ستارگان سيّار
قرار دادى، و ساكنان آن را
قبيله اى از فرشتگانت كه از
نيايش با تو خسته نشوند مقرّر
فرمودى.
اى خداى اين زمين كه آن را
قرارگاه مردم، و مسكن حشرات و
چارپايان و آنچه به شمار
نيايد از ديدنيها و ناديدنيها
ساختى. و اى پروردگار كوههاى
سر به فلك كشيده استوار كه
براى زمين چون ميخها و براى
آفريدگان تكيه گاهها هستند.
اى خدا، اگر ما را بر دشمنان
پيروز گردانى، از تجاوز
نگاهمان دار و در راه حق ثابت
قدم و پايدارمان فرما; و اگر
آنان را بر ما چيره ساختى،
شهادت را روزيمان كن و از
فتنه در امانمان دار.
كجاست آن نگهبان غيرتمند از
خاندان و شهروند خويش به
هنگام نزول بلا كه از ناموس و
عزّت خود دفاع و حمايت
كند؟آرى، ننگ و عار در پشت
كردن به جبهه و فرار است و
بهشت مينو پيش رويتان.
خطـبه
171
حق طلبـىِ امام
سپاس خداى را كه هيچ آسمانى
آسمان ديگر را از او نپوشانَد
و نه هيچ زمينى زمين ديگر را.
و از همين خطبه است
گوينده اى به من گفت: اى پسر
ابوطالب، تو بر امر خلافت چه
حريصى! ولى من گفتم: نه چنين
است به خدا كه شما حريص تريد
و از پيامبر دورتر، در حالى
كه من به خلافت سزاوارترم و
به پيامبر نزديك تر. براستى
جز اين نيست كه من حقّ خود مى
طلبم ولى شمايان حق كشى مى
كنيد و ميان من و آن جدايى مى
افكنيد و رو در رويم مى
ايستيد.
پس آنگاه كه در حضور حاضران
با منطق كوبنده سخن گفتم و او
حجّت و دليلم را شنيد، مبهوت
ماند و نمى دانست چه بگويد!
بارخدايا، مرا در برابر قريش
و آنها كه به كمكشان برخاستند
يارى فرما، كه آنان رشته
خويشاوندى با مرا بريدند و
موقعيّت عظيمم را ناديده
گرفتند و عليه من در آنچه
حقّم بود همدست شدند و با من
درافتادند، و آنگاه گفتند:
آگاه باشيد كه حق گرفتنى است
و تو بايد آن را رها كنى تا
ما برگيريم!
نيز از همين خطبه است در ياد
ياران شتر
طلحه و زبير دست به شورش زدند
و همسر پيامبر (عايشه) را به
همراه خود «يدك» كشيدند، همان
گونه كه كنيز زرخريد را براى
فروش به اين نيّت بازگشتند، و
از حق روى گرداندند، و در
وادىِ گمگشتگى سقوط كردند.
|
|
خطـبه 172
طرف و آن طرف كشانند
و عرضه كنند. آرى، او
را به بصره بردند، در
حالى كه همسران خود
را در خانه هاشان با
ناز و نعمت نگه داشته
بودند، ولى همسر
رسولخدا را ـ درود
خدا بر او و خاندانش
ـ در ديدگاه همگان و
در لشكرى آوردند كه
حتّى يك نفرشان از
بيعت من سر باز نزده
بود و همگى با ميل و
رغبت با من دست بيعت
داده بودند.
آنگاه بر استاندارم و
نگهبانان بيت المال
مسلمين و ديگر
شهروندان يورش بردند
و گروهى را با شكنجه
كشتند و ديگر گروه را
با مكر و حيله.
به خدا سوگند، اگر
آنان فقط يك نفر از
مسلمانان را بيگناه
مى كشتند جنگ با آنان
روا و حلال بود زيرا
خون بيگناهى را ريخته
و آن را گناه نشمرده
و از او با زبان و
دست دفاع نكرده
بودند، چه رسد به
اينكه از مسلمانان به
تعدادى كه بر آنان
هجوم بردند به قتل
رساندند.
سزاوارترين مردم به
حـكومت
محمّد ـ درود خدا بر
او و خاندانش ـ امين
وحى خداوندى، و خاتم
فرستادگان الهى، و
نويدبخش رحمت، و بيم
دهنده از خشم ربوبى
است.
اى مردم، سزاوارترينِ
مردم به حكومت و
خلافت، توانمندترين
بر اداره كشور، و
داناترين به فرمان
خدايى است. پس اگر
كسى فتنه گرى كند،
نخست به اطاعت و
تسليم خوانده شود و
اگر نپذيرد، بايد با
او نبرد كرد.
به جان خودم سوگند،
اگر قرار باشد رهبرى
با حضور همه مردم
تحقّق يابد، هيچ
امامتى محقّق نگردد
زيرا شدنى نيست. پس
آنان كه در صحنه حضور
يافتند و بيعت كردند،
بر آنها كه شركت
نكردند حكمشان رواست،
و آنگاه كه نظام بر
اين پايه استوار شد،
حاضران را نشايد كه
از بيعت بازگردند و
غايبان نبايد به راهى
ديگر روند.
آگاه باشيد كه من با
دو گروه نبرد كنم:
اوّل گروهى كه ادّعاى
بى جهت كنند و با
بهانه هاى واهى بيعت
شكنند و بر امام عادل
بشورند، و ديگر آنها
كه از آغاز از بيعت
سر باز زنند و از زير
بار وظيفه الهى شانه
خالى كنند.
اى بندگان خدا،
شمايان را به تقواى
الهى وصيّت كنم، زيرا
آن بهترين چيزى است
كه بندگان بدان توصيه
شوند، و برترين و خوش
عاقبت ترين كارها نزد
خداوند است. اينك
دروازه جهاد به روى
شما و ديگر مسلمانان
كه بظاهر اهل قبله
اند باز شده است، و
هيچ كس اين پرچم را
به دوش نكشد جز
«بصير» و «صبور» و
آگاه به موضع گيريهاى
حق.
پس در راه انجام
مأموريّتى كه داريد
گام برداريد و به پيش
رويد و آنجا كه
بازتان داشته اند،
بازايستيد، و در هيچ
امرى شتاب مكنيد مگر
آنكه برايتان روشن
باشد، تا مبادا
ناآگاهانه خرده
گيريد، زيرا آنجا كه
واقعاً خللى باشد ما
خود آن را دگرگون
سازيم و بى جهت تعصّب
به خرج ندهيم.
بهوش باشيد اين
دنيايى كه آرزوى آن
را در سر مى پرورانيد
و دل در گرو
آن داريد و شما را
گاه به خشم آورَد و
گاه خشنود سازد، نه
خانه شماست و نه
منزلى كه براى آن
آفريده شده ايد و يا
شما را به سوى آن
خوانده باشند.
آگاه باشيد كه دنيا
برايتان ماندنى نيست
و نيز شما براى آن
نخواهيد ماند. آرى،
اين دنيا گرچه
فريبتان دهد ولى از
شرّ خود هم برحذرتان
داشته است، كه هر
روزه شاهد دگرگونيها
و نشيب و فرازها، و
عزّت و ذلّت ها
خطـبه 173
هستيد. پس، از اين
همه هشدار به خود
آييد و در دام فريب
دنيا نيفتيد و چشم
طمع بدان ندوزيد كه
خود، شما را ترسانده
است.
به سوى خانه اى كه
بدان فراخوانده شده
ايد بشتابيد و دل از
دنيا بركنيد.
و نبايستى هيچ يك از
شمايان به خاطر از
دست دادن چيزى از
دنيا چون كنيزان، به
ذلّت زارى كنيد. بايد
با صبر بر طاعت
خداوندى و پاسدارى از
كتاب الهى كه مأمور
بر حفاظت آنيد، نعمت
پروردگار را بر خود
تمام كنيد.
آگاه باشيد كه تباه
شدن چيزى از دنيا، با
حفظ پايه دينتان، به
شما ضررى نزند; و نيز
با از دست شدن
دينتان، هرچند هرچه
از دنيا به چنگ
آوريد، سودى به شما
نرسانَد. خداوند
دلهاى ما و شما را به
سوى حق يارى كند و ما
و شما را بردبارى
عنايت فرمايد.
کـلام
درباره طلحه پسر
عبيداللّه
تحليل قتـل عثمان
تاكنون به جنگ تهديد
نگرديده و از ضرب
شمشير ترسانده نشده
بودم. من بر وعده
الهى به نصرت معتقدم.
به خدا سوگند، طلحه
به خونخواهى عثمان
قيام نكرده مگر از
ترس مردم كه او را به
محاكمه كشند، زيرا او
خود متّهم اين پرونده
است، و در ميان آن
قوم، حريص تر از او
در كشتن خليفه نبود.
پس او مى خواهد آب را
گل آلود سازد تا با
ايجاد شكّ و جوّ
كاذب، خود را تبرئه
كند.
به خدا سوگند، درباره
عثمان هيچ يك از سه
كار را انجام نداده
است: اگر
خطـبه 174
پسر عفّان (عثمان)
ستمگر بود ـ همان
گونه كه مى دانند ـ
مى بايست با قاتلان
او همكارى و همراهى
مى كرد و با يارى
كنندگانش درگير مى
شد; و اگر ستمديده
بود مى بايست كه او
هم از مدافعان و
عذرخواهان او مى بود;
و اگر از هر دو در
ترديد بود مى بايست
كناره گيرى مى كرد و
راه سومى در پيش مى
گرفت و مردم را به
حال خود وامى گذاشت.
ولى او هيچ يك از اين
سه امر را انجام نداد
و دست به كارى زد كه
با هيچ ملاكى سازگار
نبود و عذرى آورد كه
بدتر از گناه بود.
دانش امام از دانش
پيامبـر
اى بى خبران كه از
شما بى خبر نيستند و
در كمينگاه الهى
نشسته ايد، و اى
كسانى كه فرمان خدا
را پشت سر افكنده و
ناديده گرفته ايد در
حالى كه بازخواست و
محاكمه شويد، چرا شما
را اين گونه از خدا
رويگردان مى بينم و
به سوى غير او روى
آور؟! گوسفندانى را
مانيد كه شبانشان
آنها را به چراگاهى
وباخيز و آبشخورى
بيمارى زا برده است.
جز اين نيست كه آن
زبان بستگان را پروار
كنند ولى خود آنها
ندانند كه هدف از اين
پرواربندى چيست. چنان
پندارند كه هميشه در
ناز و نعمت اند و آن
چوبدار، عاشق پروار
شدن آنهاست!
به خدا سوگند، اگر
خواهم، از سرگذشت و
سرنوشت يك يكتان و هر
آنچه در آنيد خبر
دهم، امّا مى ترسم
درباره من به پرتگاه
«غلوّ»65 درافتيد و
مرا همسنگ و همتاى
رسولخدا ـ درود خدا
بر او و خاندانش ـ
بينيد و به مقام
رسالت كافر شويد.
خطـبه 175
آگاه باشيد من آن
رازها را با خواص
گويم كه از ايمان و
معرفتشان آسوده
خاطرم. سوگند به
خدايى كه پيامبر را
بحق برانگيخت و او را
بر ديگر مخلوقات
برگزيد، من جز به
راستى سخن نگويم، كه
آن نازنين پرده ها را
برايم بالا زده و
حقايق و وقايع را
نشانم داده و آنها كه
به هلاكت رسند يا
نجات يابند و نيز
اينكه سرانجام كار به
كجا خواهد كشيد همه
را به من خبر داده
است و درباره هر
مسأله و مشكلى كه پيش
آيد و هر انديشه و
نظرى كه مطرح گردد،
پيشاپيش راهنماييم
فرموده و پيام و
فرمانش را در گوشم
نجوا كرده و مرا در
جريان نهاده است.
اى مردم، به خدا
سوگند شما را فرمانى
ندهم مگر آنكه خود در
آن پيشتاز بوده ام، و
نيز از معصيتى بازتان
نداشته ام جز آنكه
پيش از شما خود از آن
دست شسته و بركنار
بوده ام.
قرآن، سخنگـوى صادق
از بيان و پيام الهى
بهره گيريد و پندهاى
قرآن را به گوش جان
بنيوشيد و نصيحتش را
پذيرا شويد، كه
خداوند با «ارسال
رسل» و «انزال كتب»
يعنى با آيات نورانى
وحى در كتابهاى
آسمانى و فرستادن
پيامبران، راه عذر و
بهانه را بسته است.
آرى، پروردگار مهربان
كردارهاى شايسته اى
كه دوست دارد و نيز
گناهانى كه از آن
ناخشنود است همه را
بيان فرموده تا
خوبيها و كردارهاى
شايسته را به كار
بنديد و از زشتى ها و
ناخرسندى الهى
بپرهيزيد، كه رسول
خدا ـ درود خدا بر او
و خاندانش ـ مى
فرمود: «بهشت را سختى
ها و ناگواريها احاطه
كرده و آتش دوزخ با
شهوات گره خورده
است».بهوش باشيد كه
نفس آدمى در برابر
طاعات الهى همواره
ناخرسند است و سركش و
در برابر معصيت و
گناه، مايل و
پرخواهش.
پس خداى رحمت كند كسى
را كه اسير ديو شهوت
نگردد و لگام نفس را
در اختيار گيرد و آن
را سركوب كند، كه اين
نفس سركش دير به
فرمان آيد و همواره
چموشى كند و در حال و
هواى هوسرانى بسر
برَد.
اى بندگان خدا،
بدانيد كه مؤمن
متعهّد بايد در هر
صبح و شام نفس خود را
واپايد و بدان بدگمان
باشد66، دائماً خود
را سرزنش كند و هرچه
طاعت و عبادت كند آن
را كم و ناچيز انگارد
و بهتر و بيشتر را
طلب كند.
پس چون پيشينيانتان
باشيد و آنان كه خود
شاهد درگذشتشان بوديد
كه چون مسافر در حال
كوچ، خيمه برچيدند و
دل از دنيا بركندند و
كاروانسراها را يكى
پس از ديگرى پشت سر
نهادند.
بدانيد كه اين قرآن
همان ناصح صادقى است
كه خيانت نكند، و
راهنمايى است كه
گمراه نسازد، و
سخنگويى است كه هرگز
دروغ نگويد. آرى، هر
كس با قرآن نشيند،
برنخيزد مگر با
«زيادى» يا «نقصان»:
زيادى در «هدايت»، و
نقصان از كورى و
«جهالت».
بدانيد كه هيچ كس پس
از تمسّك به قرآن،
روىِ نياز و نادارى
نبيند، و نيز هيچ كس
پيش از كاربرد قرآن،
بى نيازى نيابد. پس
شفاى دردهاى خود را
از قرآن بخواهيد و از
آن بر سختى ها و
مشكلاتتان كمك گيريد،
كه قرآن شفابخش
بزرگترين دردها يعنى
كفر و نفاق و نوميدى
و گمراهى است.
پس خداى را با زبان
قرآن بخوانيد و با
عشق به كتاب او، سر
بر آستانش نهيد.
مبادا قرآن را ابزار
دريوزگى از مردم
سازيد، كه قرآن
ارزشمندترين وسيله
رويكرد به خداست.
بدانيد كه قرآن شفاعت
كننده اى است كه
شفاعتش پذيرفته آيد،
و گوينده اى است كه
تصديقش كنند. بى
ترديد شفاعت قرآن را
در رستاخيز پذيرند و
آن كه قرآن در روز
قيامت از او به خدا
شكايت برَد، عليه او
گواهى داده حق را به
قرآن دهند، كه در آن
روز منادى ندا كند:
«آگاه باشيد كه هر
برزيگرى در روز
رستاخيز كِشته خويش
بدرود و در محدوده
كردار خود به انتظار
پاداش نشيند جز
كشتكار قرآن كه در
بيكرانه لطف حق و در
سايه سار عنايت الهى
غرقه است».
پس شمايان نيز از
برزيگران و پيروان
قرآن باشيد و بدين
برهان بر آن مهربان
استدلال كنيد و به
بركت قرآن نصيحتگزار
خويش باشيد، و آراء و
افكارتان را بر قرآن
عرضه كنيد و «سره» از
«ناسره» آن را با
ملاك قرآن بسنجيد، و
خواستهاى ظلمانى خود
را در برابر فرمانهاى
نورانى قرآن نادرست و
خيانت بار بدانيد.
بهوش باشيد!
«اَلعَمَل»
«اَلعَمَل»، به عمل
كار برآيد; و آنگاه
به فكر عاقبت و پايان
كار خود باشيد تا به
خير و سعادت برسيد; و
سپس در اين راه
استقامت ورزيد، آرى
استقامت و پايدارى; و
در پى آن صبر و
شكيبايى، آرى صبر و
شكيبايى; و در پايان
پرهيزكارى و پارسايى،
و باز هم پرهيزكارى و
پارسايى.
براستى برايتان تا
آخرين لحظه حيات، راه
و برنامه اى رقم زده
شده است، پس به سوى
آن رويد و راهتان را
گم نكنيد. نيز
فراراهتان پرچم هدايت
را به اهتزاز درآورده
اند، بدان راه يابيد
و بيراهه مرويد.
آرى، اسلام براى
انسان هدفى برنهاده
است، به سوى آن هدف
مقدّس بشتابيد و خود
را بدان برسانيد.
دامن همّت به كمر
زنيد و ديْن خود را
به واجبات الهى ادا
كنيد و مسؤوليّتها و
وظايف خود را به جاى
آريد و حقّ خدا را
محترم شماريد.من در
رستاخيز گواه شمايم و
از شما حمايت كنم.
آگاه باشيد كه آنچه
سرنوشت نوشته است، به
وقوع خواهد پيوست و
آنچه قضاى الهى رقم
زده است، يكى پس از
ديگرى تحقّق خواهد
يافت. و من از خود
نگويم، اين وعده الهى
و حجّت پروردگار است
كه فرمايد: «براستى
آنها كه فرياد
خداپرستى سر دادند و
با همه وجود گفتند كه
پروردگار ما «اللّه»
است و آنگاه استقامت
ورزيدند، فرشتگان بر
آنان فرود آيند و
پيام آورند كه مترسيد
و غمگين مباشيد، و
شما را به بهشتى كه
ميعادتان است بشارت
باد»67. و شمايان كه
گفتيد پروردگار ما
«اللّه» است، پس بايد
بر عمل به كتابِ او و
اطاعتِ فرمان او
پايدارى كنيد، و راه
شايسته نيايش او را
پيش گيريد و هرگز از
آن خارج نشويد، و
بدعت نگذاريد و به
كژراهه نرويد، كه
«مارقين» يعنى آنها
كه از مسير حق دور
شدند، در رستاخيز
درمانند و به هلاكت
رسند.
اينك شما را هشدار
دهم: مباد كه نظام
اخلاق را درهم ريزيد
و هيمنه آن را بشكنيد
و اساس آن را دگرگون
سازيد. بايد كه دل و
زبان خود را يكى كنيد
و زبان خويش را نگه
داريد، كه «اين زبان
سرخ، سرِ سبز مى دهد
بر باد».
به خدا سوگند، آن
بنده اى را تقوى سود
بخشد كه لگام زبانش
در اختيارش باشد و آن
را كنترل كند. بى شك
زبان مؤمن در پشت قلب
اوست و قلب منافق در
پشت زبانش، زيرا مؤمن
پيش از سخن گفتن آن
را مى سنجد و بررسى
مى كند، اگر خير و
مفيد بود مى گويد، و
اگر شرّ و ناپسند بود
سكوت مى كند; امّا
منافق هرچه به زبانش
آيد گويد، نمى داند
كدام مفيد و به مصلحت
است و كدام زيانبخش و
مفسده انگيز. در حالى
كه رسولخدا ـ درود
خدا بر او و خاندانش
ـ فرمود: «ايمان هيچ
بنده اى پا نگيرد و
به ثمر نرسد مگر آنكه
قلب او استوار و
پايدار گردد، و قلب
او به استقامت و
پايدارى نرسد مگر
آنكه زبان او استوار
و مستقيم باشد».
پس آن كه بتواند
پاكدست و پاكزبان به
ديدار خدا بشتابد،
بايد چنين كند، آرى
پاكدست از مال و جان
مسلمانان، و پاكزبان
از آبروى آنان.
اى بندگان خدا،
بدانيد كه مؤمن آنچه
را در آغاز حلال مى
دانست اكنون نيز حلال
داند، و آنچه را در
آن روزگار حرام مى
ديد در اين زمان هم
حرام بيند. بى ترديد
آنچه مردم پديد آورند
و بدعتهايى كه
گزارند، حرامهاى الهى
را حلال نكند. حلال
همان است كه خداى
حلال كرده و حرام،
همان حرامهاى خدايى
است.
شما كه كارها را
تجربه و تدبير كرده و
از گذشتگانتان درس
عبرت گرفته ايد، و
برايتان مثالها زده
شده است و نمونه هاى
زنده پاكيها و زشتى
ها را ديده ايد و به
سوى امر واضح دعوت
شده ايد، پس ديگر جز
«كوران» و «كران» كسى
نيست كه حقايق را
نشنيده و نديده باشد!
آرى، آن كس كه از
تجربه ها و آزمايشهاى
الهى پند نگيرد، از
هيچ موعظه اى سود
نخواهد برد، و
تقصيرها و خطاها به
استقبال او آيند تا
آنجا كه زشتى ها را
نيك بنگرد و خوبيها
را زشت بيند.
بى شك مردم دو
گروهند: يا پيرو
شريعت اند و از دين
دستور مى گيرند و يا
بدعتگزار و خودمحورند
كه نه از سنّت الهى
برهانى دارند و نه
نور هدايتى كه حجّت و
راهنماى آنان باشد.
براستى كه خداوند هيچ
كس را به مانند قرآن
پند نداده است، كه
آن، رشته محكم الهى،
و رابطه و وسيله كمال
انسان است.
آرى، قرآن بهار دلها
و چشمه سار دانش است،
و دل را جز آن روشنى
و صفا نيست گرچه
يادآوران و پندپذيران
درگذشته اند، و
فراموشكاران و
فراموشى زدگان بر جاى
مانده اند. پس در هر
حال اگر خيرى ديديد
بر تحقّق آن كمك
دهيد، و اگر شرّى
ديديد دور و برِ آن
نگرديد و از آن فاصله
گيريد، كه رسولخدا ـ
درود خدا بر او و
خاندانش ـ مى فرمود:
«اى آدميزاده، تا كه
دستت مى رسد خيرى
نما، و شرّ و بدى را
واگذار كه راه ميانه
را يابى و به سرمنزل
سعادت رسى».
بدان و آگاه باش كه
ستمگرى بر سه گونه
است: ستمى كه بخشوده
نشود; و ستمى كه به
اين زودى رهايش
نكنند; و سه ديگر،
ستمى كه آن را
ببخشايند و ديگر به
حساب نياورند.
امّا ظلمى كه بخشوده
نشود شرك به خداوند
است كه فرمود:
«خداوند هرگز شرك به
آستانش را نبخشد»68.
و امّا ظلمى كه
آمرزيده شود ستم بنده
به خويش در پاره اى
از لغزشهاست. و امّا
ظلمى كه به اين
زوديها رهايش نكنند
ظلم بندگان به يكديگر
است; و «قصاص» در
مورد سوم شديد است و
از قبيل زخم تيغ و
ضرب تازيانه نيست،
بلكه اينها در برابر
آن بسيار كم و كوچك
است.
پس، از ترديد و سستى
در دين خدا بپرهيزيد
و خود را واپاييد، كه
«وحدت و هماهنگى» در
راه حق گرچه ناخوش
آيد بهتر و برتر از
پراكندگى و تفرقه به
منظور باطل گرايى و
دنياپرستى است گرچه
خوش آيد، زيرا خداى
سبحان هيچ كس از
گذشتگان و حاضران را
در پراكندگى خيرى
نبخشيده است.
اى مردم، خوشا آنان
كه سرگرم اصلاح
كژيهاى خويش اند به
طورى كه فرصت عيبجويى
ديگران را نيابند، و
خوشا آنان كه سر در
گريبان خويش دارند و
نان خود خورند و به
اطاعت پروردگارشان
پردازند و بر
گناهانشان بگريند، پس
وقت خويش را صرف
اصلاح و تربيت خود
كرده اند و مردم نيز
از آنان در آسايش
اند.
خطـبه 176
كـلام
درباره حكمَين69
تا زنده ايم رزمنـده
ايم
سرانجام رأى
بزرگانتان بر اين
قرار گرفت كه دو نفر
را برگزينند. پس ما
از آن دو پيمان
گرفتيم كه در پيشگاه
قرآن فرود آيند و
زانو بزنند و از مرز
قوانين آن درنگذرند،
و زبانشان با قرآن، و
دلشان پيرو آن باشد.
امّا متأسّفانه از آن
روى گرداندند و به
كژراهه رفتند، و هر
دوان حق را وانهادند
در حالى كه آن را مى
ديدند و مى شناختند،
و سر در هواى ظلم و
جور داشتند و كژراهگى
خوى و عادتشان بود. و
آنگاه كه ما آنان را
براى حكم به عدل و
عمل به حق برگزيديم،
هنوز آن رأى زشت را
اعلام نكرده و در
داورى از حق درنگذشته
بودند. ما به دستهاى
قدرتمندمان اطمينان
داريم، و همين
دستهايى كه آنان را
به «داورى» بلند كرد
هرگاه كه برخلاف حق
روند و حكم ناروا
صادر كنند بر زمينشان
فرو كوبد.
خطبه177
گنـاه، عامل سلب نعمت
هيچ كار و امرى
خداوند را از كار و
امر ديگرى بازندارد و
او بر احوال همه
بندگان آگاه است و
همه آفريدگان، يكسان
در محضر اويند و هيچ
مانع و حجابى بين او
و بندگان حايل نشود
ديگرى نگردد. و زمان
كوچك تر از آن است كه
در ذات باريتعالى دست
تغيير و دگرگونى
گشايد، و هيچ مكانى
او را تنگ نگيرد، و
هيچ زبانى او را به
وصف نيارد، و از
ديدگاه او هيچ چيز
حتّى قطره هاى باران
دور نمانَد: نه
اختران آسمان، نه آن
ذرّاتى كه باد به هوا
پراكنَد، نه صداى پاى
مورى بر سنگ صافى، و
نه آرام جاى70
«ذرّه»71 در شب تارى.
او فروافتادنگاه
برگها را مى داند و
از ناز و كرشمه چشمها
و چشمكها باخبر است.
و گواهى دهم جز
«اللّه» آفريدگار و
معبودى نيست، يكتا و
بى همتاست، نه بر
آستانش ترديدى راه
دارد و نه خورشيد دين
او غروب كند و نه
هستى و آفريدگارى او
را انكار توان كرد.
آرى، گواهى دهم
چنانچون آن كه نيّتش
پاك و صادق، باطنش
باصفا، يقينش از هر
شبهه اى خالص، و
ترازوى كردارش سنگين
است.
شهادت دهم كه محمّد ـ
درود خدا بر او و
خاندانش ـ بنده و
رسول برگزيده الهى
است كه او را از جمع
مخلوقاتش پسنديد و
براى شرح و گسترش
حقايق برگزيد، و او
را به كرامات ويژه اش
مخصوص گردانيد، و بار
عظيم و ارزشمند رسالت
را بر دوشش نهاد، و
نشانه هاى هدايت را
به وسيله او آشكار
ساخت، و تاريكيهاى
سنگين را به نور
وجودش روشن كرد.
اى مردم، براستى دنيا
كسى را كه به او چشم
دوزد و دل بندد فريب
دهد، و كسى را كه با
او به همچشمى پردازد
به هلاكت رسانَد، و
بر كسى كه به او روى
آرد و دنيا تمام هدفش
گردد چيره شود و
زمامش را به دست
گيرد.
به خدا سوگند، هر
قومى كه در نعمت فرو
رفته بودند، نعمت از
آنان گرفته نشد مگر
به خاطر گناهانى كه
مرتكب شدند، زيرا
خداوند بر بندگانش
ستم نكند.
و اگر مردم آنگاه كه
غضب الهى به سويشان
آيد و نعمتها از آنان
برطرف گردد، صادقانه
و خالصانه و
شرمگينانه به
پروردگارشان رو كنند
و از صميم
خطـبه 178
دل اورا
بخوانند،قطعاً هرآنچه
رااز دست داده
باشند،بازيابند وهمه
مشكلات و
نابسامانيهاشان به
سامان آيد. و من مى
ترسم كه شمايان در
دامچاله غرور و غفلت
باشيد، همان گونه كه
در گذشته فريب توطئه
ها را خورديد و راهى
را برگزيديد كه نزد
من پسنديده نبود،
امّا اگر دوباره به
راه حق بازگرديد
سعادت خويش را نيز
بازيابيد. در هر صورت
وظيفه من تلاش است و
اگر بخواهم، از وقايع
و حقايق خبر دهم.
خداوند از گذشته ها
درگذرد.
نيايش در گرو شـناخت
«ذعلب يمانى» از امام
ـ درود خدا بر او ـ
پرسيد: اى امير
مؤمنان، آيا
پروردگارت را ديده
اى؟ امام فرمود:
«چگونه نيايش كنم
خدايى را كه نبينم؟».
دوباره پرسيد: چگونه
او را مى بينى؟
فرمود:
چشمها او را چون
اجسام درنيابند، امّا
دلها در پرتو ايمان
راستين او را
دريابند. او با همه
چيز و همه كس نزديك
است امّا نه چون
نزديكىِ جسم به جسم،
و از آنها دور است
امّا نه به معناى
جدايى و بيخبرى.
او بدون نياز به فكر
و تأمّل سخن آفريند،
از اراده او كار آيد
و نياز به پيگيرى و
اهتمام ندارد،
آفريدگارى است كه
محتاج ابزار و وسايل
نيست و از هر رمز و
رازى آگاه است، هر
ناپيدا و پوشيده اى
در محضر او آشكار و
بى پرده است، هيچ
چشمى او را نبيند ولى
در عين حال مخفى و
ناپيدا نباشد، بزرگى
است كه در آستان قدسش
جور و بى مهرى راه
ندارد، بيناست نه با
ديده، مهربان است نه
به خاطر ضعف و شرم.
چهره ها خاكسار عظمت
او، و دلها در گرو
اضطراب از مخالفت او.
خطـبه 179
در نكوهش ياران
دين، عامل وحدت و
هماهنـگى
خداى را سپاس گويم بر
هرچه فرمان داده و هر
كارى كه مقرّر و
مقدّر فرموده، و نيز
بر ابتلاى من به شما
اى گروهى كه هرگاه
فرمانتان دهم اطاعت
نكنيد، و هر زمان كه
بخوانمتان پاسخ
نگوييد، و اگر
واگذارمتان در چاه
بيهودگى و غفلت
درافتيد، و اگر به
جنگتان آيند سستى
كنيد، و اگر توده
مردم بر پيشوايى گرد
آيند و همداستان شوند
زبان به طعنه گشاييد
و سرزنش كنيد، و اگر
احياناً در مشكلات و
نابسامانيها قدمى پيش
گذاريد، به پايان
نرسانده بازگرديد.
اى بى شخصيّتها! چرا
يارى نمى كنيد و
منتظر چيستيد و چرا
با جهاد، حقّتان را
نمى گيريد؟ يا مرگ يا
ذلّت، يكى را
برگزينيد.
به خدا سوگند، اگر
مرگم فرارسد ـ كه
قطعاً فراخواهد رسيد
ـ از دستتان راحت
شوم، كه از همنشينى
تان ناخرسندم و
تنهاتر از تنها. شما
را به خدا سوگند، مگر
دين نداريد كه شما را
هماهنگ كند و كنار
يكديگر آورَد؟ يا مگر
حميّت و غيرتتان مرده
است كه نمى توانيد
حركت كنيد؟
اين شگفت نيست كه
معاويه اراذل و اوباش
را فرامى خوانَد و
آنان بدون دريافت كمك
و بخششى اطاعت كنند،
ولى من شمايان را مى
خوانم ـ در حالى كه
يادگار و بازمانده
مسلمانان نخستينيد ـ
كه ياريم كنيد و عطاى
خويش گيريد، امّا از
من جدا شويد و عليه
من كارشكنى كنيد.
آرى، هر فرمانى كه از
من صادر شود و خشنودى
آفرين هم باشد، شما
را خشنود نسازد و اگر
برخلاف ميلتان باشد،
و شما را ناخرسند
سازد كه اصلاً گرد آن
نگرديد و گوش بدان
فراندهيد.
خطـبه 180
بى شك محبوب ترين
چيزى كه من مى بينم
مرگ است. به شما درس
قرآن دادم و راه بحث
و برهان آموختم و
بدانچه نمى دانستيد
دانايتان كردم وآنچه
را به ذائقه فكر و
انديشه تان خوش نمى
آمد گوارا ساختم،
چندان كه اگر نابينا
هم بود مى ديد، يا
اگر خواب آلوده اى هم
بود بيدار مى گشت! و
نادان تر از همه به
خدا و ايمان،
پيشوايشان معاويه و
استادش عمرو عاص است.
ننگ جدا شدن از سـپاه
امام
امام ـ درود خدا بر
او ـ مردى از يارانش
را فرستاد تا از
اوضاع و احوال گروهى
از لشكر كوفه خبر
آورَد كه مى خواستند
به خوارج ملحق شوند و
از امام در هراس
بودند. آنگاه كه آن
مرد بازگشت، امام بدو
فرمود: «آيا نيكبخت
شدند و بر جاى
ماندند، يا ترسيدند و
رفتند؟». آن مرد گفت:
نه اى امير مؤمنان،
متأسّفانه رفتند.
آنگاه امام فرمود:
از رحمت خدا به دور
باشند همان گونه كه
قوم ثمود دور شدند و
سقوط كردند. آگاه
باشيد آن روزى كه سر
نيزه ها به سويشان
هدف گيرد و شمشيرها
بر سرشان ريزد، از
كار خود پشيمان شوند.
امروز شيطان آنان را
حقير و پراكنده ساخت
و به گريختن واداشت،
و همو فردا از آنان
بيزارى جويد و به خود
واگذاردشان.
آرى، همين ننگ و نكبت
براى آنان بس كه از
سپاه هدايت و ايمان
خارج شدند، و در
گمراهى و كورى
درافتادند، و به جاه
|
|
|
|
|
|
|