 |
| |
 |
|
|

|
| |
کتاب :
نهج البلاغه همراه
|

|
|
|
|
|
:مترجم
سيدجمال الدين دين پرور |
|
|
|

|
| |
 |
|
| |
فصلنامه پژوهشي و اطلاع رساني نهج البلاغه شماره 23 و 24
|

|
|
|
|
|
فصلنامه 24- 23
|
|
 |
|
|
|
|
|
|
|
| |
|
|
|
 |
|
 |
|
|
|
|
خطبه 1
درباره
آفرينش آسمان، زمين و آدم
آغاز آفرينش
سپاس و ستايش ويژه خداست كه
هيچ زبانى از عهده آن
برنيايد، و شمارشگران زبردست
و ماهر، شمار نعمتهاى او را
نتوانند، و تلاشگران پرتوان
از اداى حقّ او ناتوانند، و
ژرفاى انديشه بر كرانه بيكران
او سرگردان است.
هيچ حصارى گستره صفات الهى را
تنگ نگيرد، و دست و زبان از
وصف جمالش درمانَد، و هنگام و
پايانى بر آن نباشد.
آرامش
زمين در پرتو صـخره ها
خدا آفريدگان را در پرتو قدرت
خويش برنهاد، و بادها را
پيشقراولان رحمتش پراكند، و
با صخره ها لرزش زمين را مهار
كرد.
فرهنگ
شـناخت
آغاز دين، شناخت خداست، و
شناخت راستين، حق باورى و دل
بدو دادن است، و باور كامل،
پيرايش ذاتش از آلايشِ شرك
است، و حقيقت توحيد، اخلاص و
ستردن ريا است، و كمال اخلاص،
بينش وحدت در ذات و صفات الهى
است، كه هر «صفتى» خود شاهد
جدايى با «موصوف» است و هر
«موصوفى» فريادگر دوگانگى با
«صفت».
پس آن كه خداى سبحان را چنين
به وصف آرد، همسنگ آدميانش
ساخته است، و آن كس كه همتايى
براى او بيند، ذات پاك الهى
را دوگانه ديده است.
و دوگانگى در حكم تجزيه اوست
و تجزيه خداوند يعنى نشناختن
او. و آن كس كه خداى را در
«سويى» بيند و بدو اشاره كند،
او را محدود ديده و در شمار
آفريدگان شمرده است.و آن كه
بپرسد خدا در كجاست و يا
قلمرو حكومتش تا كجاست،
وابسته آنجا قرارش داده و
بخشى از هستى را از حضور او
غايب ديده است.
عالم
محضـر خداست
«هست»يى كه غبار پديدگى بر
دامن كبريايش ننشسته و از مرز
عدم ظهور ننموده است.
او با همه پديدگان است ولى
ناپيوسته، و جداى از آنهاست،
نه چون بيگانه.
انجام امور به دست اوست امّا
نه در محدوده «ابزار» و
«حركتها».«بينا»ست از آنگاه
كه «نگرش سويى» نبوده
است.«يكتا»ست چون والاتر از
آن است كه آفريده اى دمساز او
گردد و فقدانش دلتنگى آرد.
آفرينش بى الگوست، و آفريدگار
بى دستيار، و آفريدگان در
مناسب ترين جايگاه
خداوند آفريدگان را از آغاز،
بى هيچ «جولان انديشه» و
بهرهورى از تجربه، پى افكند و
نيازى به حركت جديد1 در ذات
خود و يا «همامه اى»2 از
فراسوى آن نداشت.هر چيز را به
هنگام آورد، و دوگونگان را
همگون ساخت، و هر پديده را
سرشت ويژه داد و بدان پايبند
كرد.او پيش از آفرينش،
آفريدگان را مى شناخت و از
زير و بم اين شعرِ ناسروده
آگاه بود و بر جزئيّات و
جوانب و انجام آن محيط.
آفرينش
فضا، آغاز آفرينش جـهان
خداى سبحان مجموعه اى از فضاى
نامتناهى و كرانه هاى بيكران
و فشار هوا را آفريد، و آبى
موّاج و پرخروش را در آن روان
ساخت و اين امواج را بر گرده
تندبادى سخت برنشاند. فرمان
ايزدى آب را از فروپاشى
بازداشت و در چارچوب و مرز
خود نگه داشت، و چنين شد كه
فشار هوا، آب را در بستر خود
تنگ گرفت.
نقش
امواج باد و تلاطـم آب در
آفرينش
آنگاه خداى پاك، توده اى از
باد سخت و مداوم را كه تنها
موج آفرين بود، از خاستگاهى
دور برانگيخت و آن را فرمان
داد كه آبهاى برهم انباشته را
درهم آميزد و امواج آن دريا
را بپراكنَد و بشدّت چون مشك
متلاطم به حركت آورَد و چونان
كه در فضا مىوزد، طومار آب را
درهم پيچد بدان سان كه همه
اجزاءِ آب ممزوج گردد و ساكن
و متحرّك آن به هم آيد، تا
چون كوهى بلند سر برآورد و از
فراز آن توده كف پديد آمد.
چگونگىِ آفرينش آسـمانها
و خداوند كفها را در هوايى
گسترده و فضايى باز بالا برد
و در كارگاه عظيم و نامرئى
آفرينش، هفت آسمان را زيبا و
بهنجار آفريد زيرين آنها چون
موج مهارشده و فرازين، بامى
محفوظ و برافراشته; درحالى كه
هيچ پايه اى آنها را بر دوش
نگرفته و هيچ ميخ و رشته اى
آنها را به نظام نياورده است.
سـتارگان آرايش آسـمانند
آنگاه خداى عزيز آسمان را با
زيور ستارگان و نور درخشان
بياراست و خورشيد تابان و ماه
نوربخش را در سپهر گردون كه
در تحرّك و سير و دَوَران
بود، بيفروخت.
آفرينش
فريشـتگان
خداوند بلنداى آسمان را
جايگاه فرشتگان خود ساخت و از
گونه گونشان آكند:
گروهى سجده گزارند كه به
ركوع برنخيزند.
برخى معتكف آستان ركوعند كه
به قيام نپردازند.
سه ديگر ايستاده نيايشگرند
و از رازگويى با خدا آزرده و
ملول نگردند و آنان را خواب و
بيهوشى و فراموشى درنگيرد.
دسته اى امين وحى خداوند، و
پيام رسان به سفيران او، و
پيك فرمان و قضاى الهى اند.
ديگر گروه، محافظان بندگان
و پاسداران بهشت اند.
ديگر آنان كه اعماق زمين را
زير پا دارند، و از فراسوى
آسمانها برترند، و در اقطار
زمين نگنجد، و دوشهاشان
پايگاه عرش الهى است، و
بالهاشان
فروتنانه آن را به پرواز آرد،
و حجابهايى از عزّت و قدرت
الهى، از ديگر فرشتگان
ممتازشان ساخته است.
آنان پروردگار را در پرده
پندار نبينند، و سيماى
آفريدگان را بر جمال ذاتش
سايه نزنند، و «اوج» بى نهايت
را در «بُعد» مكان محدود
نسازند، و با همتاسازى بدو
اشارت نكنند.
از همين خطبه است در صفت
آفرينش آدم ـ درود خدا بر او
ـ
آفرينش
انسـان
آنگاه خداى سبحان گزيده اى از
گونه گون خاك هموار و
ناهموار، و حاصلخيز و شوره
زار زمين را برگرفت و آب بر
آن فرو پاشيد و به نهايت درهم
آميخت تا آماده گشت، پس
تنديسى پديد آورد با همه
اندامها و پى و بندها. در
پرتو مهر ايزدى، پيكره نخستين
انسان، راست قامت و سنگسا شد
تا آن روز كه در دفتر تقدير
رقم خورده و مهلتى كه در علم
الهى گذشته است.
طلوع مهربان و نوازشگر روح
خدا كالبد بيجان آدم را هستى
بخشيد و انسان در وجود آمد با
ذهنى جوّال، و فكرى كارساز، و
اعضايى كه در خدمت دارد، و
ابزارى كه كارگزار اوست، و
شناختى كه حق را از باطل جدا
سازد و نيز چشيدنيها و
بوييدنيها و رنگها و ديگر
چيزها را از هم.
نيز گونه گون رنگها را چون
سرخىِ خون و سياهىِ موى در
طبيعت وى نهاد، و همانندهايى
از يك جنس چون استخوان سخت و
نرم، و ناسازگاريهايى چون آب
و آتش، و اخلاط ناهمگون چون
گرمى و سردى، خشكى وترى، و
غمگنى و خوشحالى را بدو
بخشيد.
انسـان، امانت الهى
خداوند از فريشتگان خواست تا
اداى امانت و وفاى به وصيّت
او كنند و در برابر آدم به
سجده درآيند و كرامت و برترى
او را به جان پذيرا شوند، و
چنين فرمود: «بر آدم سجده
بريد».
همگان به خاك درافتادند جز
ابليس كه آتش غرور خرمن جانش
بسوخت، و سيه روزى بر او چيره
گشت، و زايش از آتش را به خود
باليد، و آفرينش از خاك را
بكاهيد، و از محراب اطاعت حق
سر برتافت.
خداوند او را مهلت داد تا در
فرصت اختيار، سزاوار خشم الهى
گردد، و روزگار بلا و رنج
خويش به پايان برَد، و وعده
پروردگار به انجام رسد. و
چنين فرمود: «بى ترديد تو از
مهلت يافتگانى البتّه تا آن
روز كه مقدّر باشد»3.
سـرگذشت انسان
آنگاه خداى سبحان، آدم را در
زندگىِ گشاده، و سايه سار
آرام و امنِ مينو اقامت داد و
از ابليس و دشمنى هاى وى
برحذر داشت. امّا ابليس بر
جاودانگىِ آدم در بهشت و انس
او با بهشتيان رشك برد و از
درِ نيرنگ، به دشمنكامى با او
برخاست، و سوگمندانه «لشكر
شك»، «سپاه يقينِ» او را درهم
شكست، و پولادين اراده
«تعبّدِ» آدم به سستىِ
«توجيه» گراييد، و آرامشِ
ايمان او به وحشت مجازات بدل
گشت، و سرانجامِ غرور شرمندگى
شد.
بازگشت
انسـان به زمين
خداى مهربان بر درماندگىِ آدم
رحمت آورد و راه توبه بر او
بگشاد و گلواژه رحمت در دهانش
نهاد و او را وعده بازگشت به
مينو داد، و چنين مقدّر شد كه
آدم به جايگاه رنج و زايش نسل
فرود آيد.
اوّلين انسان، اوّلين معلّـم
خداوند از گلبُن آدم،
پيامبران را گلچين كرد، و در
پاسدارى از گلشن وحى و گلبانگ
رسالت از آنان پيمان گرفت تا
اداى امانت كنند آنگاه كه
بيشتر آفريدگان، عهد خدا
شكستند و حقّ او نشناختند و
براى او همتايان ساختند، و
اهريمنان با نيرنگ، راه شناخت
او بستند و مردم را از نيايش
او بريدند.
اهداف
پيامبـران
در اين هنگامه، خداوند
سفيرانش را بر اساس زمانبندىِ
مناسب و ويژه به سوى مردم
گسيل داشت تا استعدادهاى
نهفته آفريده را در آنان
بشكفند، و ميثاق فطرت الهى را
عينيّت بخشند، و نعمت فراموش
شده او را به يادشان آرند، و
با رساندن پيام حق، راه
هرگونه عذرى را سدّ كنند، و
گنجينه هاى خرد را از اسارت
خرافات و اوهام آزاد سازند، و
نشانه هاى قدرت الهى را به
ديد مردم نشانند از: نيلگون
گنبدِ برافراشته، و گاهواره
زمين كه برنهاده، و توشه
تأمين كننده زندگى، و مرگ
برهم زننده اين هستى، و رنجها
و بيماريهايى كه فرسوده شان
سازد، و رخدادهايى كه همواره
بر سرشان ريزد.
يك لحـظه بى رهبر الهى، هرگز
و هيچ گاه خداى مهربان ظلمت
را بر بندگانش روا نديد، پس
در هر زمانى پيامبرى يا كتابى
فرو فرستاد، و امامى معصوم يا
راهى روشن برگمارد;
فرستادگانى كه على رغم ياران
كم و دشمنان بسيار، هرگز در
دعوت به خدا كوتاه
نيامدند.امّتها از دو سو با
پيامبران آشنا مى شدند: يا
سفير پسين، پيشين را نام مى
برده و رسالت وى را مى ستوده
است، و يا پيشينگان، پيشاپيش
بر ظهور پيامبر آينده بشارت
مى دادند.
محـمّد(ص)، آخرين ذخيره الهى
و بر اين اساس، قرنها پديد
آمد و روزگار گذشت، و پدران
كوچيدند و پسران بر جايشان
نشستند تا خداوند، «محمّد» ـ
درود خدا بر او و خاندانش ـ
آخرين ذخيره خود را به رسالت
برانگيخت، و نويد او به ظهور
خاتم تحقّق يافت، و نبوّت به
اوج كمال نشست.
سـيماى
محـمّد(ص)
محمّد(ص) آخرين حلقه رسالت
بود و رسولان پيشاهنگ، طليعه
طلوع او بودند. سيماى
محمّد(ص) زبانزد بود و انسان
چشم انتظار او.
زميـنه
هاى بعثت
در شبانگاه طلوع اسلام،
پريشانى و نابسامانى همه جا
سايه گستر بود، و ملّتهاى روى
زمين در اسارت تفرقه، آرزوهاى
پراكنده، و آيينهاى ياوه
بودند: گاه خداى را به
آفريدگانش مانند كرده، و يا
صفاتى دور از ساحت قدسش بدو
نسبت داده، و يا بر آستان
خدايگانى سر نهاده. پس خداى
عزيز به نور خاتم، آنان را به
راه آورد و به بركت او از
نادانى رهاند.
غروب خورشـيد رسالت
«محمّد» ـ درود خدا بر او و
خاندانش ـ رسالت خويش به
پايان برد، و خداوند پاداش او
را لقاى خود مقرّر فرمود و
چيزى جز فيض حضور را شايسته
او نديد، پس در هاله اى از
كرامت به سوى او پر كشيد، و
چون ديگر پيامبران، يادگار
خويش در بين شما برنهيد، كه
آنان نيز امّت خود را ياوه و
بى آيينى روشن و پرچمى در
اهتزاز رها نساختند.
نشانه
هاى كتاب خدا
اين كتاب خداست كه بيانگر
حلال و حرام او، و بايسته ها
و بهينه هاست، «ناسخ و
منسوخ»، «رخصت و عزيمت»، «خاص
و عام» را در بر دارد، از
مثَل و عبرت سرشار است،
دستورهاى مقطعى و ابدى، و
محكم و متشابه دارد، دُرهاى
آيات را از صدف برون آورده و
دوررسها را نزديك كرده
است.فراگيرىِ بخشى از اين
آيات واجب گشته است، و تحصيل
بخش ديگر را تنگ ناگرفته است.
برخى از فرمانهاى الهى در
قرآن عزيز به «حتميّت و وجوب»
نوشته شده ولى در سنّت
پيامبر(ص) «نسخ»4 آن رسيده
است، و يا در سنّت، وجوب آن
آمده ولى ترك آن در كتاب خداى
مجاز گرديده است، و يا به
وقتى خاص واجب شده كه با گذشت
آن زمان، منتفى خواهد شد.
حرامها نيز در شكلهاى گونه
گون عرضه گرديده است: بعضى
«كبيره»، كه وعده دوزخ بدان
داده شده; و بعضى «صغيره»، كه
وزشگاه نسيم آمرزش خداوند
است; و بعضى اندكِ آن مقبول
درگاه الهى است و بيش از آن
در اختيار مكلّف نهاده شده.
در
پيـرامون حج
خداوند حجّ خانه محترمش را بر
شمايان واجب كرد و آن را قبله
مردمان قرار داد تا چون تشنه
كامانِ به رود رسيده، سر از
پا نشناخته بدان سرازير گردند
و بسان كبوتران حرم بدان پناه
برند.
حج نيايشى است به نشانه
فروتنىِ انسان به پيشگاه عظمت
الهى و اعتراف به عزّت سرمدى.
خداوند از توده بندگانش،
اطاعتگران گوش به فرمان را
برگزيد تا دعوت حق را لبّيك
اجابت گويند و كلام او را به
جان بنيوشند، و در موقعيّتهاى
تاريخساز و ماندگار سفيران
خداوند با پاى تأمّل و تفكّر
بايستند و پاى در جاى پايشان
نهند و فرشتگانى گردند كه بر
عرش الهى طواف كنند، و در
تجارتكده نيايش به سود فراوان
دست يازند، و به هنگامه مغفرت
او پيش تازند.
اين خانه ديربنيان كعبه است
كه خداى سبحان آن را مايه
عزّت و سربلندىِ اسلام، و حرم
امن پناه خواهان قرار داده
است. زيارت و طواف آن را واجب
كرد، و پاس حق و احترام آن را
بسى لازم شمرد، و شمايان را
در آن به ميهمانى خود فرا
خواند، و چنين فرمود: «اين
حقّ خدا بر مردم است. آنان كه
توان رسيدن به حرم را دارند،
بايد خانه او را زيارت كنند،
و آن كه از روى ناسپاسى سر
باز زند، خداوند از او و همه
جهانيان بى نياز است»5.
خطبه2
از سخنان آن حضرت است آنگاه
كه از نبرد صفّين باز مى گشت
تربيت
و هدايت در پرتو سـپاس از
خداوند
خداى را سپاس گويم تا باران
نعمتش بيش از پيش فرو ريزد، و
اطاعتم در پيشگاه عزّتش فزون
گردد، و جانم از معصيتش بيمه
شود.و از آستان قدسش مدد
خواهم تا «نداريم» را به مرز
«بى نيازى» رسانَد، چه او دست
هركس گيرد راه گم نكند، و آن
كه بر امواج دشمنى او نشيند
به ساحل نجات نرسد، و آن كس
كه در سايه سرپرستى او درآيد
فقرى نبيند، كه اوست گرانسنگ
ترين ارزشها و برترين گنجينه
ها. و گواهى دهم كه جز «ايزد»
آفريدگارى نيست، يكتا و بى
همتاست، وگواهيم به وحدانيّت
او در بوته پاكى و بى آلايشى
آزموده شده است، و تا جان
دارم شهادت به وحدانيّت او را
فراچنگ آرم و آن را براى
رويارويى با ترس و هراس
رستاخيز ذخيره سازم كه موجب
استوارى ايمان، و گشايش
گنجينه احسان، و خشنودى خداى
مهربان، و راندن شيطان است.
و گواهى دهم كه محمّد(ص) بنده
او و پيامبر اوست. او را به
آيين پرآوازه و نامدار، و
دانشى رسيده از راه روايت و
آثار، و منشور فراهم آمده در
نوشتار، و نور درخشنده و
فرمان قاطع و روشن گسيل داشت
تا ابرهاى شبهه را بزدايد، و
روشنى ها را بر كرسى نشانَد،
و از آيات خشم الهى برحذر
دارد، و از عذاب بترساند.
مردم در شـبانگاه ظهور اسلام
امّا مردم در شبانگاه طلوع
محمّد(ص) گرفتار فتنه هايى
بودند كه رشته دين را گسيخته
و اركان يقين را لرزانده،
هركس به سويى پناهنده، و نظام
زندگى درهم ريخته و راه نجات
به هم آمده و نور اميدى باقى
نمانده بود.بازار هدايت بى
رونق و ظلمت كورى همه گير.
عاصى بر خدا و فرمانبر شيطان.
كشتى ايمان در غرقاب بود و
بادبان آن در سقوط، و نشانه
هاى آن وخيم و راههاى آن
ناراه.
آرى، از شيطان فرمان مى
گرفتند، و در بيراهه هاى او
پاى مى كوبيدند، و در
گندابزار او پرسه مى زدند.
آنها مظهر شيطان و پرچمدار او
بودند.
فتنه همچنان بيداد مى كرد و
مردم را لگدكوب مى ساخت و هر
دم آماده حمله و هجوم بود، و
فضايى مه آلود از سرگردانى و
نادانى و گرفتارى بر سينه ها
سنگينى مى نمود.
آنها در برترين خانه ها (حرم
الهى) و در كنار بدترين
همسايگان (بت پرستان)
بودند.چه جامعه ناامنى كه
خوابشان پريشانى و كابوس، و
روشنىِ چشمشان اشك خون بود،
در سرزمينى كه دهان دانشمندان
به ذلّت بسته، و نادانان بر
كرسىِ احترام نشسته.
در ستايش اهل بيت عليهم
السّلام
خطـبه
3
بلند دين اند كه آن را از
طوفان انحراف و خطرهاى سستى
زا پاس مى دارند.
درباره دوچهرگان
كشتزارى از نافرمانى و حق
كوبى پديد آوردند، و آن را از
سرچشمه غرور آبيارى نمودند، و
سرانجام سيه روزى درو كردند.
كسى از اين امّت را همسنگ و
همزىِّ آل پيامبر ـ درود خدا
بر او و خاندانش نتوان ديد، و
نيز خوشه چين خرمن اهل بيت با
آنان برابر نيست.
دودمان پاك پيامبر سنگ بناى
دين و پشتوانه يقين اند.
تندروان به «ميزان» آنان
بازگردند، و ندروان سرانجام
خود را بدانجا رسانند كه راهى
جز آن نيابند.ويژگيهاى رهبرى
از آنِ اهل بيت است، و وصيّت
پيامبر درباره آنان، و ميراث
آن حضرت مخصوص ايشان است.اينك
حق به حق دار رسيد و به
جايگاه اصليش پر كشيد.
خطبه3
اين خطبه به «شقشقيّه» معروف
است
محاكمه تاريخ
الا اى تاريخ! به خدا سوگند
كه فرزند ابوقحافه خلافت
مسلمين را چون پيراهن بى
قواره اى درپوشيد در حالى كه
بخوبى مى دانست ناخداى كشتى
خلافت جز «على»(ع) نيست.
فضايل چون سيل از كوهسار
وجودم فرو ريزد و بر «آسمان
جايم» تيزپروازى نرسد، امّا
با اين همه از خلافت چشم
پوشيدم و از آن كناره گرفتم،
زيرا نيك انديشيدم كه يا بايد
تنها و بى ياور قيام كنم و يا
بر تاريكيهاى كور صبر پيشه
سازم; تاريكيهايى كه
بزرگسالان را فرسوده و فرتوت
سازد، و بر سيماى نوجوانان
غبار پيرى بپاشد، و مؤمن را
به رنج آورَد تا آنگاه كه به
ملاقات خدا بشتابد. پس
شكيبايى را عاقلانه تر يافتم
و آن را برگزيدم.آرى، صبر
كردم، امّا چه صبرى!؟ چون آن
كه خار در چشمش خليده
واستخوان در گلويش مانده
باشد. مى ديدم كه ميراثم به
تاراج مى رود.
خلافت دست به دست شـد
اينچنين بود تا روزگار خليفه
اول بسر آمد و او خلافت را به
ديگرى پاس داد.آنگاه امام(ع)
از قول «اَعشى»، شاعر معروف
عرب، چنين مَثَل آورد:
«چه دور است بين روز من كه بر
پشت اشترى زير تازيانه خورشيد
مى رانم، با روز «حيّان»
برادر «جابر» كه در سايه سار
منزل مى آرمد.»
شگفتا او كه در زندگيش مى
خواست از مركب خلافت به زير
آيد، چگونه آن را براى ديگرى
پس از مرگش زين كرد! راستى هر
يك تا توانستند ناقه خلافت را
به سهم خود دوشيدند!
به هر صورت او كه طبيعتى خشن
داشت، خلافت را در آن مستقر
ساخت;طبيعتى كه برخورد با آن
«جراحت شمشير» بود و ارتباط
با آن «سوهان روح» و مالامال
از لغزشها و عذرخواهيها.
«مركب» خلافت زير پاى «راكب»
تندخوىِ آن تعادل از كف داد و
همه راههاى چاره را هم بست،
بدين سان كه اگر افسارش را
تنگ مى گرفت بينى اش مجروح مى
شد، و اگر رهايش مى ساخت سقوط
مى كرد.به خدا سوگند، مردم در
بيراهه و بى ثباتى و
نابسامانى گرفتار آمدند. و من
هرچه بود، بر اين رنج طولانى
و اندوه جانكاه شكيبا بودم تا
راهش به پايان رسيد.
امان از اين شـورا
او در واپسين دم حيات، خلافت
را در جمعى قرار داد كه مرا
يكى از آنان مى پنداشت.
خدايا، فرياد از اين شورا!
اگر در آغاز مرا همسنگ نخستين
نمى ديدند امروز با اينانم
نمى سنجيدند، امّا هرچه بود
با آنان سازگارى كردم و در
فرود و فرازشان يار گشتم. ولى
توطئه به ثمر نشست: يكى از آن
جمع به حسادت، از من روى
گرداند و ديگرى به خويشاوندش
رأى داد با مسائل ناپسندى كه
گفتن را نسزد.
تا سرانجام سومين از آن باند
به خلافت برخاست، درحالى كه
باد نخوت به غبغب افكنده و
هدفى جز كامجويى از خلافت در
سر نپرورده بود، و همراه او
فاميلش به غارت بيت المال
پرداختند و چون شترى كه بر
گياه بهاران درآمده، مال خدا
را بر باد دادند. تا آن روز
كه رشته هايش گسيخت و كردار
ناشايستش گريبانش را گرفت و
غوطهورى در نعمت، و طغيان در
بهرهورى، و سوءِاستفاده از
اموال عمومى هلاكش ساخت.
مدينه از جا كنده شـد
پس از قتل عثمان، انبوه مردم
رنجديده بيكباره چون يال
كفتار از هر سوى به خانه ام
ريختند، آنچنان كه بازويم
شكست و ردايم دريده گشت. آنان
به فشردگىِ گوسپندان گرگ زده،
گرداگردم را گرفتند و زمام
امور خود را به سويم افكندند
و سرانجام خلافت را بر من
تحميل كردند.
امّا وقتى به امر حكومت قيام
كردم گروهى بيعت خود را
شكستند، و ديگر گروه از حوزه
دين رخ برتافتند، و سه ديگر
ناجوانمردانه ستم روا داشتند،
گويى سخن خداى را نشنيدند
آنجا كه فرمايد: «سراى جاويد
ويژه آنانى است كه فكر برترى
جويى و فساد در زمين را در سر
نپرورند، كه سرانجام نيكو
مخصوص پرواپيشگان است»6.
آرى، به خدا سوگند، پيام الهى
را شنيدند و دريافتند، ولى
زيبايىِ دنيا در چشمشان جلوه
كرد و دلشان را بربود. الا اى
تاريخ! سوگند به شكافنده بذر
و آفريننده جان، اگر نبود
حضور فشرده مردم براى بيعت، و
عهدى كه خداى از عالمان گرفته
است كه بر شكمبارگىِ ستمگر و
محروميّت ستمديده «صحّه»
نگذارند، حتماً افسار خلافت
را رها مى كردم و هرگز زير
بار مسؤوليّت نمى رفتم و همان
گونه كه در آغاز، خلافت را
وانهادم در پايان نيز مى
هشتم، و مى ديديد اين دنيايى
كه بدان مى نازيد و دين بدان
مى بازيد، در ديدگاه من از آب
بينىِ ماده بزى بى ارزش تر
است.
خطـبه امام قطع شد
چنين روايت كنند: آنگاه كه
خطبه امام بدينجا رسيد مردى
عراقى برخاست و نامه اى را به
حضرت تقديم داشت ]گويند
مسائلى بود كه پاسخ مى
خواست[. امام ـ عليه السّلام
ـ نامه را گرفت و بى درنگ
بدان نظر افكند و آنگاه كه از
خواندنش فراغت يافت، ابن
عبّاس گفت: اى امير مؤمنان،
خطبه ات را از ما دريغ مدار و
از آنجا كه قطع فرمودى، ادامه
ده. امام فرمود: دريغا چه دور
است اى پسر عبّاس! آتشفشانى
بود كه خاموش شد. |
خطـبه
4
على ـ عليه السّلام ـ
تأسّف نخوردم كه
بدانجا كه مى خواست،
نرسيد.
شريف رضى گويد: منظور
حضرت در اين خطبه از
جمله «كَراكِبِ
الصَّعْبَةِ إِنْ
أَشْنَقَ لَها
خَرَمَ، وَ إِنْ
أَسْلَسَ لَها
تَقَحَّمَ» آن است كه
اگر سوار، مهار شتر
را تنگ گيرد در حالى
كه آن سر برتابد،
بينى اش مجروح شود، و
اگر سست گيرد درحالى
كه چموشى كند، سقوط
نمايد و اختيار از كف
رود. كلمه «اشنق
النّاقة» آنگاه گفته
شود كه سر شتر را با
مهار كشد و آن را
بالا برد، و معناى
كلمه «شنَقَها» نيز
همين است. يعنى در
اينجا فعل ثلاثى
مجرّد «شنق» و ثلاثى
مزيد «اشنق» به يك
معنى هستند.
اين مطلب را «ابن
سكّيت» در كتاب اصلاح
المنطق ذكر كرده است.
البتّه اينكه امام
عليه السّلام «اشنق
لها» فرموده نه
«اشنقها» براى اين
بوده كه قرينه جمله
«اسلس لها» باشد،
گويى چنين گفته است:
اگر سوار، مهار شتر
را تنگ گيرد. و در
حديث آمده است كه
رسول خدا ـ درود خدا
بر او و خاندانش ـ بر
شتر خويش خطبه ايراد
مى فرمود در حالى كه
مهار آن را كشيده بود
و حيوان هم نشخوار مى
كرد. و از نشانه هاى
اينكه «اشنق» به
معناى «شنق» آمده شعر
عدىّ بن زيد عبادى
است:
«وضعيّتى كه ما
داشتيم او را افسرده
ساخت كه غل و زنجير
دستهاى ما را بسته
بود و به گردنها
كشيده مى شد.»
خطبه4
اين خطبه را امام پس
از كشته شدن طلحه و
زبير ايراد فرمود
درباره طـلحه و زبير
خطـبه
5
به بركت فجر صادق ما
از ظلمتها رهيديد.
كر باد گوشى كه بانگ
رسا و پرطنين الهى را
نشنود. و چگونه آواز
آرام را بنيوشد آن كس
كه غريو پرتپش پيامبر
عزيز را نشنيده
انگارد؟دلى كه از ترس
خدا سرشار است آرام
است. من همواره پى
آمدهاى پيمان شكنى و
خيانت شما را مى ديدم
و فريبايى فريبكاران
را در سيمايتان مى
خواندم. احترام لباس
دين، مرا از درگيرى
با شما بازداشت ولى
روشنى دلم، باطن
تاريك شما را نمايان
ساخت.
پرچم حق را در كوران
گمراهيها برايتان
افراشتم آنجا كه در
كوره راههاىگمراهى و
بن بستهاى نادانى،
خودسرانه و گمگشته،
به يكديگر خيره مى
شديد و تلاش بيهوده
مى كرديد چونان كسى
كه آب در هاون كوبد.
امروز پرده را بالا
مى زنم و حق را صريح
مى گويم: آن كس كه از
فرمانم سر مى پيچد
انديشه خود را از دست
داده است، زيرا از آن
روز كه من حق را ديدم
در آن ترديد نكردم.
همان گونه كه موساى
كليم از چيرگىِ
نادانان و حاكميّت
گمراهان بيم داشت، من
نيز از همان در هراسم
نه از مرگ.
امروز خطّ حقّ و باطل
در موضع ما روشن گشته
است، و آن كس كه به
سرچشمه حق ره يابد،
تشنه كامى را هرگز
نبيند.
خطبه5
كـلام
آگاهى از فتـنه ها
آنگاه كه پيامبر عزيز
ـ درود خدا بر او و
خاندانش ـ به ملكوت
اعلىپيوست ابوسفيان،
عبّاس را پيش انداخت
تا به بهانه بيعت با
امام، فتنه آغازد. آن
حضرت چنين فرمود:
خطـبه
6
اى مردم، امواج فتنه
را با كشتى نجات
بشكنيد، و راه اختلاف
و درگيرى را سدّ
كنيد، و تاج كبر و
غرور را از سر
برگيريد.پيروز آن كس
كه به پشتيبانى ياران
به پا خيزد وگرنه
آرام گيرد و راحت
گذارد، كه اين خلافت
و رياست، گندابه اى
را مانَد و يا لقمه
اى گلوگير و مرگ آور
باشد.
اكنون زمان قيام
نيست، كه ميوه نارس
چيدن، چون كشت در
زمين غير، بهره
بيگانه است.
اگر از خلافت سخن
گويم، شيفته آنم
خوانند و اگر دم فرو
بندم، هراس از مرگ را
به من بندند. دريغا
چه دور است اين نسبت،
پس از آن همه جبهه و
جهاد! به خدا سوگند،
فرزند ابوطالب با مرگ
مأنوس تر از كودك به
سينه مادر است.
نه، چنين نيست. سكوت
من از دانشى است كه
اگر آن را آشكار
سازم،پريشان و بى تاب
شويد همان گونه كه
ريسمان در چاه عميق
بشدّت لرزد و تعادل
از كف دهد.
كـلام
را به حال خود گذارَد
و در صدد كارزارشان
نباشد
مظـلوميّت امام
به خدا سوگند، چون
«كفتار» نيَم كه در
خواب فريب روم و در
دامچاله اوفتم و صيد
دشمن گردم، بل به
پشتيبانى حق جويانِ
فرمانبر، بر حق
ستيزانِ عصيانگرِ شك
آور مى تازم، و هماره
چنين خواهم بود تا
روزم فرا رسد.به خدا
سوگند، از روز ارتحال
پيامبر عزيز تا امروز
همواره مظلوم بوده ام
و از حقّم محروم.
خطبه7
امام(ع) مخالفت
مخالفان خود را تبيين
مى كند
آنان در كارشان به
شيطان تكيه كرده و
ابزار دست او گشته
اند. پس او در سينه
هاشان لانه كرده و به
زاد و ولد پرداخته و
دامانشان را پرورشگاه
خود يافته است. پس
چشم و زبان آنان، چشم
و زبان شيطان شده
است، و در نتيجه
لغزشها را بر آنان
حاكم گردانيده و
خطاهاى زشت را
برايشان آراسته است،
و در نهايت همكار
شيطان و گوياى
باطلهاى او گشته اند.
خطبه 8
كـلام
پيـمان شـكنان
زبير به بهانه واهى،
بيعت خود را با امام
شكست. حضرت در پاسخ
او فرمود:
او مى پندارد كه تنها
مراسم بيعت را برگزار
كرده ولى قلباً
پذيراى آن نبوده است.
خطـبه 9 ـ 10
باشد، اين اقرار به
بيعت است و به حكم
شرع، الزام آور. امّا
ادّعاى جدّى نبودن
آن، بايد ثابت شود
والاّ موظّف به اطاعت
است.
خطبه9
كـلام
در برابر تهديدهاى
اصحاب جـمل
«آذرخش» و «تندر»
آنان بى باران، و از
«رجزخوانى»شان ترس و
سستى نمايان، ولى
آذرخش ما در سيلاب، و
سيلاب ما محصول
باران، و فريادمان در
چكاچك شمشيرهاست.
خطبه10
نيز درباره سـران جنگ
جـمل
بهوش باشيد كه شيطان
حزب خود را بسيج كرده
و سواره نظام و
پيادگان خود را به خط
نموده است. و اين
بينش و بصيرت من است
كه مرا ياور است. من
نه خود را فريب داده
ام و نه فريب كسى را
خورده ام.
به خدا سوگند، شخصاً
فرماندهىِ جنگ را به
دست گيرم و مردابى
برايشان سازم كه در
آن فرو روند، و اگر
ره يابند ديگر به پشت
سر خويش
ننگرند.
خطـبه
11
كـلام
فرماندهى را به دستش
مى سپرد
آييـن جـهاد
كوهها فرو ريزند ولى
تو همچنان استوار
باش.دندان غيرت و
حميّت بفشار و بر
قلّه هاى عزم و اراده
گام بردار.جمجمه خويش
را به خدا وام ده و
گامهايت را محكم بر
زمين كوب.پايانه دشمن
را زير نظر گير و
ديدگانت را بر برق
شمشير خيره مساز، و
بدان كه پيروزى از سوى
خداست.
خطـبه
12
كـلام
نيّت جـهاد
پس از آنكه خداوند
امام را در نبرد جمل
بر دشمن پيروز
كرد، يكى از يارانش
گفت: كاش فلان برادرم
شاهد پيروزيت بر دشمن
بود. امام فرمود:
«آيا دل برادرت با
ماست؟». گفت: آرى.
فرمود:
او با ما و در جمع
ياران ماست، و بالاتر
آنكه گروههايى كه در
پشت پدران و زهدان
مادرانند، در شمار
اين سپاهند كه بزودى
زمانه آنان را به
صحنه آورَد و ايمان
بدانان نيرو گيرد.
خطـبه
13
كـلام
در نكوهش بصره و
بصريان
سرزنش مخالفان
شمايان لشكريان آن زن
بوديد، و از شتر او
فرمانبرى كرديد، و به
نعره آن زبان بسته
پاسخ داديد، و آنگاه
كه از پاى افتاد
گريختيد.اخلاقتان
ناپسند، پيمانتان
سست، آيينتان دورويى،
و آبتان شوراب8. آن
كس كه بين شما مانَد،
كيفر گناهى است كه
بيند و آنگاه كه كوچ
كند، دوباره مشمول
رحمت خدا گردد.گويى
مى بينم كه مسجدتان
در سيلاب فرو رفته و
جز بلنداى آن چونان
سينه كشتى چيزى
نمانده است، و خداوند
از فراز و نشيب بر آن
عذاب فرستاده و آنجا
هرچه هست در آب شده
است.
و در روايت ديگر:
سوگند به خدا، شهرتان
در آب رود، گويى مسجد
آن را چونان سينه
كشتى يا شترمرغ
خوابيده مى بينم.
و در روايت سوم:
بسان سينه پرنده در
ميانه دريا.
خطـبه
14
كـلام
ديگر كلام امام
درباره مردم بصره
رابطـه عوامل
جغرافيايى و فرهنگى
سرزمينتان آب زده و از
آسمان دورافتاده،
خردهاتان به پستى
گراييده، و افكارتان
نابخردانه است. پس
شمايان هدف هر
تيرانداز، و لقمه هر
خورنده، و شكار هر
صيّاديد.
خطـبه
15
كـلام
در مورد برگشت دادن
زمينهايى كه عثمان
بيجا بخشيده بود
بيت المـال
به خدا سوگند، اگر اين
املاك، كابين همسران
و بهاى كنيزكان هم
گشته باشد، آن را به
بيت المال برمى
گردانم، كه در عدالت
گشايش است، و آن كس
كه «داد» بر او سخت
آيد، از «بيداد» به
فرياد آيد.
خطـبه
16
آن زمان كه مردم در
مدينه با امام بيعت
كردند
عبـرت
از حوادث
آنچه مى گويم، از
عهده آن برآيم و
ضمانت آن را پذيرايم.
آن كس كه از حوادث
تلخ و نشيب و فرازها
پندآموزد و عبرت از
روزگار دستمايه او
گردد، در پناه تقوى
بيارامد و از
فروافتادن در شبهات
مصون مانَد.
هان اى مردم، همان
بلاى تفرقه و هوى
پرستى كه در روز بعثت
پيامبر ـ درود خدا بر
او و خاندانش
گريبانگيرتان شد،
امروز بازگشته است.
سوگند بدو كه پيامبر
را بحق فرستاد،
شمايان در كوره
آزمايش رويد، و
دستخوش دگرگونى شويد،
و در غربال سختى ها
درآييد، و چونان ديگ
پرجوش و خروش زير و
بالا شويد. گروهى كه
در زمان پيامبر كناره
مى گرفتند به صحنه
آمدند، امّا گروه
ديگرى كه در كنار آن
حضرت و از پيشگامان
نهضت بودند عقب
ماندند. سوگند به
«اللّه» كه هيچ كلامى
را پنهان نمى دارم و
هيچ دروغى از من صادر
نشده است. اصلاً
پيامبر مرا از اين
روزگار و اين موقعيّت
خبر داده است.
هان اى مردم، گناهان
چون اسبان سركش اند
كه سواركاران بى لگام
بر آنها نشسته اند و
سرانجام به جهنّم
سقوط خواهند كرد. ولى
تقوى مركب رام و
رهوارى است كه زمام
آن به دست راكب آن
است و به سلامت به
مينو درآيد. اين است
سرنوشت حقّ و باطل كه
هريك را مريدانى
است.امّا فزونىِ باطل
چيز تازه اى نيست،
ولى طرفدارى از حق چه
بسا كه افزايش يابد و
اهل حق بر باطل چيره
گردند. و چه كم است
چيزى كه از دست شود
بازگردد.
سيّد رضى گويد: اين
كلام كوتاه و بسيار
زيبا را با هيچ عبارت
زيبايى نتوان ستود و
شگفتى از آن، حجاب
خودنمايى در تفسير آن
است، و در اين كلام
معجزاثر با همه
زيباييهاى آن كه
برشمردم، فراوان نكته
هاى ادب و فصاحت هست
كه هيچ زبانى ياراى
بيانش را ندارد، و
ژرفاى آن را هيچ
انسانى درنيابد. و
كسى بدان نرسد جز
آنكه در صنعت بلاغت
استاد، و بر كرسى
تحقيق نشسته باشد. و
بدين حقيقت دست
نيازند جز دانايان.
بخش ديگرى از همين
خطبه است:
آن كس كه بهشت و دوزخ
را فراروى خود بيند،
سر از پا نشناسد و
دست از طلب برندارد.
مردم در اين رابطه سه
گروهند: تلاشگر
شتابانى كه به ساحل
نجات رسد، جستجوگر
كندروى كه اميد
رستگارى دارد، و
تقصيركارى كه در آتش
فرو افتد.
«راست گرايى» و «چپ
گرايى»، گمراهى است.
«راه» همان اعتدال و
ميانه روى است كه
آخرين كتاب الهى
(قرآن) و رهنمودهاى
نبوى هدايتگر آن است،
سنّت پيامبر از آن
نشأت گيرد، و در پرتو
آن مردم به سرمنزل
مقصود رسند.آن كس كه
بناحق دعوى رهبرى كند
و يا رهبر راستين را
با حربه تهمت منكر
شود، هلاكت و ناكامى
خود را امضا كرده
است، و هر كه
خودسرانه و بى برنامه
به طرفدارى از حق
قيام كند، جانش را
تباه ساخته است. و در
نادانى انسان همين بس
كه موقعيّت خويش
نشناسد.
هيچ بنايى بر پايه
تقوى فرو نريزد و هيچ
كاشته اى در سرزمين
تقوى
خشكسالى نبيند. پس اى
دنياپرستان جاه طلب،
در بيغوله هاى خود
نخزيد، و دست از گروه
گرايى و تفرقه افكنى
برداريد، و به سوى
خدا باز گرديد كه راه
نجات شما توبه است.
تنها خداى را سپاس
گوييد و جز خويش
ديگرى را سرزنش
مكنيد.
خطـبه
17
كـلام
در ويژگىِ نااهلى كه
بر كرسىِ قضاوت نشسته
است
حسّاسيت قضـاوت
دشمن ترين آفريدگان
در پيشگاه آفريدگار
دواَند:
نخست: مردى كه خدا او
را به خود وانهاده و
در نتيجه از «درست
راه» منحرف گشته،
آزمندانه سخن بدعت
گويد و به گمراهى
دعوت كند. پس او فتنه
است براى ديگران كه
راه او را روند. از
راه راست پيشينيان سر
باز زند و هركس را كه
بدو اقتدا كند، گمراه
سازد چه در زنده بودن
و يا پس از مرگش. بار
سنگين لغزشهاى ديگران
را بر دوش كشد و
گروگان بزهكارى خويش
است.
دو ديگر: عالم نماى
نادانى كه سروكارش با
نادانان است، و در
تاريكيهاى فتنه
سرگشته و غفلت زده، و
از پيمان صلح و
سازگارى بيخبر و
كوردل است. آدم
نمايان او را عالم
دانند، كه نه چنين
است. او از آغاز عمر
در پى انباشتن علومى
برآيد كه اندكش با
عمل، برتر از بسيارِ
بى عمل است، تا آنگاه
كه از انبار كردن
دانشهاى رسمىِ بى
حاصل فراغت يابد و
انبانش از لاطائلات
پر گردد، بين مردم بر
مسند قضاوت نشيند و
تازيانه قانون و قدرت
داورى به دست گيرد.
پس اگر مشكلى بر او
پيش آيد، رأى بيهوده
و فرسوده خود را ملاك
قرار دهد و بدان حكم
كند. او در كوران
شبهه ها چونان عنكبوت
درتنيده خود دست و پا
زند و نداند كه درست
رفته يا خطا. پس اگر
درست رود، ترسد كه
نادرست باشد، و اگر
خطا كند، نابخردانه
اميدمندِ به هدف
رسيدن است. نادانى
است كه دائم در
دامچاله هاى نادانى
فرو افتد و در ظلمتها
براند و هيچ گاه از
روى آگاهى و
بررسى تصميم نگيرد.
متون و علوم دين را
بازيچه انگارد و به
سليقه و رأى خود
تفسير و تأويل، و در
نهايت تحريف كند. به
خداى سوگند، در
داوريها توانِ بريدن
دعوا را ندارد و
شايسته واگذارى
مسؤوليّت نيست. چيزى
را كه نپذيرد و به
نظرش درست نايد، از
گردونه علم خارج داند
و آراءِ ديگران را به
هيچ شمارد. اگر حكمى
را نداند، دم برنيارد
چون نادانيش آشكار
شود. خونهاى مظلومان
از بيداد قضاوتش به
جوش آيد و فرياد كشد
و ميراثهاى به تاراج
رفته ناله سر دهند.
به خدا شكوه مى كنم
از جماعتى كه نادان
مى زيند و گمراه مى
ميرند. هيچ
كالايى در بازارشان
نارايج تر و بى رونق
تر از كتاب خدا ـ
آنگاه كه بحق تفسير
شود ـ نيست، و هيچ
متاعى پررونق تر و
گرانبهاتر از كتاب
الهى-
درصورتى كه تحريف
گردد ـ نخواهد بود.در
ديدگاه اينان چيزى
ناشناخته تر و غريب
تر از نيكى و
نيكوكارى، و چيزى
مطلوب تر و شناخته
شده تر از ناپسندى
نيست.
خطـبه
18
كـلام
در نكوهش اختلاف
آراءِ دانشمندان
نظـام قضـايى
قضيّه اى را به داورى
نزد فقيهى برند و او
به نظر خويش فتوى دهد
و حكم صادر كند،
آنگاه همان قضيّه نزد
فقيهى ديگر مطرح شود
ولى او برخلاف اوّلى
نظر دهد، سپس قاضيان
نزد امامى كه آنان را
به قضاوت نشانده است
گرد آيند و او همه
نظرات را تأييد كند.
اين چه قضاوتى است؟!
خدا و پيامبر و
كتابشان كه يكى است،
آيا
خداوند فرمان اختلاف
صادر كرده است كه
آنها اطاعت كرده اند؟
يا
نهى از اختلاف نموده
ولى اينان نافرمانى
نموده اند؟ يا خداوند
سبحان
دين ناقصى فرستاده و
از آنان براى اتمام
آن كمك خواسته است؟
يا
انبازان خدايند و به
ميل خود سخن مى گويند
و او مى بايست راضى
شود؟! يا دين كاملى
فرو فرستاده ولى
پيامبر در تبليغ و
بيان آن كوتاهى كرده
است؟!
در حالى كه خداوند مى
فرمايد: «هيـچ چيـزى
را در كتـاب فـرو
نگذاشته ايم»10.
و نيز فرموده كه در
قرآن همه چيز بيان
گرديده است.11
و نيز آمده كه آيات
قرآن يكديگر را تصديق
كنند و در آنها
ناهماهنگى نيست كه:
«اگر اين كتاب از نزد
غيرخدا بود، اختلاف
زيادى در آن يافت مى
شد»12.
ظاهر قرآن زيبا و
باطن آن ژرفا،
شگفتيهاى آن تمام
نشدنى، و شگرفيهاى آن
پايان ناپذير است و
تاريكيها جز بدان
روشن نگردد.
خطـبه
19
كـلام
برخورد با مخالفان
آنگاه كه امام بر
منبر كوفه خطبه ايراد
مى فرمود، «اشعث بن
قيس» بر كلام حضرت به
اعتراض عرضه داشت:
«اى امير مؤمنان، اين
سخن برضدّ تو است نه
بر نفعت». حضرت نگاه
معنى دارى بدو كرد و
چنين فرمود:
تو چه مى فهمى چه چيز
به ضرر يا به سود من
است؟! نفرين خدا و
نفرين كنندگان بر تو
باد، دروغ باف پسر
دروغ باف، منافق
كافرزاده! در بى
عقلىِ تو همين بس كه
دو بار اسير شدى: يك
بار در حال كفر، و
ديگر بار در اسلام.
مال و تبارت هم موجب
نجات تو نشد.
آرى، آن كس كه براى
دشمن جاسوسى كند و
خاندان خويش را به
كشتن دهد، سزاوار خشم
و دشمنى نزديكان، و
بى اعتمادى غريبگان
خواهدبود.
شريف رضى گويد: منظور
امام از اسارت اشعث
آن است كه او يكبار
در زمان كفرش اسير
گرديد و بار ديگر در
زمان اسلام. و امّا
مراد حضرت از «دَلَّ
عَلى قَوْمِهِ
السَّيْفَ»، دغلكارى
و جاسوسى او در شهر
«يمامه» است كه
اطّلاعاتى را در
اختيار خالد بن وليد
گذاشت و قبيله خويش
را فريفت تا خالد
بدانها دست يافت. از
آن پس قبيله اش او را
«عرف النّار» لقب
دادند يعنى فريبكار.
خطـبه
20
سخنى در بيـدارى غفلت
زدگان
شمايان، شمايان را مى
گويم اى بيخبران! اگر
ببينيد آنچه را
گذشتگانتان
ديدند، بى تابى و
زارى كنيد و بترسيد،
آنگاه بشنويد و به
فرمان آييد. امّا
سوگمندانه ديدگانتان
از آن همه حقايقى كه
آنها ديده اند
نابيناست، و چه زود
پرده ها كنار رود.
شما مى توانيد ببينيد
البتّه اگر ديدگانتان
را باز كنيد، و
بشنويد اگر گوشهاتان
را سبك سازيد، و به
راه آييد اگر راه
پذير باشيد.
براستى گويم كه عبرت
مايه ها، بى پرده در
اختيارتان، و زمينه
هاى بازدارىِ شما از
آنچه بايد باز ايستيد
پيش رويتان است. اينك
شما هستيد كه
بايد پيام الهى را
بنيوشيد، كه پس از
فرشتگان، تنها انسان
پيام آور
خداست. |
|
|
|
|
|
|