کتاب : نهج البلاغه همراه

 
 
:مترجم   سيدجمال الدين دين پرور
 

   
 

فصلنامه پژوهشي و اطلاع رساني نهج البلاغه شماره 23 و 24

 

فصلنامه 24- 23

 
 
   

µ

خطبه 1-20

 

µ

خطبه 21-40

 

µ

خطبه 41-60

 

µ

خطبه 61-80

 

µ

خطبه 81-100

 

µ

خطبه 101-120

 

µ

خطبه121-140

 

µ

خطبه 141-160

 

µ

خطبه 161-180

 

µ

خطبه181-200

 

µ

خطبه 201-220

 

µ

خطبه 221-240

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خطـبه 201
كـلام
اقسام حديث و شـناخت راوى


پرسشگرى از امام درباره روايتهاى مجعول و نوظهور و اخبار مخالف يكديگر پرسيد، امام ـ درود خدا بر او ـ فرمود:
بى شك در ميان مردم، حقّ و باطل، ناسخ و منسوخ، عام و خاص، محكم و متشابه، و سره و ناسره وجود دارد. و در زمان خود رسولخدا ـ درودخدا بر او و خاندانش ـ بر آن حضرت چندان دروغ بستندكه آن بزرگوار در خطبه اى فرمود: «هر كس از روى عمد بر من دروغ بندد، جايگاهش آتش است».
جز اين نيست كه آورنده حديث از چهار صورت خارج نيست و پنجمى هم ندارد:
1. منافقى كه به ايمان تظاهر كند و اسلام را به خود بندد و از هيچ جرم و گناهى پروا نكند و عمداً از قول رسولخدا ـ درود خدا بر او و خاندانش ـ دروغ گويد.
پس اگر مردم بدانند كه او دروغگو و منافق است، از او نپذيرند و سخن او را تصديق نكنند، امّا گويند او از ياران پيامبر است ـ درود خدا بر او و خاندانش ـ و حضرتش را ديده و از او شنيده و مستقيم از او دريافت كرده است، پس از او پذيرند و به سخن او اعتماد كنند در حالى كه خداوند تو را از منافقان در قرآن كريم خبر داده و شرح حالشان را بيان كرده است. آنان پس از پيامبر اكرم زنده ماندند و به پيشوايان گمراهى و دعوتگران به آتش و تباهى با دروغ و بهتان نزديك شدند و آنها هم به اين حديث فروشان دروغ پرداز پُست و مقام دادند تا بر گرده مردم سوارشان كردند، و آنها نيز به وسيله آن زمامداران دنيا، را بلعيدند. مردم هم كه معمولاً با پادشاهان و دنيا هستند مگر آنان كه خداوند از سقوط در دامچاله دنيا نگاه داردشان. پس اين يكى از آن چهار.
2. فردى كه چيزى از پيامبر شنيده ولى درست آن را به خاطر نسپرده، پس با خيال و پندار آن را سازد، ولى از روى عمد دروغ نبندد. پس او در دستش چيزى هست كه روايت كند و بدان عمل نمايد و گويد: اين حديث را از پيامبر ـ درود خدا بر او و خاندانش ـ شنيدم.
در اين صورت اگر مسلمانان بدانند كه او در عالم خيال و اوهام سير مى كند از او نپذيرند، و خود او هم اگر توجّه كند كه چنين است آن را ترك كند.
3. مردى كه از رسولخدا ـ درود خدا بر او و خاندانش ـ حديثى شنيده كه آن حضرت موقّتاً به چيزى فرمان داده و سپس آن را ممنوع اعلام فرموده ولى او از آن آگاهى نيافته است، يا نهى از چيزى را شنيده و سپس آن چيز مجاز گرديده ولى او مطّلع نشده است، و در نتيجه از «منسوخ» خبر يافته ولى به «ناسخ» آن دست نيافته است، پس اگر مى دانست كه آن دستور زمانش سپرى شده حتماً از آن دست برمى داشت، و اگر مسلمانان هم از او مى شنيدند كه آن دستور، زمانش بسر آمده و حكمش برداشته شده آن را وامى گذاشتند.
4. و ديگر آن كه نه بر خدا و نه بر پيامبر دروغ بسته بلكه از خوف خدا و احترام رسولخدا ـ درود خدا بر او و خاندانش ـ دشمن دروغ است، و در عالم خيال و پندار هم سير نكرده بلكه آنچه شنيده درست به خاطر سپرده و حفظ نموده و همان طور كه شنيده باز گفته، نه يك كلمه كم كرده و نه زياد، ناسخ آن را شنيده و دريافته و بدان عمل كرده و منسوخ آن را حفظ كرده و از آن دورى جسته است، و خاص و عام آن را شناخته و هر يك را در جايگاه خود نهاده و محكم و متشابه آن را هم بخوبى دريافته است.
البتّه از رسولخدا ـ درود خدا بر او و خاندانش ـ كلامى صادر مى شد كه دو رويه بود: كلامى خاص و كلامى عام. پس آن كه مقصود خدا و پيامبر را ـ درود خدا بر او و خاندانش ـ نمى شناخت، خود معنايى براى آن مى بافت و بر آن وامى داشت در حالى كه از معناى حقيقى آن بى خبر بود و نمى دانست به چه منظورى صادر شده و مقصود از آن چه بوده است. و چنين نبود كه تمامى ياران پيامبر ـ درود خدا بر او و خاندانش ـ هميشه در محضرش باشند و از هر چيز بپرسند، بلكه منتظر فرصت بودند و دوست مى داشتند عربى باديه نشين يا تازهواردى از گرد راه رسد و از آن حضرت پرسشى كند تا آنان نيز بشنوند. امّا من چنان بودم كه در هر مسأله و رويدادى از رسولخدا مى پرسيدم و آن را نگه مى داشتم.
و اينهاست دليل اختلاف مردم در روايات و اقسام آنها.

خطـبه 202
شگفتيـهاى آفرينش

نمونه اى از قدرت بى پايان و شگفت الهى را در آينه زيباى صنعت او به تماشا نشينيد: آنجاكه از آب درياى ژرف بر هم انباشته موّاج، خشكىِ سخت را آفريد و آنگاه از آن لايه هايى پديد آورد و پس از ارتباط و اتّصال، آنها را از هم جدا ساخت88 و هفت آسمان را پديد آورد، و آنها به فرمان الهى به نظام آمدند و در حوزه اراده او برپا ايستادند; و زمين را بر پشت سبزگون دريايى رام، محكم و استوار پى افكند، دريايى تحت فرمان خداوند كه از آن سر نپيچد و به شكوه و بزرگى او اعتراف كند و جريان آن در پرتو بيم و هراس او بازايستد; و صخره هاى سخت و زمينهاى بلند و تپّه ها و كوهها را آفريد و هر يك را در جايگاه خود محكم و استوار داشت قلّه هاى آن سر به فلك كشيده و پايگاهش در آب مستقر گرديده; پس در پرتو قدرت الهى و تحوّلى كه صورت گرفت كوهها از زمين برآمد و پايه هاى آن را در كرانه هاى زمين و آنجاها كه مى بايست، فرو برد; پس قلّه هاى آن را بلند و بلنداى آن را بلندتر ساخت و آنها را براى زمين ستون قرار داد و چونان ميخها در آن ثابت گردانيد; پس زمين متحرّك را ساكن و آرام داشت تا اهلش درهم نريزند و اين بارِ سنگين كه بر دوش دارد، متلاشى نگردد و يا از مدار و مسيرش به در نرود.
پس پاك و بزرگ باد نام خداوندى كه زمين را از ميان امواج آبها بيرون آورد و پس از نمناكى و ترى، كناره هاى آن را سخت و خشك قرار داد و آن را براى مخلوقاتش گهواره آرامش ساخت و چون  بسترى روى درياى ژرفِ آرامِ بى موج و ايستاى بى جريان گستراند كه تندبادها آن را از اين سو به آن سو برند و ابرهاى ناآرام آن را بر هم زنند. «براستى در اين امور شگفت انگيز عبرتى است براى هر كس كه دلى خاشع و فروتن دارد»89.

خطـبه 203
سخن حق را بشـنويد
پروردگارا، هر يك از بندگانت كه سخن برحق و دور از ستمِ ما را بشنود ـ آن سخن اصلاحگر دور از فساد در دين و دنيا ـ امّا پس از شنيدن، از يارى تو سر باز زند و از بزرگداشت دينت كوتاه بيايد، پس تو را ـ اى بزرگترين گواه ـ و همه آنهايى را كه در زمين و آسمانت جاى دادى عليه او گواه گيريم، اينك تو ما را از يارى آنها بى نياز فرما و آنان را بر گناهانشان عقوبت نما.

خطبه204
شـناخت آفريدگار

سپاس خداى را كه بلندمرتبه تر از شباهت با آفريدگان، و فراتر از گويش وصف كنندگان است; همو كه با مديريّتِ شگفتش بر همه بينندگان جلوه گر، و در پرتو شكوه و عظمتش از انديشه پندارگران ژرف تر است; همان داناى

خطـبه 205
بى نياز از آموزش و فراتر از افزايش دانش و دريافت آن از مخلوقاتش; همان آفريدگارى كه همه امور را بدون تأمّل و كنكاش تدبير فرمود و به سامان رساند، و هيچ تاريكى او را فرا نگيرد و نورها ناچيزترند از آنكه او را روشنى بخشند. آگاهى و دريافت او به ديدار نيست و دانش او از گزارش به دست نيايد.
از همين خطبه است در يادمان پيامبر ـ درود خدا بر او و خاندانش ـ
خداوند آن حضرت را با آيين نورانى فرستاد و او را در گزيدن به مقام رسالت بر همگان برترى داد، و با آن وجود عزيز پربركت نابسامانيها را به سامان رساند، و گردنكشان و زورگويان را به دست او درهم كوبيد، و دشواريها را بدو آسان نمود، و ناهمواريها را هموار ساخت، و اختلافات و كينه توزيها را كه موجب مشكلات بود بپيراست، تا آنجا كه شب گمراهى به سپيده نشست و تاريكيها از چپ و راست به نور پيوست.
درباره پيامبر اكرم و امامان معصـوم(ع)
گواهى دهم كه خداوند حقيقت عدالت است و به عدالت عمل كند، و داورى است كه قاطعانه حق را از باطل جدا كند و آن را به حق دار رسانَد; و گواهى دهم كه محمّد ـ درود خدا بر او و خاندانش ـ بنده، پيامبر و سرور بندگان اوست و آنگاه كه آفريدگان را در غربال آفرينش دو بخش مى كرد، او را در بهترينها قرار داد، هيچ ناپاكى نسبش را نيالود و هيچ تبهكارى در تبار نازنينش نبود.
آگاه باشيد كه خداوند براى خير و نيكى شايستگانى را مقرّر فرموده و براى حق استوانه ها و براى اطاعت نگهدارنده ها90.
بى شك براى شمايان به هنگامه هر طاعت از سوى خداوند ياورى است كه به كمك او توفيق اطاعت يابيد كه بر زبان آرد و دلها را ثابت دارد، و اين لطف الهى و مدد غيبى، هر پذيرنده را بسنده و هر شفاجويى را شفادهنده است.
بدانيد بندگان راستين خداوند كه پاسداران علم اويند اسرار الهى را نگه دارند، و چشمه ساران دانش او را بشكافند، و بر پايه دوستى الهى با يكديگر بپيوندند، و با صميميّت به ديدار هم روند، و از جام محبّت جانشان را سيراب سازند، و سرشار از مهربانى و مودّت از يكديگر جدا شوند. هيچ گونه شائبه اى آن بناى محبّت را نلرزاند و غيبت و بدگويى در ميانشان راه نيابد.بر اين اساس خداوند «خَلق» و «خُلق» آنان را پى افكند و محكم ساخت، و بازار محبّتشان را گرمى و رونق داد، و پيوندشان را مستحكم داشت. آرى، آنان چون دانه هاى بذر برگزيده اند كه در زمين افشانند، و «سره» از «ناسره» جدا گشته و آزمايش، آنها را پيراسته است.
پس بايد هر انسانى با پذيرش نصيحت و پند به پيشباز كرامت و بزرگوارى رود و پيش از آنكه مرگ دررسد، از آن حذر كند و آماده شود، و بايد هر كس به روزگار كوتاه خويش و كم ماندن خود در خانه اى كه بزودى آن را واگذارد نيك بينديشد. خوشا حال آن كه دلى پاك و سالم دارد و راهنماى خويش را اطاعت كند و از آنچه او را به خاك پستى و مذلّت افكنَد، دورى گزيند و با ديده اى كه از بينايان و راه شناسان نور گيرد، راه ايمان پويد و پيش از آنكه درهاى هدايت بسته شود و ابزار آن ناچيز گردد، بدان سبقت گيرد و پيش تازد و درِ توبه گشايد و از گناهان دورى گزيند، كه در راه سعادت گام زده و خطّ درست را دريافته است.

خطـبه 206
دعـا
از دعاهايى كه بسيار مى خواند
دعا، زيبـايى و نشاط زندگى

خداى را سپاس كه امروز هم زنده و سالمم و رگ و پى ام گرفتار درد و رنج نيست و مورد بازخواست و تنبيه كردار زشتم نباشم. نه بى فرزند و اجاق كورم، و نه از دين خارجم، و نه منكر پروردگارم، و نه از ايمانم وحشت زده ام، و نه عقلم در پرده هاى شبهه است و نه گرفتار عذاب پيشينيانم. در حالى روز را آغازيدم كه بنده اى هستم بى اختيار و بر خود ستمكار. تو را حجّت است بر من نه مراست حجّت بر تو. هرچه باشم در آستان بلند توام زبانم بسته و از منطق سرافكنده، و اين تويى كه خداوندى و صاحب برهانى كوبنده. و من هرگز توان آن را ندارم كه از خود چيزى داشته باشم مگر آنچه تو ببخشى، و از هيچ چيز نتوانم خود را نگه دارم مگر دست عنايت تو حفاظتم كند.
پروردگارا، به تو پناه برم از آنكه در كرانه درياى بى نيازىِ تو نيازمند شوم، يا در زير نورباران هدايتت گمگشته باشم، يا در دولت و حكومتت مورد ستم قرار گيرم، يا در هنگامه حاكميّت تو بى ارج و بى احترام گردم.پروردگارا، اوّل عضو شريفى كه از من مى ستانى و نخست امانتى ازنعمتهايت كه از من مى ستانى جانم باشد.
خداوندا، به تو پناه بريم كه از فرمانت سرپيچى كنيم، يا از دينت به فتنه درآييم، يا به عوض هدايتهاى ارزانى شده از سويت مورد تهاجم هوسهامان قرار گيريم.

خطـبه 207
در صفّين ايراد فرمود
حقـوق متقابل

پس از ستايش پروردگار و درود بر پيامبر، خداى سبحان در برابر ولايتى كه بر شمايم داده حقّى نيز براى من بر شما مقرّر فرموده است، و نيز براى شمايان همانند آن حقوقى بر من قرار داده است. آرى، حق گسترده ترين چيزها در توصيف و گفتار، و محدودترين، در كردار است. هيچ حقّى يكطرفه نيست: براى هركس كه سودى آورَد، مسؤوليّتى نيز آفريند و هر كس را زيانى رسانَد، سودى هم بخشد.
و اگر تصوّر شود براى كسى حق يكسويه بدون مسؤوليّت باشد اين ويژه خداست ـ نه آفريدگان ـ كه آميزه قدرت و عدالت است و حوادث روزگار، و تلخ و شيرين زندگى همه عدل و خير است، و او قدرت لايتناهى و عدالت مطلق در نظام هستى است كه بر همگان حق دارد و همه مديون اويند. امّا در عين حال حقّ خويش را بر بندگان، اطاعت قرار داد و پاداش آن را ثواب دوچندان مقرّر فرمود كه بزرگوارى و بخشندگى اوست و گسترش نعمتهايى كه سزاوار خدايى اوست.
حقـوق ويژه
اينك كه ضرورت حقوق متقابل را ديديم، به حقوق ويژه مى رسيم كه خداوند برخى از حقوق را ويژه برخى از مردم و بر عهده بعضى ديگر نهاده است. اين حقوق با يكديگر در ارتباطند و اگر هر يك رعايت شود ديگرى نيز رعايت شده است، و بعضى از آنها تحقّق نيابد مگر به بعض ديگر. بزرگترينِ اين حقوق «حقّ والى بر مردم» و «حقّ مردم بر والى» است كه فريضه الهى است بر همگان، و خداى سبحان آن را نظام همبستگى و دوستى و موجب عزّت دينشان قرار داده است.
پس هرگز مردم اصلاح نشوند مگر واليان اصلاح شوند، و واليان اصلاح نشوند مگر مردم پايدارى كنند. پس آنگاه كه مردم حقّ والى را محترم شمارند و بدان متعهّد شوند، حق در جامعه زنده گردد، و حاكميّت دين در زندگى نمايان شود، و نشانه هاى عدالت گسترش يابد، و سنّتها و روشهاى نيكو و سازنده بر مسير هموار عدالت جريان پيدا كند; و بدين ترتيب چهره زمان به روى مردمان لبخند زند، و دولت و حكومت ماندگار شود، و دشمنان از مطامع خود نااميد گردند.
و آنگاه كه مردم بر واليانشان بتازند و بر آنها چيره گردند و يا واليان دست تجاوز بر مردم گشايند، اختلاف كلمه در جامعه بروز كند، و نشانه هاى جور و ستم آشكار گردد، و فساد و ويرانگرى در دين فراوان شود، و راههاى درست و هموار و بى خطر رها گردد، و به هوسها عمل شود، و دستورهاى دين معطّل مانَد، و بيمارى جانها زياد شود و كار بدانجا كشد كه از نابودى حق و گرمىِ بازار باطل وحشت نكنند. در چنين شرايط است كه نيكان و نيكوكاران خوار شوند و شروران و زشتكاران ميداندار، و بدتر از همه عقوبت الهى است كه بر مردم فرود آيد.
وحدت و محبّت مردم و مسؤولان
پس در چنين اوضاعى بايد كه دست در دست هم نهيد و يكديگر را پند دهيد و موج نصيحتگرى را به اوج رسانيد. پس هيچ كس هرچند حريص بر تحصيل رضاى الهى باشد و سخت در اين راه بكوشد، آن طور كه بايد و شايد به حقيقت فرمانبردارى الهى نرسد. امّا مهمترين و برترين حقوق الهى بر مردم همان نصيحتگزارى و برپا داشتن حق در جامعه است، و هيچ كس هرچند جايگاهش در حق عظيم، و برتريش در دين پرسابقه باشد، بالاتر از رعايت حقّ خداوند و كمك بر استوارىِ حق نيست، و هيچ كس هرچند مردم كوته بين او را كوچك شمارند و ديده ها او را به بزرگى نبينند سزاوار نيست كه بر اقامه حق كمك نكند و يا او را در راه برپايى حق يارى ندهند.
در اين هنگام مردى از ياران امام ـ درود خدا بر او ـ با سخنانى گسترده كه بسيار آن حضرت را مى ستود، اطاعت و تسليم خود را به آن پيشواى پاكان ابراز نمود. امام در پاسخ او فرمود:
آن كس كه عزّت و شكوه خداوندى در جانش به بزرگى جلوه كند و جايگاه الهى در قلبش عالى باشد، سزاوار است غير خدا در نظرش كوچك آيد. و از همه سزاوارتر كسى است كه نعمت الهى بر او سرازير شده و احسان او به سويش راه يافته، زيرا هرگز باران نعمت الهى بر كسى نبارد مگر آنكه حقّ الهى بر وى بزرگ آيد.
و از بدترين حالات واليان در پيشگاه نيكمردمان آن است كه نسبت به مسؤولان گمان نازيدن و باليدن برند و آنان نيز بناى زندگى خود را بر تكبّر و خودبرتربينى نهند. و من شديداً ناخوش دارم كه در گمان شما خطور كند كه من از تعريفها و شنيدن تملّقها خشنود شوم، كه بحمداللّه چنين نيستم، و اگر هم چنين مى بودم آن را به خاطر خاكسارىِ آستان ربوبى ـ كه تنها او سزاوار عظمت و كبريايى است ـ وامى نهادم.
تملّق ممـنوع
و چه بسا مردم ستايش پس از بلا و مصيبت را شيرين دانند، پس مرا به خوبيها ستايش نكنيد زيرا من با خدا پيمان بسته و به شما قول داده ام كه از  حقوقتان به طور كامل دفاع نمايم و آنها را كه هنوز ناتمام مانده است به پايان رسانم و به واجبهايى كه حتماً بايد تحقّق يابد اقدام كنم. پس با من چون طاغوتيان سخن مگوييد و همان گونه كه خود را از دژخيمان مى پاييد، از من نپاييد و با سازشكارى و چاپلوسى با من معاشرت نكنيد و مرا در جريان گزارشها و سخنان حق بگذاريد و هيچ اضطراب و نگرانى از ابراز آن نداشته باشيد و آن را بر من سنگين مپنداريد و اصلاً در فكر ارائه گزارشها و اخبار ستايش كننده و بزرگ دارنده من نباشيد، و بدانيد آن كه از سخن حق كه به او گفته شود يا كار عادلانه كه بر او عرضه گردد ناراحت شود و بر او سنگين آيد، قطعاً عمل به حق و عدل بر او گران تر و سنگين تر خواهد بود. پس سخن حق و يا رايزنى در عدالت را از من دريغ نكنيد، زيرا من از ديدگاه بشرى، خود را بالاتر از خطا نبينم و كارم را در ايمنىِ مطلق ندانم جز آنكه خدا مرا نگه دارد كه بيش از من صاحب اختيار من است.
براستى كه ما و شما بندگانيم گوش به فرمان در پيشگاه پروردگارى كه جز
او پروردگارى نيست و چنان اختياردار و مالك ماست كه خود ما نيستيم، و او ما را از نيستى به اوج هستى و كمال رسانده و از چاه گمراهى، به آسمان هدايت پرواز داده و پس از كورىِ نادانى، به اوج بينايى و بصيرت رسانده است.

خطـبه 208
كـلام
تدبيـر در بحران

بارخدايا، از تو خواهم مرا بر قريش و يارانشان پيروز فرمايى كه پيوند خويشاوندى مرا بريدند و حقّم را زير پا نهادند، و دست به دست هم دادند و با من سخت درگير شدند تا حقّى را كه از ديگران بدان سزاوارترم بازستاندند، و گفتند: بهوش باشيد كه حق گرفتنى است و هر كس بتواند زودتر بر كرسى نشيند همان حاكم است. و گفتند: بهوش باشيد كه حق آن است كه بتوانى بگيرى و يا آن را در گيرودارها از دست دهى، پس يا در غبار غم و صبر بمان و يا در آتش دريغ و افسوس بمير. و من ديدم اكنون كه جز خاندانم نه ياور و نه حمايتگر و نه مددكارى دارم، از دم تيغ گذراندن آنها را دريغ كردم. پس چشمم را بر خار آزاردهنده فرو هشتم و آب دهانم را از تنگ راهه استخوان گلوگير فرو بردم و بر تلخ تر از «حنظل»91 و دردناك تر از زخم تيغ كه قلب را آزارد، بر خشم فروخورده ام شكيبايى كردم.
اين سخن امام در ضمن يكى از خطبه هاى پيشين گذشت جز اينكه در اينجا به خاطر اختلاف دو روايت آن را تكرار كردم (خطبه 171).
و از همين خطبه است درباره آنها كه براى جنگ با امام به بصره رفته بودند: پس بر كارگزاران و خزانه داران بيت المال مسلمانان ـ كه در دستم بود ـ و ديگر شهروندان كه همگان در اطاعت و بر بيعتم بودند، يورش بردند و اختلاف كلمه و درگيرى ايجاد كردند و يكپارچگى و هماهنگىِ آنان را بر هم زدند و بر ياران و دوستانم حمله بردند، پس گروهى از ايشان را با نيرنگ و خدعه به شهادت رساندند و ديگر گروه كه پاى فشردند و بر شمشيرهاشان تكيه كردند، تا آخرين نفس جنگيدند تا صادقانه به لقاءاللّه پيوستند.

خطـبه 209
كـلام
جمل كشته شده بودند، گذشت
برخورد با مخالفـان

براستى طلحه در اينجا غريب افتاده است. به خدا سوگند، هرگز خوش نداشتم كه قريش در پهندشتى دور اينچنين زير نور ماه كشته افتد. من از «بنى عبد مناف»92 خونخواهى كردم، و بزرگان «بنى جُمَح»93 از دستم گريختند. آنها براى به دست گرفتن حكومت كه براستى اهلش نبودند شورش كردند ولى شكست خوردند.

خطبه210
كـلام
در وصف عارفان راسـتين

عقل خود را به دانش و فكر، زنده و شكوفا كرده و نفس سركش را ميرانده تا پيكر ستبر او لاغر و اخلاق ناسره او سره گشته. نورى پرفروغ براى او جلوه كرده و درخشيده كه راه او را روشن ساخته و به مقصدش رسانده. درها يكى پس از ديگرى براى او گشوده شده و او را به درگاه سلامتى و زيستگاه اصلى رسانده و در پايگاه امنيت و رفاه و با آسايش خاطر، آرامش زندگى را به دست آورده و به ثبات و طمأنينه رسيده، و اين بدان جهت است كه قلبش را به خدمت گرفته و پروردگارش را خشنود ساخته.

خطـبه 211
كـلام
در تشويق يارانش به جهاد
شكمبارگى و رفاه زدگى، مانع بزرگ خودسازى

خداوند از شما اداى شكرش را خواسته و فرمانش را برايتان به ميراث نهاده و شما را مهلت داده است تا در بزرگ ميدان مسابقه به ربودن جايزه سبقت گيريد. پس اينك به پا خيزيد و عزمتان را جزم كنيد و كمرهاتان را محكم ببنديد و از شكمبارگى و رفاه زدگى وارهيد و اندكى به خودسازى روى آريد. بدانيد كه سورچرانى با جديّت و قاطعيّت سازگار نيست. اى بسا خواب نوشين كه تصميمهاى متين را باطل كند، و تاريكيهاى خودفراموشى كه بلندهمّتى ها را در خود فروپوشد.

خطبه212
كـلام
عبرت از گذشـتگان

امام پس از تلاوت آيه شريفه «أَلْهيكُمُ التَّكاثُرُ حَتّى زُرْتُمُ الْمَقابِرَ»94 فرمود:
وه از اين خواسته كه چه دست نايافتنى است، و از اين ديداركنندگان كه چه غافل اند، و از اين كار عظيم و خطير كه چه دردناك و هولناك است! براستى كه از مردگان عبرت نگيرند، و آنچه دريافت كنند فخرفروشى است كه بسيار دور از شأن انسان و سعادت اوست.
آيا به افتادنگاه پدرانشان مباهات كنند، يا به شمارگان مردگانشان خود را زياد و برتر بينند؟ اينان مى خواهند جسدهاى بيجان و درهم ريخته و از حركت افتاده را بازگردانند؟!
آرى، براستى اگر از آنها عبرت مى گرفتند سزاوارتر بود تا بدانان فخر فروشند، و اگر بديشان به فروتنى دست مى يافتند عاقلانه تر بود از آنكه بدانان به كبر و غرور بالا روند. آنان به مردگانشان با ديدى ضعيف و نارسا نگريستند و بدين جهت در چاه نادانى درافتادند.
و اگر از آنها از شهرهاى ويران و منزلهاى خالى از ساكنان پرسند خواهند گفت كه آنان بى نام و نشان در دل خاك گم گشته اند و شمايان به جايشان ناشناخته روانيد، بر سرهاشان گام مى نهيد و در خاك اجسادشان مى كاريد و در آنچه وانهاده اند، مى خوريد و بهره مى بريد و در ويرانه هايى كه از آن كوچ كرده اند، سكنى مى گزينيد، و اين روزگار است كه بر شما و آنان گريد و نوحه سرايى كند.اينان گذشتگانتان هستند كه از دروازه مرگ گذشتند، و پيشتازانتان كه فرودجاى و سرچشمه آماده ساختند. آنان كه شخصيّتهايى بزرگ و فخرآفرينانى بنام بودند از شاهان و مردمان، در درون برزخ راهى را پيمودند كه زمين بر آنها چيره است، پس از گوشتشان خورَد و از خونشان نوشد، و چنان شدند كه در گودالهاى گورشان چون جمادى بيجان گردند كه همپاى خودشان نامشان نيز از ياد رود. ديگر هيچ وحشت و ترسى آنان را به جزع و فزع نيندازد، و احوال سخت ناشناخته آنها را غمگين نسازد، و از هيچ اضطراب و حادثه اى باكشان نباشد، و از هيچ طوفانى كمترين صدايى نشنوند. مسافرانى هستند كه بازگشتشان را انتظار نبرند و شاهدانى كه حضور ندارند.
آنان روزگارى جمعى گرم و صميمانه داشتند ولى امروز پراكنده شدند، دوستانى همدل و همصحبت بودند ولى امروز جدا گشتند.
براستى كه چه زود فراموش شدند. امّا بدانيد كه اين مردنِ نام و خاموشىِ ديار به خاطر گذشت زمان و دورىِ جايگاهشان نيست بلكه طبيعت مرگ چنين است كه هر كس جام آن را سر كشد، گوياييش به گنگى، و شنواييش به كرى، و فعّاليتش به سكون بدل گردد.
كوتاه سخن آنكه به خاك افتادگانى هستند كه گويى به خواب رفته اند; همسايگانى هستند كه از حال يكديگر بى خبرند و انس و الفتى با هم ندارند، و دوستانى كه به ديدار هم نروند. رشته دوستى و معاشرت از ميانشان گسيخته و فرسوده گشته و ارتباطات برادريشان قطع شده و در حالى كه جمع اند، تنهايند و در حالى كه برادران و آشنايانند، گويى قهر و بى ارتباطند. شب و روز برايشان يكسان است و بى تفاوت; نه از گذشت شب، صبحى را انتظار برند و نه از سپرى شدن روز به شب دل بندند. در شب يا روزى كه به آن ديار كوچ كرده اند هميشگى اند و دگرگونى ندارند، از خطرها و حوادث مهمّ خانه هاشان بيش از آنچه مى ترسيدند، مشاهده كنند و بزرگتر از آنچه پيش بينى مى كردند، نشانه هاى آن را بينند.
پس اين دو مقصد يعنى بهشت و دوزخ، سرنوشت انسانها و قرارجاى آنهاست و همه ترسها و اميدها آنجا متمركز شده است. پس اگر به سخن مى آمدند، بى شك از توصيف آنچه ديده اند بازمى ماندند. و اگر آثارشان از بين رود و اخبارشان فراموش شود امّا ديده هاى عبرت بين بدانها بازگردد و گوش هوش صداى آنان را بشنود، و با غير زبان چنين سخن گويند: رويهاى زيبا و پرخنده هيولا شدند، و سروقامتها به خاك افتادند، و لباسهاى كهنه و مندرس پوشيديم، و از تنگناى گور به تنگ آمديم، و وحشت برايمان مانده، و آوار گورها آرام به رويمان ريخته; پس زيبايىِ پيكرهامان از بين رفته، و نشانه رويهامان ناشناخته گشته، و درنگمان در خانه هاى وحشت به درازا كشيده، و همه درهاى فرج بسته شده، و از آن تنگنا راه نجاتى نمانده.
پس اگر سرگذشت آنان را در آينه عقلت بنگرى و آن را مجسّم كنى و يا
پرده هاى غفلت كنار رود، بينى كه مور و مار گور در گوشهاشان لانه گزيده و آن را كر كرده اند، و خاك سرمه چشمشان شده و آن را تباه ساخته است، و همان زبانى كه زيبا و شيرين سخن مى گفته در كامشان خشكيده، و دلهاى زنده و بيدارشان در سينه ها فرو مرده، و هر روز كهنگىِ جديدى اعضا و جوارحشان را زشت گردانيده و راه نفوذ آفات را برايشان هموار ساخته، و در مجموع تسليم حوادث و تقدير شده و هيچ دستى كه بتواند جلوى آن را بگيرد نبوده، و هيچ دلى براى آن جزع و فزع نكرده.
اين است سرگذشت پيشينيان درگذشته ات كه اگر نيك بنگرى اندوه دلها و خاشاك ديده ها را مجسّم بينى كه بحران سختى ها و ناهنجاريها وصف حالشان است كه از آنها خلاصى ندارند و شدّت گرفتارى كه روزنه اميدى نگذارد.
و چه بسيار كه خاك پيكرهاى عزيز و چهره هاى خوش آب و رنگ را خورده است، آن كه در دنيا در مهد خوشگذرانى غنوده و در دامن شكوه و بزرگى پروريده شده و در هنگام اندوه به خوشى خود را سرگرم كرده و آنگاه كه مصيبتى وارد شود به بى خيالى پناه برده، بدان جهت كه نمى خواهد خوشى و خوشگذرانى را از دست دهد و جز با لهو و لعب دمساز نباشد.
پس در آن ميان كه او به دنيا لبخند زند و دنيا به او خندد و در سايه سار غفلت زندگى تازد، بناگاه روزگار او را به خارستان افكنَد و شرنگ نامرادى به كامش ريزد و توانش را درهم شكند و طاقتش را طاق كند و هر لحظه خطرها و مهلكه ها به او چشم دوزد و امواج ناشناخته غم از نزديك بر سر او ريزد و با اندوه و غصّه اى كه تا آن وقت نديده همراز گردد، و در حالى كه سلامتى در او حاكم است و نشانه اى از مرض در او به چشم نيايد، سستى بيماريها در او پديد آيد. پس با ناراحتى و اضطراب به پناه دستور پزشكان رود و از داروهاى آرام بخش براى تسكين تب، و انرژى بخش براى تأمين حرارت لازم استفاده كند امّا سودى نبخشد، و هرچه از سردى استفاده كند حرارت او بيشتر گردد و هرچه گرمى زا و انرژى بخش مصرف كند، سردى به هيجان آيد، و هرچه كنند، تعادل مزاج به دست نيايد تا جايى كه بيماريها روزافزون گردد و پرستار از پا افتد و تيماردار از دست شود، و خانواده اش از درد او به تنگ آيند و از پاسخ احوالپرسى از او زبانشان وامانَد و درباره خبر ناگوار او به اختلاف گفتگو كنند، بعضى گويند ديگر كار از كار گذشته است، و برخى گويند ان شاءاللّه بهبود خواهد يافت، و سومى بر از دست دادنش تسليت گويد و شكيبايى خواهد و براى تسكين خاطر ديگران مصيبت پيشينيانى را كه درگذشته اند يادآور شود.
پس در همين موقعيّت بحرانى كه او در تدارك سفر آخرت و فراق از دنيا و ترك دوستان است، بناگاه غصّه هاى فراوانى برايش پديد آيد كه هوش و حواس او را مبهوت و مشغول سازد، و آب دهانش خشك گردد، و چه بسيار از مسائل مهم را كه شناسد و درك كند امّا از پاسخ آنها درمانَد، و صداهايى كه او را خوانند و او شنود ولى چون از پاسخ گفتن عاجز است تجاهل كند و نشنيده انگارد. آرى، بزرگسالانى چون پدر كه او را احترام كند و خردسالانى چون فرزند كه به او عشق ورزند و او را به جان خواهند، صدايش زنند ولى او جواب نتواند داد.
براستى كه مرگ را سختى ها و درّه هاى مخوفى است ژرف تر از آنكه توصيف توان كرد و يا به فكر مردم دنيا رسد.

خطـبه 213
كـلام
تهذيب و خودسـازى

به هنگام تلاوت آيه «رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللّهِ...»95 فرمود:
خداوند سبحان ياد خود را روشنىِ دلها داشت كه بدان پس از ناشنوايى شنوايى بخشد، و پس از نابينايى بينايى دهد، و پس از عناد و لجاج نرمى و پذيرش يابد. و همواره در طول تاريخ و در هر زمانى، حتّى آن روزگارى كه بين پيامبر گذشته و آينده فاصله افتاده، خداى بخشنده و بخشايشگر را بندگانى بوده است كه در شبستان انديشه آنان نجوا مى كرده و با زبان الهام و اشراق با عقل آنان سخن مى گفته و چشمه حقايق را به رويشان مى گشوده است. و در پرتو اين عنايت ويژه گوش و چشم و دل آنان به نور بيدارى الهى نورانى گردد و پرچم هدايت و تربيت مردم را به دوش گيرند و روزهاى الهى را كه در آن بندگان به پاداش كردارهاى زشت و زيبايشان رسند، يادآور شوند و آنان را از بازتاب اعمال زشتشان بترسانند چونان رهنمايان در بيابانها، و كسى را كه راه درست پيش گيرد تشويق و ستايش كنند و به نجات و سعادت بشارت دهند و به آن كه راه چپ و راست را پويد هشدار دهند و از هلاكت و سقوطش بترسانند.و اينچنين چراغ تاريكيها و راهنماى شبهه ها و فتنه ها بوده اند.
براستى در دنيا گروهى سزاوار بيدارى و هشيارى اند و ناپايدارى دنيا را خوب شناخته و آن را با جاودانگى سودا كرده اند. هيچ تجارت و خريد و فروشى آنان را از هدف اصلى بازندارد، و روزگار را در اين فضاى نورانى و آگاهى گذرانند، و در گوش غافلان فرياد دورى از گناه سر دهند، و به عدالت فرمان رانند و خود بدان پايبند باشند، و از زشتى بازدارند و خود بازايستند. دنيا را به سوى آخرت چنان طى كنند كه گويى در آخرتند و فرداى اين عالم را بينند، و از ناديدنيهاى برزخيان در طول اقامتشان خبر دهند، گويى وعده هاى قيامت به منصّه ظهور و بروز رسيده است و آنان در پرتو اين روشن بينى پرده ها را براى مردم بالا زده اند.
آرى، آنان چيزهايى را بينند كه ديگران نبينند و سروشى را شنوند كه ديگران نشنوند.
و اگر در آينه انديشه و مقامات معنوى و خلوت خودسازى، آنان را بنگرى كه پرونده كردارشان را گشوده و براى رسيدگى به اعمال كوچك و بزرگشان خود را آماده ساخته و كارهايى كه مى بايست، انجام نداده، يا نمى بايست، ولى انجام داده و بار سنگين گناهان كه بر دوش كشيده و از زير بار آن نرسته و ناتوان مانده اند، پس گريه راه گلويشان را گرفته است و آنها با ناله نجوا و زمزمه كنند و به سوى آستان قدس ربوبى از راه ندامت و اعتراف تضرّع برند، اينجاست كه حجاب از ديده ات كنار رود و پرچمهاى هدايت و چراغهاى تاريكى را بينى در حالى كه فرشتگان آنان را چون هاله در بر گرفته و سكينه و وقار بر آنها فرود آورده اند و درهاى آسمان به رويشان گشوده شده است و در مقامى كه فقط خدا داند، بر كرسى كرامت نشسته اند، پس سعيشان به امضاى الهى رسيده و موقعيّتشان پذيرفته شده و در پاسخ به دعايشان نسيم رحمت و مغفرت خداوند وزيده. آنان گروگان فضل الهى و نيازمند آن آستانند و در پيشگاه عظمت او خاكسار و اسيرند، اندوه طولانى، دلهاشان را مجروح كرده و اشك مداوم، ديدگانشان را آزرده است. همه درهاى اميد و رحمت خداوند را كوبند و به سوى آستانى دست نياز برآرند كه از هر سو بى نهايت است و هر كه بدانجا روى كند، نااميد نگردد.


پس براى سعادت خويش به حسابرسىِ خود پرداز و راه تهذيب و خودسازى در پيش گير، كه تو پاسخگوى كردار خود هستى و حسابرس ديگران نيستى.

خطـبه 214
کـلام
از عفـو الهى سوءِ اسـتفاده مكن

به هنگام تلاوت آيه شريفه «يا أَيُّهَا الاِْنْسانُ ما غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ»96
فرمود: اين انسان محكوم ترين پرسش شونده از نظر دليل، و ناپذيرفته ترين فريب خورده از نظر پوزش خواهى است. براستى كه او از جهالتش به تنگ آمده است.
اى انسان، چه چيز تو را بر گناهت گستاخ كرد و به پروردگارت مغرور ساخت و هلاكت نفست را اين گونه راحت و عادى جلوه داد؟! آيا بيماريت شفا نمى يابد و خوابت بيدارى ندارد؟! چرا همان گونه كه نسبت به ديگران ترحّم كنى به خود رحم نمى كنى؟ چه بسا گرمازده اى را در سايه سارت از تابش سوزنده خورشيد پناه دهى و براى بيمارى كه درد، بدن او را مورد تاخت و تاز قرار داده از روى مهربانى گريه كنى، پس چرا بر درد خود اين گونه شكيبايى، و مصيبتهايت اين گونه صبورت كرده است، و بر خود كه از همه عزيزترى اشك ترحّم نريزى؟! و چگونه ترس زوال نعمت شبانگاهى، بيدارت نكند؟ و تو همچنان در گرداب گناه به پيش روى و با خدا ياغيگرى كنى.
پس اينك به پا خيز و با اراده اى آهنين اين بيمارى سستى و خودفراموشى را كه بر دلت پنجه افكنده مداوا كن و با بيدارى و هشيارى، خواب غفلت را از ديدگانت بشوى و تنها فرمانبردار خدا باش و با ياد او انس و الفت گير، و در نظرت مجسّم كن حالتى را كه تو از خدا رويگردانى و او به تو رو كند، و او تو را به درياى عفوش خوانَد و در امواج بخشش و بزرگوارى فرو برَد ولى تو باز روى برتابى و به خانه ديگرى روى كنى.
پس چه بلندمرتبه و بزرگوار است آن قدرتمند والا كه در برابر ناتوانى فروتنى كند! چقدر بر نافرمانىِ او گستاخى در حالى كه زير چتر امنيّت و حفاظت او آرميده اى و در گستره بخشندگى و كرامت او متنعّمى، پس بزرگوارى او نعمتهايش را از تو نگيرد و پوشش حفاظتى خود را از تو برندارد بلكه سايه لطفش را يك چشم بر هم زدن هم از تو نگيرد و از نعمتهاى جديدش بر تو فرود آرد، و همواره گناهت را پوشانَد و بلاها را از تو بگرداند. پس گمانت چيست به او اگر فرمانبرداريش كنى؟
به خدا سوگند، اگر اين صفت در دو كس همسان در توان و برابر در نيرو باشد و تو يكى از آنان باشى، قطعاً اوّلين حكم كننده برضدّ خويش خواهى بود كه خود را بر اخلاق زشت و كردار ناپسندت محكوم كنى.
براستى گويم دنيا تو را نفريفته است بلكه اين تو هستى كه فريب دنيا را خورده اى. آرى، دنيا پندها را برايت آشكار ساخته و راه درست را نشانت داده و هيچ عذرى برايت نگذاشته است، و آن وعده هاى الهى بر نزول بلا كه بر بدن تو آيد و كاهش در نيرو كه تو را رسد، راست تر و درست تر از آن است كه به تو دروغ گويد و يا تو را بفريبد، و چه بسا نصيحتگرى از سوى اين دنيا كه از آن روى گردانى، و راستگويى كه گزارش او را تكذيب كنى.
و اگر در ويرانه شهرها و خالىِ خانه ها در جستجوى حال دنيا و نصيحت پذيرى از آن باشى، بهترين موعظه را از يادآوريت يافته اى و به عالى ترين پندى كه بى نيازت از هر پندى مى كند، رسيده اى; تو گويى مهربان دوستى را كه به تو مهر ورزد و از تباهيت جلوگيرى كند، يافته اى.
آرى، دنيا چه خانه خوبى است براى كسى كه دل بدان خوش نكند و آنجا را وطن اصلى نداند. بى ترديد نيكبختان دنيا در فردا، گريزندگان آنند در امروز.
آنگاه كه زلزله عظيم رخ دهد و قيامت برپا شود و رخدادهاى بزرگ تحقّق يابد، و پيروان هر دينى بدان روى آرند، و هر پرستشگرى به سوى معبود خود رود، و هر اطاعت كننده اى به اطاعت شونده اش ملحق گردد، در چنين موقعيّت حسّاس و هول انگيزى همگان خواهند دانست كه نه در آسمان و نه در زمين به اندازه ذرّه اى كه در چشم آيد و يا صداى پايى كه شنيده شود، در عدالت الهى خدشه وارد نيايد و جز حق و داورىِ عدل نباشد. پس چه دليلها كه در آن روز باطل گردد و چه رشته هاى عذرخواهى كه گسيخته شود!
پس امروز كارى كن كه فردا نيازى به عذرخواهى نباشد و حجّت تو را ثابت كند، و امروز به جمع كردن سرمايه هايى پرداز كه برايت ماندگار باشد، و توشه سفر و چراغ راه بردار و مركب بادپاىِ جدّ و جهد زين كن.

خطـبه 215
كـلام
از رشـوه بپرهيز

به خدا سوگند، اگر در خارستان همه شب سر بر بالين خار نهم و از رنج و درد بيدار مانم و دست و پا در زنجير كشيده شوم، خوشتر از آنم كه فرداى قيامت خدا و رسولش را شرمسارانه بينم كه برخى از بندگان را مورد ستم قرار داده و چيزى از مال دنيا را از آنان غصب كرده باشم. و چگونه دست ظلم به روى كسى دراز كنم به خاطر تنى كه بسرعت به خاك نابودى بازگردد و ماندنش در گور به درازا كشد؟!
به خدا سوگند، برادرم عقيل را در نهايت فقر و تهيدستى ديدم كه مى خواست پيمانه اى از گندم شما را بدو بخشم، و فرزندان خردسالش را كه از تنگدستى و درويشى، ژوليده موى و نيلگون روى بودند. دوباره آمد و اصرار كرد و سه باره سخنش را تكرار نمود. و من به سخن او گوش دادم، پس گمان كرد كه دينم را بدو فروشم و برخلاف روشم از او جانبدارى كنم. آنگاه آهنى را براى او گداختم و به جسم او نزديك كردم تا عبرت آموزد. از سوزش آن چون بيماران ناله اى سخت برآورد و نزديك بود كه از داغش بسوزد. پس بدو گفتم: اى عقيل، سوگواران به سوگت نشينند! چگونه از آهنى كه انسانى به بازيچه آن را گداخته است به فرياد آيى و ناله سر دهى ولى مرا به آتشى كشانى كه خداى جبّار از غضبش برافروخته است؟ آيا تو از آزارى به فرياد آيى ولى من از آتش دوزخ به فرياد نيايم؟!
و از اين شگفت تر آنكه شباهنگام كوبنده اى درِ خانه ام را كوبيد و در ظرفى سربسته حلوايى آورده بود كه آن را ناخوش مى داشتم، گويى با آب دهان مار يا برگردان معده او آميخته بود. پس بدو گفتم: آيا اين به خاطر پيوند خويشاوندى است يا زكات و يا صدقه؟ كه اين دو بر ما خاندان پيامبر حرام است. گفت: هيچ كدام، امّا هديّه است. آنگاه گفتم: گريه كنندگان بر تو بگريند! آيا آمده اى تا از دين خدا مرا بفريبى؟ يا نظام فكرى خود را از دست داده اى؟ يا جن زده شده اى؟ يا هذيان مى گويى؟ به خدا سوگند، اگر هفت اقليم زمين را با آنچه در آسمانهاست به من بخشند تا پوست جُوى را به گناه از مورى گيرم، هرگز چنين نكنم. براستى دنياى شما نزد من از برگى
كه در دهان ملخى است كه آن را مى خورد، بى ارزش تر است. على كجا و اين نعمتهاى ناپايدار، و لذّتى كه نمى مانَد در روزگار! پناه بر خداوند از غفلت انديشه و زشتىِ لغزش، و از او كمك خواهيم.

خطـبه 216
دعـا
دعايى از آن حضـرت

خداوندا، با توانگرى، آبرويم را پاس دار و با فقر و تنگدستى، فرّ و شكوهم را ناچيز مدار تا از آنان كه خود درخواست كننده رزق تو هستند روزى خواهم، و از بندگان بدكارت خوبى و مهربانى طلب كنم، و به ستايش از كسانى كه نعمتم بخشيدند گرفتار آيم، و به بدگويى آنها كه محرومم كردند گمراه شوم، و بالاتر از همه آنكه تو صاحب اختيار و ولىّ نعمت منى، چه ببخشى و چه باز دارى، «كه تو بر هر چيز توانايى».

خطبه217
شـناخت دنيا

دنيا خانه اى است كه با رنج و گرفتارى درپيچيده، و به مكر و فريب شناخته شده، حالات آن بى دوام، و ساكنان آن در معرض خطرها و امراض، و هر كه آمد عمارتى نو ساخت رفت و منزل به ديگرى پرداخت، خوشگذرانى در آن نكوهيده و آسايش از آن رخت بربسته. جز اين نيست كه مردم دنيا در آن، هدفهاى نشانه رفته اند كه تيرهاى دنيا به سويشان پرتاب شود و مرگ، آنها را به ديار عدم برَد.
اى بندگان خدا، بدانيد كه شمايان و آنچه در آنيد از اين دنيا، راهىِ گذشتگانيد. آنان كه عمرهاشان از شما درازتر، و شهرهاشان آبادتر، و يادگارهاشان ماندگارتر بود، صبح كردند در حالى كه صداهاشان مرده، دفتر كردارشان بسته، بدنهاشان پوسيده، خانه هاشان خالى از سكنه، و نشانه هاشان
كهنه و فرسوده بود. پس جاى خود را از كاخهاى برافراشته و بالشهاى زرنگارِ كنار هم چيده، با سنگهاى بر هم نهاده و گورهاى به هم چسبيده و لحدهاى كنده عوض كردند كه از آغاز بر ويرانى بنا شده و ساختمانش با خاك بالا رفته است; جايگاهها به هم نزديك و ساكنان با هم غريب، در محلّه پروحشت و بازنشستگان و بيكارانى سخت درگير. به خانه هاشان انس و الفت نگيرند و با اينكه همسايه اند و منزلها به هم نزديك، چون ديگر همسايگان با هم نجوشند و رفت و آمد نكنند.
و چگونه به ديدار يكديگر روند در حالى كه آسياى فرسودگى آنان را خرد كرده و سنگ و خاك آنها را به كام خود برده است.
و شمايان نيز به همان سرنوشت دچار آييد و گروگان همان خوابگاه گرديد و در آغوش همان امانتگاه رويد.
پس چگونه ايد آنگاه كه به سرمنزل اصلىِ خود رسيد و از گورها برانگيخته شويد؟ «آنجاست كه هر كس آنچه را پيش فرستاده دريابد، و به آستان مولاى برحقّشان بازگردند و آنچه بدروغ مى پرستيدند باطل شود»97.

خطـبه 218
دعـا
عرفان و تهـذيب

بارخدايا، تو براى دوستانت برترين مونس و همدمى، و براى آنان كه به تو توكّل كنند بهترين كارسازى. تو آنان را در آينه دلشان مى بينى و از نهانشان خبر دارى و از اوج بصيرت و بينش آنان آگاهى، پس رازهاشان نزد تو هويدا، و دلهاشان براى تو شيفته و شيداست. اگر غربت و تنهايى آنان را به وحشت اندازد، ياد تو به بهشت انس و الفتشان برَد، و اگر مصيبتها بر آنان فرو ريزد به تو پناه آرند و سر بر آستانت نهند، چون مى دانند كه سررشته كارها به دست تو و در حوزه فرماندهى و تدبير تو است.
پروردگارا، اگر نتوانم سؤالم را مطرح كنم و از بيان آن عاجز باشم، يا نتوانم مطلوب و مقصودم را رسانم، تو مرا به صلاح و سعادتم راهنمايى كن و دلم را به آنجا كه رشد و كمالم هست برسان، كه اين توقّع بيجا نيست و از هدايتهاى تو دور ننمايد و از كارسازىِ تو بيگانه نباشد.خداوندا، مرا مشمول عفوت گردان و در دادگاه عدلت به محاكمه نكشان.

خطبه219
كـلام
درباره خليـفه دوم

خداوند مملكت فلانى را آبادان سازد و بركت دهد كه كژيها را راست كرد و از او بيماريها درمان يافت، سنّت را به پا داشت و فتنه ها را پشت سر انداخت، پاك جامه و كم عيب درگذشت، به خير خلافت رسيد و از شرّش گريخت، از خدا اطاعت مى كرد و بحق از او حساب مى برد، از ميان مردم رخت بربست و آنها را در راهها و بحرانها وانهاد كه نه گمگشته در آن ره مى يافت و نه رهيافته به يقين مى رسيد.98

خطـبه 220
كـلام
الفاظى ديگر گذشت
چگونگى بيعت مـردم با امام

و شمايان دستم را به بيعت مى گشوديد و من بازمى داشتم، و شما به اصرار مى كشيديد و من به انكار برمى گرفتم. آنگاه چون شتران تشنه ـ به هنگام ورود به تالابها و آبگيرها ـ بشدّت بر من ازدحام كرديد آن سان كه كفشم از پاى شد و ردا از دوشم افتاد، و ناتوانان زير دست و پا رفتند; و خوشحالىِ مردم از بيعتم بدانجا رسيد كه كودكان نيز شادمانه شدند و بزرگسالان به لذّت آرامش رسيدند و بيماران صبورانه بدان روى كردند و دختركان با شور و نشاط به بيعت روى بگشادند.

 
 
© کليه حقوق وب سايت متعلق به بنياد نهج البلاغه است .