 |
| |
 |
|
|

|
| |
کتاب :
نهج البلاغه همراه
|

|
|
|
|
|
:مترجم
سيدجمال الدين دين پرور |
|
|
|

|
| |
 |
|
| |
فصلنامه پژوهشي و اطلاع رساني نهج البلاغه شماره 23 و 24
|

|
|
|
|
|
فصلنامه 24- 23
|
|
 |
|
|
|
|
|
|
|
| |
|
|
|
 |
|
 |
|
|
|
|
خطـبه
221
از فرصت دنيا بهـره بريد
بى ترديد تقواى الهى كليد
رستگارى، و اندوخته رستاخيز،
و آزادگى از اسارت شيطان، و
رهايى از هر تباهى است; راه
پيروزى و رستگارىِ خواهندگان،
و نجات گريزندگان و امنيّت
خواهان، و بخشش گاه بى نهايت
الهى است.
پس دست به كار شويد كه اعمال
نيك به ملكوت بالا رود و به
آستان قدس ربوبى رسد، و توبه
است كه سود بخشد و دعاست كه
شنيده شود. اينك موقعيّت
مناسب است و زمان پرآرامش، و
قلمها به نوشتن روان و دفتر
اعمال گشوده. به اعمال نيك
بشتابيد و در خيرات سبقت
گيريد، كه زندگى در آستانه
مرگ است و بيمارى مانع از
فعّاليت، و مرگ ناگهان دررسد.
براستى كه مرگ لذّتهاى شما را
درهم ريزد و سفره خوشيهاتان
را بر هم زند و آرزوها و
اهدافتان را دور سازد;
ديداركننده اى است كه دوستش
ندارند، و هماوردى است كه
شكست نپذيرد; پيكانهاى آن شما
را هدف گيرد، و قهر و غلبه او
بر شما شديد گردد، و دشمنىِ
او بر شما پياپى و خطايش اندك
باشد.
آرى، سايبان تاريك مرگ و
بيماريهاى سخت و سنگين و ظلمت
شديد آن و پرده هاى بيهوشى و
درد جان كندن و تاريكيهاى
انباشته بر هم و طعم تلخ و
ناگوار آن نزديك است، گويى كه
ناگهان شما را دررسيده و ناله
و فريادتان را آرام كرده و
جمعتان را پراكنده ساخته و
نشانه هاتان را از بين برده و
خانه هاتان را بى صاحب كرده و
ميراث برانتان را فرستاده است
تا ارثتان را ميان بستگان
ويژه كه سودى ندارند و
نزديكان غمگسارى كه كارى از
ايشان برنيايد و شماتت كننده
اى كه ناله و زارى نكند، قسمت
كنند.
پس بر شما باد به جدّيت و
كوشيدن و آمادگى و مهيّا شدن
و توشه برداشتن از انبار
توشه. هرگز مباد كه دنيا
فريبتان دهد همان گونه كه
امّتهاى پيشين و سده هاى
گذشته شما را فريفت، آنها كه
از نعمتهاى دنيا بهره گرفتند
ولى به غفلت گذراندند، و روز
و شب را تباه ساختند و تازه
هاى آن را فرسوده كردند.
سرانجامْ گورها، خانه هاشان،
و دارايى شان ميراث گرديد. هر
كه بر مزارشان آيد نشناسندش،
و هر كه بر آنان بگريد اهميّت
ندهند، و هر كس آنان را
بخوانَد پاسخ نگويند. پس، از
دنيا حذر كنيد كه بسيار فريبا
و دامگستر است; بخشنده اى است
كه عطايش را پس گيرد، و
پوشاننده اى است كه لباس را
از تن برون كند; رفاه و آسايش
آن دوامى ندارد و سختى هاى آن
تمام نشود و فتنه هاى آن
فروكش نكند.
از همين خطبه است در توصيف
پارسايان
آنان گروهى از مردم دنيايند
كه اهل آن نيستند، پس در آن
مانند كسانى زندگى كنند كه
دنيايى نباشند، و كارشان در
آنجا با بصيرت و آگاهى باشد،
و پيشاپيش از آنچه بايد دورى
كنند آگاهند. آنان در ميان
اهل آخرت در رفتوآمدند، مردم
دنيا را چنان بينند كه مرگ
جسمها در نظرشان بسيار مهم
است، امّا آنان براى مرگ
دلهاى زندگان بيش از هر چيز
حساب كنند و آن را مهم دانند.
خطـبه
222
در وصف حكومت پيامبـر
امام ـ عليه السّلام ـ اين
خطبه را در «ذى قار»99، آنگاه
كه به سوى بصره حركت مى كرد،
ايراد فرمود. «واقدى» در كتاب
«جمل» آن را نگاشته است.
پيامبر اسلام آنچه را فرمان
يافته بود اعلام فرمود و پيام
پروردگار خويش را رساند. پس
خداوند به بركت وجود نازنينش
كاستى ها را جبران نمود، و
نابسامانيها را به سامان
آورد، و ميان خويشاوندان پس
از آنكه شعله دشمنى هاى عميق
سينه ها را مى افروخت و كينه
هاى خانمانسوز دلها را مى
سوخت، انس و الفت آفريد.
خطبه223
كـلام
روش تقسـيم بيت المال
«عبداللّه بن زَمَعَه» كه از
شيعيان امام بود، در روزگار
خلافت آن حضرت درخواست مالى
كرد، امام ـ درود خدا بر او ـ
فرمود:
براستى كه اين مال نه از من
است و نه از تو، بلكه ثروت
ملّى و بيت المال مسلمانان و
دستاورد شمشيرها و
جانفشانيهاى رزمندگان اسلام
است. پس اگر تو هم از آنانى و
در جهادشان شركت داشتى،
همانند آنها بهره دارى وگرنه
دسترنج آنان براى خوردن
ديگران نخواهد بود.
خطـبه
224
كـلام
جامعه ساز باشيد و همرنگ
جماعت فاسد نشويد
هان، آگاه باش كه زبان بخشى
از وجود آدمى است، پس اگر جان
او دم فرو بندد زبان هم از
كار افتد و سخن برنيايد، و
اگر روح انسان به جوش و خروش
آيد سخن به او مجال ندهد و از
وجودش سرريز گردد. و ما اهل
بيت، شهريار شهر سخنيم و ريشه
هاى دانش و ادب در سرزمين
وجود ما ريشه دوانده و رشد
كرده و شاخسار آن بر ما سايه
افكنده است.
بدانيد ـ خدا رحمت خويش را بر
شما بگسترانَد ـ كه شمايان در
روزگارى بسر مى بريد كه
گوينده حق اندك است و زبان از
راستى كُند و الكن، و همراه و
پيرو حق خوار و بى مقدار.
مردم اين زمان در سراى گناه
ماندگارند و بر سازشكارى و
خيانت مددكار: جوانان از ادب
و تربيت بركنار، سالخوردگان
تبهكار، دانايان منافق، و
باسوادان متملّق; خردسالان
بزرگسالان را احترام نكنند و
توانگران دست درويشان را
نگيرند.
خطبه225
كـلام
رابطـه خَلق و خُلق
«ذِعلَب يَمانى» از «احمد بن
قُتَيبه» از «عبداللّه بن
يزيد» از «مالك بن دِحيَه»
روايت كند: در محضر امير
مؤمنان ـ عليه السّلام ـ
بوديم كه از اختلاف مردم سخن
به ميان آمد، امام چنين
فرمود:
جز اين نيست كه مردم را ريشه
هاى سرشتشان از يكديگر جدا
ساخته است بدين ترتيب
كه آنان بخشى از گِل آفرينش
اند از شوره زار و يا خاك خوب
و آب خوشگوار، خاك درشت و
ستبر و يا نرم و هموار. آنان
به تناسب نزديكىِ زمينهاشان
به يكديگر نزديك شوند و به
اندازه اختلاف آنها از هم جدا
گردند، پس اگر خوب صورتِ ناقص
عقل باشد، و بلندقامتِ كوتاه
همّت، و پاك كردارِ زشت رو، و
كوتاه قدِّ دورانديش، و
نيكوسرشتِ بدكردار، و
دلمشغولِ پراكنده فكر، و خوش
زبانِ زيرك، هر يك بر اساس
نكته اى در آفرينش است و بى
علّت نيست.100
خطـبه
226
كـلام
در رثاى پيامبـر
به هنگام غسل دادن و آماده
سازى پيكر پاك رسولخدا ـ درود
خدا بر او و خاندانش ـ براى
خاكسپارى فرمود:
پدر و مادرم فدايت اى
رسولخدا! براستى كه با
ارتحالت رشته هايى گسست كه با
مرگ هيچ كس نمى گسست، يعنى
«نبوّت»، «اخبار غيبى» و «وحى
آسمانى» همه از دست شد. مرگ
تو از سويى ويژه است يعنى به
اندازه اى جانكاه و بزرگ است
كه ديگر مصيبتها در برابر آن
سهل و كوچك است و هر مصيبت
زده، مصيبت خود را از ياد
برَد، و از دگر سوى يكسان با
ديگران، كه اولاد آدم از عالى
و دانى بايد شربت مرگ را
بچشند و از اين دنيا كوچ
كنند.
و اگر نبود فرمان تو بر
شكيبايى، و نهى از بى تابى و
ناشكيبايى، چشمه هاى اشكمان
در ماتم تو مى خشكيد و بيمارى
فراق تو به درازا مى كشيد و
اندوه و غم مقيم مى گرديد، كه
اين هر دو ناچيزند، امّا چه
مى شود كرد كه اين ناموس الهى
است و گريز و گزيرى از آن
نيست. پدر و مادرم به فدايت!
ما را در پيشگاه پروردگارت به
ياد آر و در خاطرت نگاه دار.
خطـبه
227
در معـرفت الهى
سپاس و ستايش خداى را كه حواس
او را درنيابد، و درگاهى او
را در بر نگيرد، و هيچ ديده
اى او را نبيند، و هيچ حجابى
او را نپوشد; خداوندى كه بر
قديم بودنش پديده بودن
آفريدگانش دلالت كند، و پديده
بودن آفريدگانش بر اصل هستى
او گواهى دهد، و همسان بودن
مخلوقات گواه آن است كه او
خود شبيه هيچ چيز نيست;
خداوندى كه وعده هايش راست، و
از ظلم بر بندگانش والاست و
در بين مخلوقاتش با عدل و داد
قيام كند و در داورى عدالت
ورزد.
حادث بودن موجودات بر ازليّت
او گواه است، و مُهر ناتوانى
كه بر صفحه وجودشان خورده
نشانه قدرت الهى است، و
ناچارىِ آنان از مرگ علامت
دوام و ابديّت اوست.او يكتاست
نه در شمار، و هميشه است نه
در زمان. او بدون پشتوانه و
پشتيبان برپاست.
انديشه ها او را دريابند نه
حواس. همه جا هست امّا نه چون
حضور اجسام. پندارها او را
تنگ نگيرند و ساحت قدسش برتر
و بالاتر از وهم و خيال است،
بلكه نور حق در آينه اوهام
نيز تجلّى كند تا آنها با
زبان حال بر ناتوانى خود از
شناخت الهى اقرار نمايند و بر
نقص و نياز خود، و كمال و بى
نيازىِ خالق داورى
كنند.خداوند چون بزرگانى نيست
كه در مسيرهاى بن بست به
بزرگى رسيده باشد، بلكه ذاتاً
بزرگ، و از نظر توانايى و
حاكميّت عظيم است.
و گواهى دهم كه حضرت محمّد
بنده و فرستاده برگزيده و
امين پسنديده اوست ـ درود خدا
بر او و خاندانش. خداوند او
را با سپاهى از حجّت و بيان،
و ظهور پيروزى، و روشنگرى راه
زندگى گسيل داشت و آن حضرت
رسالت خويش را اعلام كرد و
آشكارا به مردم رساند، و
دستشان را گرفت و آنان را به
حقيقت واصل كرد، و پرچمهاى
هدايت و مناره هاى نور را
برافراشت، و رشته هاى نظام
اسلامى را استوار ساخت، و
پيوندهاى ايمان را محكم داشت.
از همين خطبه است در توصيف
آفرينش شگفت اقسام حيوانات
و اگر آفريدگان درباره قدرت
عظيم و نعمت بزرگ آفريدگار مى
انديشيدند به راه مى آمدند و
از عذاب دوزخ مى هراسيدند،
امّا دلها بيمار است و ديده
ها به نابينايى گرفتار.
چرا به اين موجودات كوچك نمى
نگرند كه آنها را چه زيبا و
استوار آفريده، و حساب شده و
عالى سازماندهى كرده، و گوش و
چشم برايشان ساخته، و پوست و
استخوان بديشان بخشيده است.
به مورچه نگاه كنيد با آن
جثّه كوچك و ظرافت اندام كه
بسختى به چشم آيد و به انديشه
نيايد چگونه بر زمين جنبد و
روزيش را يابد. دانه را به
لانه برَد و در جايگاهش نهد،
در تابستان به فكر زمستانش، و
در چينش دانه در لانه در فكر
برداشتش، روزيش ضمانت شده و
بر اساس نيازش بدو رسيده.
خداى بخشنده از او غفلت نكند
و پروردگار مدبّر او را
نااميد نسازد گرچه او در دل
سنگ صاف و هموار و يا صخره
بلند و ناهموار باشد.
و اگر دستگاه تغذيه او را نيك
بنگرى و در بالا و پايين آن
بينديشى، و به كنار
استخوانهاى شكم او كه در
اندرونش قرار دارد، و چشم و
گوشش كه در سرش باشد توجّه
كنى، آن وقت با همه وجود از
آفرينش او به شگفتى آيى و از
آن مبهوت مانى و از توصيف آن
به زحمت و رنج افتى.
پس بزرگ باد نام آن كه او را
بر پاى داشت و استوانه هاى
پيكرش را ساخت. هيچ كس در
آفرينش او شركت نداشت و هيچ
توانمندى در خلقت او نقشى
نينداخت. و اگر انديشه ات را
از همه سو به كارگيرى و تا
آنجا كه ممكن است آن را به
تكاپو وادارى تا به حقيقت
مطلب دست يابى، سرانجام به
جايى نرسى جز آنكه بدانى
آفريدگار مورچگان همان
آفريدگار خرمابن در نخلستان
است، زيرا هر چيز گستره ويژه
خود را دارد و هر موجود زنده
در دنياى رازها و اختلافات
بسيار پيچيده و ژرف خويش است،
امّا همه و هر بزرگ و كوچك،
سنگين و سبك، و قوى و ضعيف در
آستان قدس ربوبى و كارگاه
آفرينش يكسانند، و نيز آسمان
و هوا، بادها و آبها.
به خورشيد و ماه بنگر و به
رستنى ها و درختان، و آب و
سنگ، و به گردش اين شب و روز،
و شكافتن اين درياها، و كثرت
اين كوهها، و بلنداى اين قلّه
ها، و پراكندگىِ گويشها و
گونه گون بودن زبانها. پس واى
بر آن كس كه آفريدگار را
نبيند و نپذيرد و مدير و
مدبّر را انكار كند!
آنان پنداشته اند كه چون گياه
خودرويند و برزيگرى ندارند و
گونه گونگىِ چهره هاشان بدون
سازنده است، و در اين ادّعا و
پندار نه برهانى دارند و نه
به تحقيقى ره يافته اند.اينك
بينديشيد آيا بدون سازنده
ساختمانى ممكن است، يا هيچ
جنايتى بدون جنايتكارى صورت
پذيرد؟!
و اگر توضيح بيشتر خواستى به
ملخ نگاه كن كه دو چشم سرخ
براى او آفريده و دو سياهى كه
چون ماه درخشنده است. شنوايىِ
او را ناپيدا نهاد، و دهانى
مناسب براى او بگشاد، و
دريافتى قوى بدو بخشيد و
دندانهايى شكننده و بُرنده و
دست و پايى چون داس كه بدان
مزرعه را درو كند و كشاورزان
نسبت به زراعتشان از آنها
بترسند و اگر به يارى يكديگر
هم بشتابند، نتوانند آنان را
دور سازند و برطرف كنند، تا
زراعتشان مورد حمله و هجوم
آنها قرار گيرد و هر كارى كه
خواهند، كنند در حالى كه همه
اندامشان به اندازه انگشت
كوچكى نيست.
پس پاك و بزرگ باد نام
خداوندى كه همه آسمانيان و
زمينيان چه بخواهند و چه
نخواهند بر او سجده برند و
كرنش كنند و روى خود را به
درگاه او سايند و تسليم و
خاكسارى خود را با اطاعت از
او اقرار كنند و فرماندهى را
بدو وانهند كه از عذاب ترسند
و از عقوبت پروا كنند.
پس پرندگان در چنبر فرمان
اويند: شمار پرها و نفسهاى
آنان را داند و دست و پاى
آنها را در خشكى و دريا مطابق
شرايط زيست محيطى، عالى برپا
دارد، روزيشان را مقدّر
فرمايد و انواع و اقسام آنها
را به حساب آورَد. پس اين زاغ
است، و آن عقاب، و آن ديگر
كبوتر، و ديگرى شترمرغ. هر
پرنده را ويژگى و نشانه خاص
داده و روزيش را به عهده
گرفته است.
ابرهاى سنگين پربار را آفريده
و آنگاه باران سيل آسا و
پيوسته را فرو باريده و به هر
سرزمينى سهم خود را بخشيده
است. آرى، باران زمينهاى خشك
را نمناك ساخته و پس از
خشكسالى، گياه آن را رويانيده
است.
خطـبه
228
رازهاى خداشـناسى
در يكتاپرستى است، و در اين
خطبه آن قدر از ريشه دانشها
گرد آمده كه در هيچ خطبه اى
چنين نيامده است.
آن كه براى خداوند چگونگى
بيند به يكتايىِ او نرسيده، و
آن كه براى او مثل و مانندى
قرار دهد به معرفت او دست
نيافته، و آن كه او را به
ديگرى تشبيه كند در واقع خدا
را نخواسته، و آن كه بدو
اشاره نمايد او را قصد نكرده،
بلكه پندارى از او در ذهنش
رسيده است. هر چيزكه اصل
وحقيقتش برملا شدنى است پديده
است، و هر پايدارى جز او به
ديگرى پايدار است. خداوند
سازنده و انجام دهنده است
امّا نه به كمك وسايل و
ابزار، آستان قدس ربوبى مركز
برنامه ريزى و حسابگرى است
امّا بى نياز از بررسى و
ارزيابى، توانگر است نه به
پشتيبانى ديگران. زمان حقيرتر
از آن است كه به ملكوتش ره
يابد و ابزار و ادوات ناتوان
تر از آنكه او را يارى دهند.
وجودش پيشتر از زمان، و هستيش
مقدّم بر نيستى و هميشگيش بى
آغاز.پديدآوردنش نيروى شعور
را در انسان گواه آن است كه
خود از چنين مركز و ابزارى بى
نياز است، و با آفرينش اضداد
نشان داد كه هيچ چيز نتواند
ضدّ او باشد، و با ايجاد
سازوارى و هماهنگى بين اشياء
روشن شد كه او خود همسانى
ندارد. نهادهاى طبيعت را در
حوزه اضداد برنهاد يعنى نور
را ضدّ تاريكى، سياهى را ضدّ
سپيدى، رطوبت را ضدّ خشكى، و
سرما را ضدّ گرما مقرّر
فرمود.
ناسازگارها را سازگار، و
ناهمگونها را همگون، و دورها
را نزديك، و نزديكها را دور
كرد. هيچ محدوده اى او را تنگ
نگيرد و هيچ شمارگانى او را
محاسبه نكند، زيرا جز اين
نيست كه ابزار، چهارچوب
اجسامند و آنها را نشان دهند.
خداوند «قديم» و «ازلى» است و
«عين كمال»، و الفاظى چون
«مُنْذُ» (= از آن زمان به
بعد بوده) و «قَدْ» (= بتحقيق
در زمان گذشته بوده) و
«لَوْلا» (= اگر نبود)،
درباره او نادرست، و نسبت به
مقام قدس ربوبى ناقص و
نارساست.
آفريدگار هستى در انديشه
آفريدگان تجلّى كند و همين
آفريدگان خود دليل ناپيدايىِ
او از ديدگانند. واژه «سكون»
و «حركت» وصف آفريدگار نتواند
شد، و چگونه حركت و سكون بر
آن ذات برتر صادق باشد در
حالى كه خداوند آن دو را در
بستر آفرينش روان ساخته است،
و چگونه بدانچه خود پديد
آورده روى نياز آورَد و محكوم
آن گردد، كه در اين هنگام ذات
بارى دگرگون شود و حقيقت او
تجزيه پذيرد و «ازليّت» او
زير سؤال رود و اوصاف مخلوقات
يابد و آنگاه براى او از جهات
ششگانه «پشت سر» و «پيش رو»
قائل شوند، نيز براى او مراحل
كمال تصوّر نشود كه معناى آن
ناقص بودن است، و اين نشانه
مخلوق بودن او خواهد بود و به
جاى آنكه «مدلول» باشد و بدو
روى آرند، «دليل» شود و به
ديگرى روى آرد. آرى، خداوند
كه در هر چيز اثر گذارد فراتر
از آن است كه چيزى دراو
اثربگذارد.
خداوند تغيير نپذيرد و زوال
نيابد و هرگز نور وجودش به
خاموشى نگرايد; نزايد تا
زاييده شده باشد، و از دامنى
تولّد نيافته تا در حصار
محدوديّت درآيد; والاتر است
از آنكه فرزند گيرد و پاكتر
از آنكه همسر گزيند; اوهام به
اوج معرفت او نرسند تا او را
در چهارچوب قرار دهند و
اندازه گيرى كنند، و در حوزه
انديشه ها نگنجد تا به تصوّر
آيد; حواس كوچك تر از آنند كه
ذات كبريايى را حس كنند، و
دستها را نرسد كه او را لمس
نمايند; در هيچ حالتى تغيير
نپذيرد، و در احوال گوناگون
همچنان ثابت و تأثيرناپذير
خواهد بود.
شبها و روزها او را كهنه و
فرسوده نسازند، و روشنى و
تاريكى او را پير نكند، و
هرگز به داشتن اجزاء و اعضا،
و جوارح توصيف نشود. نه او را
به هيچ يك از «اعراض»101 توان
وصف كرد، و نه اجزائى دارد كه
با جزئى ديگر ناسازگارى و
دوگانگى داشته باشد; گفته
نشود كه براى او پايانى است و
در حصارى باشد، و نه چراغ
هستيش را خاموشى است، و نه به
آخر خط رسيده، و نه چيزها او
را در بر گرفته و در خود جاى
داده تا بالا و پايينش برند،
و يا چيزى او را بر دوش كشد
تا به اين طرف و آن طرف برَد
و يا مستقيم رود، نه داخل
اشياء است و نه از آنها بى
خبر و بى ارتباط.
او خبر دهد نه با زبان و
زبانك، و شنود نه از راه گوش
و ابزار شنوايى; مى گويد نه
با لفظ، و از بر دارد نه با
قوّه حافظه، و اراده كند نه
با كنشها و واكنشهاى ذهنى;
دوست دارد و خشنود شود نه از
روى ضعف و تأثيرپذيرى، و بغض
و غضب ورزد بدون انگيزه هاى
مادّى و شخصى.
آنگاه كه اراده آفرينش كند
گويد «بوده باش»، پس خواهد
بود. امّا اين فرمان به صدايى
كه به گوش رسد و ندايى كه
شنيده شود، نيست بلكه فرمان
آفرينش يعنى آفرينش. جز اين
نيست كه «كلام» الهى «فعل»
اوست كه ايجاد كند و هستى
بخشد و پيش از آن هم وجودى
نداشته است و اگر مى داشته،
بايد خدايى ديگر مى بوده
است.102
صحيح نيست گفته شود كه خداوند
پس از آنكه نبود، بود شد،
زيرا اين از صفات پديدگان است
و آنگاه بين او و آنها فرقى
نباشد و نه او را بر آنها
برترى باشد، كه در اين صورت
آفريدگار و آفريده برابر
خواهند بود و نوآفريده و
نوآفريننده يكسان به حساب
آيند.
آفريدگان را بى الگو و نمونه
از پيش طرّاحى شده آفريد و از
هيچ يك از آفريدگانش در
آفرينش كمك نگرفت; و زمين را
ايجاد كرد و آن را در مدار
خود نگه داشت بى آنكه او را
از ديگر كارها مشغول كند، و
آن را بدون قرارگاه واداشت، و
بى پايه برپا داشت، و بى ستون
برافراشت، و از كژى و انحراف
نگه داشت، و از فرو ريختن و
ازهم گسيختگى بازداشت، و
ميخهاى آن را محكم بداشت، و
كوههاى آن را درانداخت، و
چشمه سارانش را جارى ساخت، و
بستر رودهايش را بشكافت. پس
آنچه بر روى زمين ساخت سست
نگرديد، و آنچه محكم كرد فرو
نريخت.
آرى، زمين جلوه جمال الهى و
ظهور فرمانروايى و قدرت اوست
كه با دانش خود از باطن زمين
و اهلش باخبر است و با عزّت و
شكوه خود از هرچه در آن است
برتر است، هرچه را خواهد، شود
و هيچ چيز خواست الهى را به
ستوه نياورَد و اراده او را
نشكند و از فرمان او سر باز
نزند و از آنچه او خواسته است
سرپيچى نكند، و هيچ چيز در
زمين هرچه سريع باشد بر او
سبقت نگيرد و او را جا
نگذارد، و او به هيچ ثروتمندى
نيازى ندارد تا او را روزى
دهد، و همه اشياء در برابر او
خاكسارند و در پيشگاه عظمت او
فروتنانه ناچيزند. آنان
نتوانند از فرمانروايىِ او به
ديگرى بگريزند تا از پاداش يا
عقوبتش سر باز زنند.
خداوند همتايى ندارد تا همسر
و همانند او باشد، و همسنگ و
همشأنى ندارد تا با او برابرى
كند. اوست فانى كننده زمين و
زمينيان پس از آنكه آنان را
لباس هستى پوشاند تا آنجا كه
«موجود» و «مفقود» يكى شوند،
و فناى دنيا پس از پديد آمدن
شگفت تر از ايجاد و تأسيس آن
نباشد.
و چگونه چنين نباشد در حالى
كه اگر همه جانداران از
پرندگان و چارپايان و آنچه در
آغل اند يا در چراگاهند و
انواع و اقسام آنها، و نيز
مردم كودن يا زيرك دست به دست
هم دهند تا پشه اى بيافرينند،
هرگزنتوانند و حتّى راه ايجاد
آن را هم ندانند، و انديشه
هاى آنان از فهم آن درمانَد و
مبهوت گردد، و نيروهاشان از
دست رود و به پايان رسد، و با
دست خالى بازگردند و بدانند
كه در چنبر قدرت ديگرى هستند
و به ناتوانى خود در آفرينش،
و به سستى خود از نابودى آن
اقرار كنند.
آرى، خداوند پس از فناى دنيا
دوباره به تنهايى بازگردد كه
ديگر چيزى نخواهد بود و همان
گونه كه پيش از آفرينش
موجودات بود پس از فناى آنها
نيز خواهد ماند، ديگر نه
زمانى مانَد و نه مكانى، كه
پايان است هر پايان و هر
هنگام را.
سالها و ساعتها بگذرد كه جز
خداوند يكتاى قهّار چيزى
نباشد، خداوندى كه بازگشت همه
امور به سوى اوست. و همان
گونه كه مخلوقات در آغاز
آفرينش خود قدرتى نداشتند از
نابودى خود هم جلوگيرى
نتوانند، كه اگر قادر بر سر
تافتن از فناى خود بودند
حتماً بودنشان ادامه مى يافت.
ساخت هيچ چيز ساحت قدس ربوبى
را به مشقّت نيفكنَد و از
آفرينش آنچه پديد آورَد، خسته
و ملول نشود و آنها را براى
تقويت فرمانروايى، يا ترس از
نابودى و كمبود، يا براى كمك
خواهى در مقابل همتايى
نيرومند، يا براى دورى از
حملهور، يا براى گسترش حكومت
و قدرت، يا براى افزونى و
غلبه بر شريك در شركت، يا به
خاطر وحشتى كه داشت و مى
خواست انس و الفتى پديد آيد،
نيافريد.
آنگاه خداوند مخلوقات را پس
از آفرينش به دست فنا مى
سپارد امّا نه از خستگىِ
مديريّت و سازماندهى، و نه به
خاطر دستيابى به راحتى، و نه
براى سنگينى بار آنها بر دوش.
درازىِ عمرِ هيچ چيز خداوند
را ملول نكند
تا مجبور شود او را هرچه
زودتر رهسپار ديار عدم كند،
بلكه خداوند سبحان موجودات را
به لطف خود تدبير كرده و به
فرمان خود نگه داشته و با
قدرت خويش آنها را نيكو پا
برجا ساخته است.
آنگاه دوباره موجودات را پس
از فنا برگردانَد بى آنكه
نيازى بدانها داشته باشد، يا
به چيزى از آنها در اين راه
كمك گيرد، يا به خاطر دگرگونى
از وحشت به انس و الفت روى
آورده، يا از نادانى و بى
بصيرتى به دانش و بينش رسيده،
يا از تهيدستى و نياز به بى
نيازى و ثروت دست يازيده، يا
از خوارى و پستى به عزّت و
قدرت راه يافته باشد.
خطـبه
229
ويژه رخدادهاى ناگوار آينده
خبر از آيـنده
هان! پدر و مادرم فداى آنان
كه در آسمان بنام و در زمين
گمنامند. پس روزگارى را
انتظار بريد كه امورتان
باژگونه و ارتباطاتتان بريده
شود و كوچكان و سفلگان همه
كاره گردند. در آن روز است كه
شمشير زدن و جهاد براى مؤمن
از به دست آوردن درهمى حلال
آسان تر باشد، زيرا پاداش
دريافت كننده بسى بيشتر از
بخشنده است.103 ديگر آنكه
شمايان بدون شراب مستى كنيد
يعنى از وفور نعمت سرمست
شويد، و بدون ضرورت سوگند ياد
كنيد، و بى عسر و حرج دروغ
گوييد; و اين در زمانى است كه
بلاها شما را گزد همان گونه
كه پالان، پشت شتر را آزارد.
چه دراز است اين سختى، و چه
دور است اين اميد! اى مردم،
زمام اين شتران را كه بارهاى
سنگين به دوش كشند وانهيد و
امامتان را تنها مگذاريد، كه
بر پايان كردارتان سرزنش
شويد; و در آتش فتنه ها كه به
سويتان زبانه كشيده است
درنيفتيد و از راه آن دورى
كنيد، كه به جان خودم سوگند
در فتنه بنى اميّه مؤمن هلاك
شود و غير مسلمان سالم مانَد.
جز اين نيست كه من در بين
شمايان و ظلمت زمان چون
چراغم، هر آن كس آن را با خود
برَد راه يابد. پس اى مردم،
بشنويد و دريابيد و گوش
قلبتان را باز كنيد تا نيك
بنيوشيد.
خطبه230
از گذشت سـريع زمان پند گيريد
اى مردم، شمايان را به تقواى
الهى و فراوانى سپاس از او بر
نعمتها و احسانهايى كه
بخشيدتان سفارش كنم و نيز بر
آزمايشى كه از آن روسپيد
بيرون آمديد.
پس چه بسيار كه شمايان را
نعمتى ويژه داد و رحمت خويش
را بر شما ارزانى داشت و شما
عيب و نقصتان را بر او ظاهر
كرديد امّا او مستور داشت، و
شما در صدد گناه و مخالفت
برآمديد ولى او مهلت داد. پس
شما را به ياد مرگ و غفلت
نكردن از آن سفارش كنم.
و چگونه از چيزى غفلت كنيد كه
از شما غفلت نكند، و به كسى
طمع ورزيد كه مهلتتان ندهد؟!
پس مردگانى كه به چشم ديده
ايد براى موعظه كافى است;
آنان كه به گورهاشان برده
شدند نه بدلخواه، و در آنجا
فرود آمدند نه به اختيار;
گويى اصلاً در دنيا نبوده اند
و آخرت هماره خانه آنان بوده
است.
از خانه هاشان كه در آن مى
زيستند به وحشت آمدند و در
گورها كه از آن وحشت داشتند
خانه كردند، و به دنيايى كه
وانهادند و از دست دادند
سرگرم بودند، و آخرتى را كه
به آن وارد شدند تباه ساختند.
ديگر نه كارهاى ناشايسته خود
را تغيير توانند داد و نه
توان دارند كردارهاى شايسته
را زياد كنند. آنان به دنيا
انس گرفته بودند ولى آنها را
فريفت، و بدان اعتماد كردند
امّا آنها را به خاك مرگ
درانداخت.
پس بشتابيد و پيش تازيد ـ
رحمت خدا بر شما ـ به سوى
خانه هاتان كه مأمور به آبادى
آنيد و بايد بدان روى آوريد و
به سوى آن فراخوانده شده ايد.
و نعمتهاى الهى را كه بر
شمايان فرو باريده است با صبر
و استقامت بر فرمانبرى از او
كامل كنيد و از نافرمانى او
بپرهيزيد، كه فردا نزديك است.
چه سريع گذرد ساعتها در روز،
و روزها در ماه، و ماهها در
سال، و سالها در عمر!
خطـبه
231
درباره ايمان ـ هجـرت
برخى ايمانها ثابت و در دلها
پابرجاست و برخى ديگر موقّت و
بين دلها و سينه ها بى قرار
تا زمان معلوم. پس اگر
خواستيد از گناهكارى بيزارى
جوييد تأمّل كنيد و تا هنگام
مرگ او اقدام نكنيد كه مرز
بيزارى آنجاست.104
و هجرت همچنان باقى است و
مختصّ زمان خاصّى نيست.
خداوند به زمينيان نيازى
ندارد، چه آنان كه دين خود را
پنهان دارند و چه آنها كه
آشكار كنند. مهاجر راستين كسى
است كه حجّت الهى را در زمين
بشناسد، پس آن كه او را شناخت
و بدان اقرار كرد مهاجر است.
و آن كس كه اخبار حجّت الهى
را بشنود و فرمانهاى او را
بداند و به دل دريافت كند،
«مستضعف»105 نباشد.
بى ترديد درك شأن و اسرار ما
دشوار است و كسى را توان
رسيدن بدان نيست، و نيز فهم
آن بر مردم عادى مشكل است و
جز بنده مؤمنى كه خدا دل او
را به ايمان آزموده باشد،
درنيابد و سخن ما را جز سينه
هاى امانتدار و انديشه هاى
استوار نفهمد.
اى مردم، پيش از آنكه مرا از
دست دهيد از دانش من پرسش
كنيد، كه براستى من به راههاى
آسمان از راههاى زمين
داناترم، پيش از آنكه فتنه به
اوج رسد و هرچه سر راه آن
باشد همه را نابود سازد و
انديشه قومش را بر باد دهد.
خطـبه
232
زمان را بشـناسيد و رهبر را
پيروى كنيد
خداى را به پاس نعمت بخشيدنش
سپاس گويم و از او كمك خواهم
كه حقوقش را بگزارم، لشكريان
الهى قدرتمند، و بزرگى و
بزرگواريش عظيم و شكوهمند. و
شهادت دهم كه حضرت محمّد ـ
درود خدا بر او و خاندانش ـ
بنده و فرستاده اوست كه به
سوى اطاعت الهى فراخواند و
دشمنانش را سركوب نمود تا از
دينش پاسدارى كند، و همدستى
بر تكذيبش و توطئه براى خاموش
كردن نورش او را از راهش
بازنداشت. پس به تقواى خداوند
چنگ زنيد كه رشته اش محكم و
ناگسستنى، و دژ آن بلند و
نفوذناپذير است.
به استقبال مرگ و سختى هاى آن
بشتابيد و پيش از ورود آن
آماده شويد و قبل از
فرودآمدنش ساز و برگ آن را
فراهم سازيد، كه رستاخيز
پايان راه است، و اين خود
بزرگترين واعظ است براى آن كه
بينديشد، و بيدارى و عبرت است
براى آن كه نداند.
و پيش از رسيدن به آخر خط،
تنگىِ گور و شدّت اندوه و
نااميدى را ندانيد، و از وحشت
عالم برزخ و ترس و بيم ها، و
فرو رفتن استخوانهاى پهلو
درهم، و سنگينى و كرىِ گوشها،
و تاريكىِ قبر، و ترس از وعده
عذاب، و رفتن زير خروارها خاك
و محكم كردن آن با سنگفرش بى
خبر باشيد.
پس «اللّه، اللّه» اى بندگان
خدا، كه دنيا شمايان را به
راه خود كشد و شما با روز
قيامت گره خورده و همپاى
هميد، و گويى نشانه هاى
رستاخيز فرارسيده و پرچمهاى
آن به اهتزاز درآمده و نزديك
شده و سر راهتان ايستاده است،
و گويى شما در آستانه بلاها و
شدايد آنيد و سنگينهاى آن
فرارسيده، و دنيا از اهلش
بريده و آنها را از دامانش
برون افكنده است. پس چون روزى
است كه به پايان رسيده و ماهى
است كه سرآمده و نوَش كهنه
شده و فربهش لاغر گشته است در
ايستادنگاهى تنگ، و امورى سخت
شبهه ناك و نابسامان، و آتشى
سوزنده و نابودكننده و سيرى
ناپذير كه نعره اش گوشخراش
است و شعله هايش پرحرارت و
افراخته، و بازدمش پرهيجان و
پرالتهاب، و فروكش كردنش دور،
و آتش زنه اش آتش زا، و وعده
هاى عذابش وحشت آور، و
قرارگاهش در ظلمت، و اطرافش
تاريك، و ديگهايش جوشان، و
امورش بسيار زشت. اين سرنوشت
گناهكاران و مجرمان.
«و امّا پارسايان و آنها كه
تقواى الهى پيشه كرده اند
گروهاگروه به سوى مينو حركت
داده شوند»106 در حالى كه از
عذاب رسته و سختى هاشان به
پايان رسيده و از آتش دور شده
و سراى جاويد جايگاه مطمئن
ايشان گشته و به سراى خود
خشنود گرديده; آنان كه
كردارشان در دنيا پاك، و
ديدگانشان از خوف و عشق خدا
نمناك، شبشان در دنيا از نور
تضرّع و استغفار چون روز، و
روزشان از وحشت و بريدن از
ديگران چون شب. پس خداوند
براى ايشان بهشت را جايگاه، و
ثواب الهى را پاداش قرار داد.
آرى، آنان سزاوار آن همه لطف
و احسان و لايق آنند در سرورى
هميشگى و نعمتهاى ماندنى.
اى بندگان خدا، پاس داريد
آنچه را به پاسدارى از آن
رستگارانتان رستگار شوند و به
تباه ساختن آن زيانكارانتان
زيان بينند. با كردارتان به
استقبال مرگ رويد، كه شمايان
در گرو كارهاى گذشته خود
هستيد و بدانچه پيش فرستاده
ايد مديونيد، گويى امر
وحشتناكى بر شما فرود آمده كه
راه بازگشت را بسته و جبران
لغزشها را ناممكن ساخته است.
خداوند ما و شما را به پيروى
از خود و پيامبرش بدارد و به
بركت رحمت گسترده اش از ما و
شما درگذرد.
اينك زمان سكوت و سكون است نه
جهاد و قيام. بر بلاها شكيبا
باشيد و به هواى نفس دست و
شمشير را به حركت نيندازيد و
بدانچه خداوند براى شما مقرّر
نفرموده و شتاب روا نداشته
است، شتابان مباشيد، كه هر كس
از شما در بستر خويش بميرد در
حالى كه حقّ پروردگار و
پيامبر و خاندانش را شناسد،
مدال شهيدان دريابد و پاداش
او بر خداست و سزاوار ثواب
نيّت خويش است كه از كردار
شايسته اش دارد و نيّت او
جايگزين جهاد او گردد، كه هر
چيز را زمان و پايانى است،
منتظر زمان قيام باشيد. |
|
خطبه233
درباره تقـوى
ستايش خداى را كه
ستايش او در ميان
پديدگان همه جاگستر
است و سپاه او پيروز
و شكست ناپذير و
عظمتش از هر چيز برتر
و چشمگير. او را سپاس
گويم بر نعمتهاى زياد
و بخششهاى بزرگ،
خدايى كه در پرتو
بردبارىِ عظيمش عفو
كرد، و در داوريها
عدالت نمود، و هرچه
آيد و گذرد همه را
داند.
او آفريدگان را بر
پايه دانش خود پديد
آورد و به فرمان خود
ايجاد كرد بدون الگو
گرفتن يا آموزشى، و
نه بر اساس پيروى از
نمونه آفريدگار
حكيمى، و نه اشتباهى،
و نه مشورت با گروهى.
و شهادت دهم كه حضرت
محمّد ـ درود خدا بر
او و خاندانش ـ بنده
و فرستاده اوست و در
حالى او را برانگيخت
كه مردم در گمراهى و
غفلت دستوپا مى زدند
و در حيرت و سرگردانى
روزگار مى گذراندند،
و هلاكت آنها را به
هر سو مى كشاند، و
قفلهاى سنگين گمراهى
دلهاى آنان را بسته
بود.
اى بندگان خدا،
شمايان را به تقواى
الهى سفارش كنم كه
حقّ خدا بر شما و حقّ
شما بر خداست. از
آستان قدس ربوبى كمك
خواهيد تا به مرز
تقوى رسيد، و از تقوى
كمك گيريد تا به اوج
معرفت و ايمان صعود
كنيد. بى شك تقوى در
امروز سپر و پناهگاه،
و در فردا راه بهشت
است، مسير آن روشن و
رونده آن سودبر.
خداوندى كه امانتدار
تقوى است نگهدارنده
متّقى از عذاب الهى
است. تقوى هماره خود
را بر امّتهاى پيشين
و حاضران عرضه كند،
زيرا فردا كه خدا
هرچه پديد آورده
بازگردانَد و هرچه
داده بازگيرد، سخت
بدان نيازمندند.
پس راستى چه كميابند
آنان كه تقوى را
پذيرفته و به طور
كامل آن را رعايت
كرده اند. آرى، آنان
از نظر تعداد اندكند
و چنانند كه خداىْ
آنها را ستوده است:
«بندگان شكرگزار من
اندكند».107
پس گوشهاتان را به
تقوى سپاريد و با همه
وجود بر آن پايدارى و
مراقبت كنيد و آن را
جايگزين هرچه دوست
داريد نماييد، و از
مخالف تقوى چشم پوشيد
و موافق آن را
برگزينيد.
با طنين گوش نواز
تقوى از خواب غفلت
بيدار شويد، و روزتان
را با آن سپرى كنيد،
و آن را در دل پديد
آريد، و گناهانتان را
بدان شوييد، و
دردهاتان را با آن
درمان كنيد، و به
پشتوانه آن به
استقبال مرگ رويد، و
با توجّه به آنها كه
تقوى را از دست داده
اند عبرت گيريد نه
آنكه پرواپيشگان از
شما عبرت گيرند.
بهوش باشيد و برج و
باروى تقوى را حفاظت
كنيد و در پناه آن
خود را نگه داريد، و
از دنيا خود را پاك
داريد و به سوى آخرت
مشتاق باشيد، و آن كس
را كه تقوى بلندمرتبه
اش ساخته زيردست
مسازيد و آن را كه
دنيا بلندش كرده
ارزشمند مداريد.
پس به ابر دنيا چشم
طمع ندوزيد كه بارانى
نبارد، و به گوينده
آن گوش فراندهيد، و
به نعره و فرياد آن
پاسخ نگوييد، و از
چراغ زدنهاى آن روشنى
مخواهيد، و از زرد و
سرخ آن به فتنه
نيفتيد، كه زرق و برق
آن فريبا، و گفتارش
دروغين، و اموالش
دستخوش تاراج، و
گرانمايه هايش ربودنى
است.
آگاه باشيد كه اين
دنيا چون زن عشوه گر
خودفروش است و يا چون
اسب سركش نافرمان،
بسيار دروغگوى خائن،
ناسپاس و حق نشناس،
لجباز مشكل ساز،
ناسازگار نامتعادل،
عروس هزارداماد.
طبيعت آن گذرا، زير
پاى آن سست، عزّت آن
ذلّت، جدّى آن شوخى،
بلنداى مقام آن سقوط
و پستى، سراى ربودن و
غارت، خانه تاراج و
تباهى، اهل آن در صف
مرگ ايستاده و يكى پس
از ديگرى به سوى آخرت
روان شده تا به
گذشتگان پيوسته و از
بستگان جدا گشته.
آرى، رفتنگاههاى دنيا
حيرت زا، و
فرارگاههاى آن بن
بست، و اهداف آن يأس
آور است. پس
پناهگاهها آنان را
تسليم دشمن كند، و
خانه ها آنها را
بيرون اندازد، و
تيزبينى ها فايده
نبخشد. بعضى نجات
يابند امّا گرفتار
مصيبت و رنج، و بعضى
چون گوشت از پوست جدا
شده، و بدن سربريده،
و خون ريخته شده، و
انگشت به دندان
گزيده، و دست ندامت و
اضطراب بر هم ماليده،
و زانوى غم در بغل
گرفته، و خود را
سرزنش كننده و از
تصميم خويش برگشته،
«و چاره از دست رفته
و ناكارآمد شده»108.
هيهات هيهات! آنچه
گذشت كه گذشته است، و
آنچه به راه خود رفته
كه رفته است، و دنيا
هم راه خود در پيش
گرفته است. «پس آسمان
و زمين بر ايشان
بگريست و بدانان مهلت
داده نشد»109.
خطبه234
روايتى از هماوردىِ
انسان با ابليس
از خطبه هاى آن گرامى
ـ بر او درود ـ خطبه
اى است كه «قاصعه»110
ناميده مى شود و
نكوهش ابليس را ـ
نفرين خدا بر او ـ در
بر دارد، به جهت
خودبزرگ بينى وى و
وانهادن سجده بر آدم
ـ درود بر او ـ كه طى
اين خطبه، حضرت مردم
را از پيمودن راه
ابليس برحذر مى دارد،
زيرا همانا وى نخستين
كسى است كه تعصّب
نشان داد و از غيرت
بيجا پيروى كرد.
سپاس ويژه خداست، آن
كه «عزّت» و «سترگى»
را درپوشيده و آن هر
دو را براى خويش و نه
آفريدگانش برگزيده و
قرقگاه و حريمى مخصوص
خود قرار داده و
آستانه جلال و شكوهش
ساخته111 و بر هر
بنده اى كه در اين دو
خصلت با وى بستيزد،
نفرين نهاده است.
آنگاه به همين كبريا
فرشتگان مقرّب خويش
را آزمود تا فروتنان
از مستكبران شناخته
شوند. پس خداى ـ
پاكيزه باد نام وى ـ
در حالى كه داناى
پنهانىِ دلها و
فروپوشنده غيبهاست
فرمود: «من انسانى از
خاك مى آفرينم و چون
او را موزون و بهنجار
ساختم و در او از روح
خود دميدم، همه بر او
سجده بريد. آنگاه
فرشتگان همگى او را
سجده بردند مگر
ابليس»112.
نخوت گريبان او بگرفت
و به خلقت خويش بر
آدم باليد و به خاطر
طينت و اصل خود بر او
تعصّب ورزيد. پس دشمن
خدا (شيطان) پيشواى
متعصّبان و پيشاهنگ
خودبزرگ بينان است،
همان كه بنياد تعصّب
را برنهاد و با خدا
در رداى بزرگمنشى، به
ستيزه پرداخت و تن
پوش تكبّر را درپوشيد
و روپوش فروتنى را از
تن به در كرد.
آيا نمى بينيد كه
چگونه خداوند او را
به خاطر خودبزرگ بينى
و برترى جويى، كوچك و
فرودست گردانيد و در
اين جهان رانده و
مطرود ساخت و براى وى
در آن جهان زبانه آتش
فراهم كرد؟ و اگر خدا
اراده مى فرمود كه
آدم را از نورى
بيافريند كه تلألؤ آن
چشمها را خيره سازد و
زيبايى آن بر خرَدها
چيره گردد و شميم آن
نفسها را معطّر
گردانَد، چنين مى
كرد. و اگر چنين مى
كرد، همه با فروتنى
گردن مى نهادند و نيز
اين آزمون براى
فرشتگان آسان مى شد.
امّا خداوند ـ منزّه
باد نام وى ـ بندگان
خود را با برخى امور
كه ريشه آن را نمى
دانند مى آزمايد تا
آنان را از هم متمايز
سازد و استكبار را از
آنها بردارد و
خودپسندى را از آنان
دور كند.
پس پند گيريد از آنچه
خداوند با اهريمن
كرد: كردارهاى
درازدامن و تلاشهاى
پيگير او را بيهوده
ساخت ـ در حالى كه او
شش هزار سال خداى را
پرستيده بود، آن هم
دانسته نيست كه از
سالهاى دنياست يا از
سالهاى آخرت ـ تنها
به خاطر يك لحظه
خودبزرگ بينى و
تكبّر.
پس چه كسى بعد از
شيطان با گناهى
همانند گناه او از
عذاب حق سالم تواند
ماند؟ هرگز خداوند ـ
منزّه است نام وى ـ
بشرى را با وجود
انجام گناهى كه فرشته
اى را به خاطر آن از
بهشت راند، بدان وارد
نسازد.
فرمان وى در مورد
آسمانيان و زمينيان
يكسان است و خداى
سبحان به هيچ كس از
آفريدگانش ورود به
«منطقه ممنوعه و
حرام» را رخصت نداده
است.
پس اى بندگان خدا، از
دشمن خدا بهراسيد كه
شمايان را به درد خود
مبتلا كند و با اغوا
و فراخواندنش، شما را
به هلاكت رسانَد و با
سواره نظام و پيادگان
خويش بر شما بتازد.
سوگند به جانم كه او
تير هلاك و شر بر
كمان نهاده و چلّه آن
را به نهايت كشيده و
از جايگاهى نزديك و
دقيق شما را هدف قرار
داده است، و همو گفته
است: «پروردگارا، به
خاطر آنكه مرا اغوا
كردى، بى گمان كردار
ناپسند بندگانت را كه
روى زمين هستند در
نظرشان مى آرايم و
حتماً همگان را گمراه
خواهم ساخت»113.
اين سخن گرچه تير
افكندن به ناپيداى
دور، و سنگ اندازى بر
اساس گمانى بى هدف و
اشتباه است امّا گروه
نخوت پيشگان و دسته
متعصّبان و سواركاران
ميدان خودبينى و
نادانى آن را لباس
تحقّق پوشاندند،
چندان كه گردنكشان
شما به فرمان شيطان
گردن نهاده اند و طمع
او براى گمراه كردن
شما پا گرفته و راز
پوشيده به رسوايى
آشكار رخ نموده و
چيرگىِ او بر شما
عظيم گشته و آرام
آرام با همه سپاه
خويش به سوى شما راه
افتاده است.پس
لشكريان شيطان، شما
را در دامچاله هاى
خوارى و گردابهاى
هلاكت درافكندند و
پايمال زخمهاى
جانكاهتان كردند، تا
در چشمتان سرنيزه
گناه بركوبند و در
گلويتان فرياد حق را
بخشكانند و بينى تان
را خرد كنند و در
نهايت، قصد قتل و
نابودى شما نمايند و
سرانجام، با ذلّت
قهرآميز به سوى دوزخى
كه محصول عملكردتان
است رانده شويد.
بدين ترتيب شيطان در
ضربه زدن به دينتان
بزرگتر، و در
انگيزشدنياپرستى تان
آتش افروزتر از كسانى
شد كه شما عليه آنان
قيام كرده و بر
ضدّشان همراه و
هماهنگ شده ايد. پس
همه يارايى و
تواناييتان را عليه
شيطان به كار گيريد.
به خدا سوگند، شيطان
به اصل شما كه از خاك
است و پدرتان آدم از
آن آفريده شد، فخر
فروخت و شرافت شما را
ناچيز انگاشت و بر
تبارتان برتاخت و
سواره نظام خود را
برضدّ شما برانگيخت و
با پيادگان، سر
راهتان را گرفت. آنك
او در هر كوى و برزن،
شما را به نخجير كشد
و تمام توانتان را
گيرد و قدرت رويارويى
شما را درهم شكَند،
تا شمايان نتوانيد با
هيچ نيرنگى از دام او
بگريزيد و با مشت
پولادين اراده، بر
فرق او بركوبيد، چرا
كه در چنبر خفّت و
خوارى، و تنگناى تنگ
نظرى، و در كوران
سختى و بلا درافتاده
ايد.
پس بياييد و آتش
عصبيّت و كينه هاى
جاهلى را كه در
دلهاتان نهفته است
خاموش كنيد، كه بى
ترديد اين ننگ و عار
براى مسلمانان از
خطرهاى شيطان و
خودستاييها و تباهيها
و وسوسه هاى اوست. بر
آن شويد كه فروتنى را
چون افسرى بر سر نهيد
و خودپسندى را در زير
گامهاتان پايمال كنيد
و خوار شماريد و
قلاّده تكبّر و
خودبرتربينى را از
گردن بركنيد.در ستيز
با دشمنتان ـ شيطان و
لشكريانش ـ فروتنى را
سپاه مسلّح خود
گيريد، زيرا شيطان از
هر گروه، سربازان و
ياران و سواره نظام و
پيادگانى دارد.
و چون «قابيل» مباشيد
كه بر فرزند مادر
خويش «هابيل» سركشى
كرد، بى آنكه خدا در
وى هيچ برترى نهاده
باشد مگر همان بزرگ
بينىِ ناشى از حسادت،
و دشمنىِ حاصل از آن،
و فروزش آتش خشمِ
برخاسته از تعصّب در
قلب او، و دميدن باد
نخوت شيطانى در بينى
اش، آنچنان كه خداوند
او را به پشيمانى
كيفر داد و سنگينى
گناهان همه قاتلان
تاريخ را تا قيامت بر
گرده او نهاد.
هان! بدانيد كه
نافرمانى و ستمگرى را
به نهايت رسانديد و
زمين را بر اثر دشمنى
آشكار با خدا و ستيز
با مؤمنان به تباهى
كشانديد.
پس، از خدا بهراسيد،
از خدا بهراسيد در
مورد نخوت، تعصّب و
فخرفروشى جاهلى، زيرا
نخوت رويشگاه بذر
دشمنى ها و راه نفوذ
شيطان است كه وى با
همان، امّتهاى گذشته
و پيشينيان را فريفت،
به گونه اى كه در
ظلمات نادانى و
دامهاى گمراهىِ او
فرو رفتند، در حالى
كه چون مى راندشان
«رام»، و چون مى
كشيدشان «آرام»
بودند. وه كه اين
حميّت جاهلى و بلاى
كبر و خودبزرگ بينى
كه سينه ها را سخت در
فشار و تنگنا قرار
داده، چه ويرانگر و
شكننده است! و افسوس
كه همه دلها به يكسان
گرفتار آنند و در همه
عصرها و نسلها جارى
بوده است.
هان آگاه باشيد و
بپرهيزيد، بپرهيزيد
از فرمانبرىِ مهتران
و بزرگان متكبّر كه
به «حَسَب» خود
نازيدند و بر پلّكان
تبار خويش فراز آمدند
و زشتى ها و پلشتى ها
را به پروردگارشان
نسبت دادند و آنچه
خداوند بدانان از سر
لطف بخشيده بود همه
را انكار كردند،
انكارى آگاهانه و از
سر ستيز با قضاى الهى
و چيرگى بر نعمتهاى
وى، زيرا اينان پايه
هاى تعصّب و ستونهاى
اصلى فتنه و شمشيرهاى
آهيخته از پيوندهاى
جاهلى هستند.
پس، از خدا پروا كنيد
و در برابر نعمتهايى
كه به شما عنايت
فرموده ناسپاسى مكنيد
و نسبت به احسان الهى
كه به شما ارزانى
فرموده رشك نبريد و
موجبات زوال آن را
فراهم نسازيد و از
نابكاران بى ريشه
فرمانبردارى نكنيد،
همانها كه «آب» پاك و
زلال خود را وانهاده
و «گنداب» تيره آنان
را نوشيده ايد و
بيماريشان را با
سلامت خويش درهم
آميخته ايد و باطلشان
را به حقّ خود راه
داده ايد.
و اينان بنيادهاى فسق
و خروج از اطاعت
خداوند، و ملازمان و
هم پيمانان عصيانند،
شيطان بر آنان در
جاده گمراهى سوار
گشته و از ايشان
لشكريانى فراهم آورده
كه به پشتيبانى آن بر
مردم مى تازد و از
زبان آنان سخن مى
گويد، تا بتواند عقل
شما را بدزدد و در
چشمتان بنشيند و در
گوشتان بدمد، و در
نتيجه هدف تيرهاى او
قرار گيريد و جاى پا
و دستاويز وى گرديد.
اكنون از سرگذشت
امّتهاى مستكبر پيشين
به خود آييد: از سخت
گيرى و خشم الهى، از
سطوت و هيبت وى، از
كيفر و عذاب او.از
آرامگاه صورتها و
پهلوهاشان عبرت گيريد
و از آنچه نخوت را
بارور كند به خدا
پناه آوريد، همان
گونه كه از حوادث
روزگار به او پناه مى
بريد.
و اگر در آستان ربوبى
تكبّر مجاز بود،
پيامبران و اولياى
ويژه او در اين اجازت
مقدّم بودند. امّا
خداوند سبحان نه
تكبّر را، كه فروتنى
را بر آنان پسنديد و
دانست كه آنان خاكسار
درگاه الهى شدند و
گونه هاى خويش را به
رسم عبوديّت و تواضع،
محرم زمين ساختند و
چهره هاى خود را
عاشقانه بر خاك
ساييدند و در برابر
مؤمنان به نهايت،
فروتنى و مهربانى
كردند.
پيامبران همگى از
مستضعفان بودند كه
خداوند آنان را با
گرسنگى آزمود و به
سختى و سختكوشى مبتلا
ساخت و با موقعيّتهاى
ترسناك امتحان فرمود
و با صافى ناكاميها و
رنجها وجودشان را
پالايش داد. پس، از
روى نشناختن فلسفه
قدرت و ثروت ـ كه
آزمايش انسان است ـ
داشتن مال و اولاد را
نشانه خشنودى، يا
نداشتن آنها را علامت
خشم و قهر الهى
مشماريد، زيرا خداوند
سبحان فرمود: «آيا
مردم مى پندارند مال
و فرزندى كه به
كمكشان فرستاده ايم
«خير سريعى» است كه
بدانان نازل كرده
ايم؟! نه چنين است،
بلكه آنان راز خلقت و
تدبير الهى را
درنيافته اند»114.
پس خداوند سبحان،
بندگان خودبرتربين را
به محك دوستانش كه در
ديد مستكبران ضعيف
انگاشته مى شوند، مى
آزمايد. و اينك شاهد
صادق آن: موسى پسر
عمران با برادرش
هارون ـ درود خدا بر
هر دو ـ بر فرعون
درآمدند با جامه هاى
پشمينه و بى اعتنا به
شوكت سلطنت، و
چوبدستى به نشانه
مبارزه با استكبار در
دست. پس با وى حجّت
تمام كردند كه اگر
تسليم حق گردد، حكومت
وى برقرار و عزّتش
مستدام بمانَد، ولى
فرعون به اطرافيانش
گفت: آيا از اين دو
شگفت زده نمى شويد كه
دوام سرورى و سلطنت
مرا در دست خويش مى
بينند و بر من شرط مى
گذارند؟ در حالى كه
درويشى و بينوايى را
در سر و وضع آنان مى
بينيد. پس دستبندهاى
طلايشان كجاست؟
آرى، فرعون طلا را مى
شناخت و گردآوردن آن
را بزرگ مى داشت و
لباس پشمينه و پشمينه
پوشى را ناچيز مى
انگاشت.
و اگر خداى پاك به
هنگام بعثت پيامبران
اراده مى فرمود كه
گنجينه هاى طلا و
كانهاى زر ناب و
باغهاى پردرخت به
رويشان بگشايد و
پرندگان آسمان و
جانوران زمين دست
آموز آنان باشند،
چنين مى كرد. امّا
ديگر آزمايش انسان از
دست مى شد و دفتر جزا
بسته مى گرديد و
پيامهاى آسمان از
ميان مى رفت و آنها
كه به فرمان الهى
مخلصانه گردن مى
نهادند، پاداش آزمايش
شدگان روسپيد را
دريافت نمى داشتند و
نامها با معانى تطبيق
نمى كرد و ايمان و
كفر، و اطاعت و
معصيت، تنها در حوزه
الفاظ مغاير بودند.
امّا خداى سبحان
پيامبرانش را
خداوندان اراده سترگ
قرار داد با قناعتى
به وسعت بى نيازى
دلها و چشمها، و با
تنگدستى و رنجى
چشمگير و گوش آزار،
ولى دنياپرستان سادگى
و تواضع آنان را ضعف
انگاشتند. در حالى كه
پارسايى و
روگردانيشان از ثروت
دنيا دلها و چشمها را
بى نيازى مى بخشيد،
ديدن و شنيدن
تنگدستيشان رنج آور
بود.
و اگر پيامبران بر
اريكه قدرتى تكيه مى
زدند كه دسترس هيچ
آزارى نبودند، و از
هيمنه سلطه اى
برخوردار بودند كه
دست ستم از آنان
كوتاه بود، و پادشاهى
و شوكتى مى داشتند كه
گردنها به سويشان
كشيده مى شد و همه از
اكناف جهان به
آستانشان روى مى
آوردند، مردم آسان تر
به اطاعتشان گردن مى
نهادند و ديرتر به
گردنكشى و
خودبرتربينى تن درمى
دادند، ولى ايمانشان
يا از ترس حكومت بود
و يا به اميد پاداش و
عطوفت، امّا ديگر،
نيّتها خالص نبود و
شرك در آنها راه مى
يافت و نيكيها با دو
انگيزه بيم و اميد
شكل مى گرفت.
امّا خداى پاك و
منزّه چنين اراده
فرمود كه پيروى از
پيامبران و باورداشتِ
كتاب آنان و فروتنى
در برابر آفريدگار، و
گردن نهادن به فرمان
وى و تسليم بودن در
اطاعت و بندگى او همه
ويژه آستانش باشد و
در حريم كوى الهى
نامحرمى وارد نگردد.
بديهى است هرچه
«ابتلا» و «امتحان»
سترگ تر باشد، پاداش
و كيفر بهتر و بيشتر
خواهد بود.
آيا درنمى نگريد كه
خداوند سبحان انسانها
را از آغاز خلقت آدم
ـ درود بر او ـ تا
انجام اين جهان، با
سنگهايى كه سود و
زيانى ندارند و بينا
و شنوا نيستند،
آزموده است و آن
سنگها را خانه محترم
خويش قرار داده است
تا مردم در پرتو آن
به پا خيزند و جامعه
بين الملل اسلامى را
بسازند. آرى، خداوند
خانه خود را بر
سنگلاخ ترين بقعه
خاكدان زمين نهاد،
رملستانى با كمترين
استعداد رويش در دنيا
و خالى از هر گياه،
در تنگ ترين درّه
فرومانده در لابلاى
كوهساران ناهموار و
بر ريگهاى نرم و كنار
چشمه هاى بى رمق و
روستاهاى پراكنده كه
نه شتر آنجا پروار
تواند شد و نه اسب و
نه گوسفند.
آنگاه خداوند به آدم
ـ عليه السّلام ـ و
فرزندانش فرمان داد
كه به سوى آن «خانه»
روى آورند تا آنجا
مركز داد و ستد و
بارانداز كاروانهاى
آنان گردد. سويداى
دلها به سوى آن حرم
از عشق او پر زند و
از صحراهاى سوزان و
برهوت سوخته، از كوره
راههاى كوهها و درّه
هاى ژرف، و از درياها
و جزيره هاى
دورافتاده و فراموش
شده، همه دلدادگان
عاشق، سر از پا
نشناخته سرازير حرم
شوند تا به سعى و
طواف «كعبه مقدّس» و
خانه مطهّر الهى
پردازند و رسوم كبر و
غرور زير پا نهند و
مجنونوار و «هروله
كنان» به سوى يار
دوند و گرداگرد وى
پروانهوش پر زنند و
بسوزند و همه وجودشان
فرياد توحيد برآورد و
زبانشان ترجمان
روحشان گردد. سينه
چاك و غبارآلوده،
پابرهنه و ژوليده،
پيراهنها را به دور
افكنده و جامه احرام
درپوشيده اند و چنان
شيداى معبود شده اند
كه چهره زيباى خويش
را در انبوه موهاى
پريشان، ناخوشايند
ساخته اند تا مس
وجودشان در كوره بزرگ
ابتلا، و سختى ها
دگرگون شود و از
كدورات و ناخالصى ها
صيقل يابند و براى
سينه يار، طلاى ناب
گردند و به نهايت
پاكى و خلوص رسند.
خداوند زيارت خانه
خويش را كه زيارت و
لمس همه پاكيها و
زيباييهاست وسيله
رحمت و راه رسيدن به
بهشت مينو قرار داده
است.
و اگر خداى پاك اراده
مى فرمود، خانه محترم
خود و عبادتگاههاى
سترگ آن را لابلاى
باغستانها و جويباران
و بر دشت و ماهورى
هموار با درختانى
انبوه و ميوه هايى در
دسترس كنار
ساختمانهاى تودرتو و
آباديهاى به هم
پيوسته و گندمزارهاى
طلايى و بوستانهاى
سرسبز و خرّم با
مرغزارى بر گرد آن و
در منطقه اى پرباران
و هميشه بهار و
كشتهاى تازه شاداب و
بزرگراههاى مجهّز و
آباد قرار مى داد.
امّا آسانى آزمون و
كمبود سختى ها ارزش
پاداش را اندك و
ناچيز مى گرداند.
و اگر سنگپايه هاى
كعبه كه خانه بر آنها
استوار است و سنگ
ديواره هاى آن از
زمرّد سبزگون و ياقوت
سرخ فام، و در هاله
اى از نور و فروغ
بود، جدال شك را در
سينه ها كم مى كرد و
كوشش ابليس را از
دلها مى زدود و امواج
ترديد و گمان در بين
مردم فروكش مى كرد،
امّا خداوند بندگان
خود را به آزمونهاى
گوناگون آزمايد و به
كوششهاى رنگارنگ در
مسير «تعبّد» و
بندگىِ خالص قرار دهد
و به انواع سختى ها
مبتلا سازد تا خانه
دلشان را از لوث
خودخواهيها و تكبّر
فرو شويد و فروتنى را
در عمق جانشان
برنشاند تا درهاى فضل
و رحمت الهى به
سويشان گشوده شود و
بسهولت وسيله بخشايش
فراهم گردد.
پس، از خدا بترسيد،
از خدا بترسيد از
كيفر سركشى در اين
جهان و سرانجام وخيم
ستم در آن سرا و
بدفرجامىِ نخوت، زيرا
اين كبر و نخوت دام
بزرگ شيطان و نيرنگ
سترگ اوست كه چونان
«زهر كشنده» بر دلها
مى جهد. پس شيطان
هرگز به ناتوانى نرود
و از كار باز نايستد،
و دقيقاً هدف را
نشانه گيرد و از هيچ
كس هم درنگذرد، نه از
علم دانشمند پروا كند
و نه از جامه ژنده
مستمند.
و از اينجاست كه خدا
بندگان مؤمن خود را
با «نماز» و «زكات» و
سختكوشىِ ايّام روزه
دارى حفظ فرمايد تا
اندامشان از گناه
بيمه گردد، و
چشمهاشان فروتنى
آموزد، و جانشان
خاكسارى گيرد، و
دلهاشان فروهشتگى
پذيرد و خودپسندى از
آن بكلّى رخت بربندد;
چرا كه در نماز چهره
هاى كريم از روى
فروتنى بر خاك ساييده
گردد و سر و رويى كه
هميشه بر بلنداى
انسان سرورى دارد، از
سرِ خاكسارى و كوچك
شمارى در برابر
خداوند بر زمين نهاده
شود و از سر فروتنى
در روزه، پروارى و
شكمبارگى فراموش گردد
و به بركت زكات، بهره
هاى زمين و جز اين در
راه مستمندان مصرف
شود. به اسرار آنچه
در اين كارها
(عبادات) است با همه
وجود بنگريد: از
سركوبى جوانه هاى
نازيدن و ريشه كن
كردن درخت كبر
ورزيدن.
انگيزه هاى تعصّب
هرچه نگريسته ام،
آدمى نيافته ام كه به
چيزى تعصّب ورزد مگر
آنكه از روى انگيزه و
علّتى بوده است، نظير
آنچه در چشم نادانان
آب و رنگى دارد، يا
دليلى كه لايق عقل بى
خردان و سفيهان باشد،
جز شما كه در چيزى
تعصّب داريد كه براى
آن سببى نمى توان
يافت.
امّا شيطان: بر آدم
به خاطر اصل و طينت
او تعصّب ورزيد و
خلقتش را به مسخره
گرفت و به او گفت: من
از آتشم و تو از
خاكى. و ديگر
ثروتمندان زراندوزِ
نازپرورده از هر
امّت: اينان به آثار
فراوانىِ نعمتها
تعصّب مىورزيدند و مى
گفتند: «ما دارايى و
فرزندانمان بيشتر است
و هرگز عقاب و عذاب
نخواهيم ديد»115.
بارى، اگر اين طور
است كه بايد حتماً
تعصّبى داشت، پس
شمايان بايد تعصّبتان
براى خصلتهاى والا و
كردارهاى ستوده و
امور نيكو و پسنديده
اى باشد كه انسانهاى
شريف و بزرگوار و
دلاوران خاندانهاى
عرب و پيشاهنگان و
بزرگان قبايل به
وسيله آنها در خويهاى
دلپسند و انديشه هاى
سترگ و مراتب بلند و
آثار پسنديده بر
يكديگر برترى مى
جويند.
پس براى خصلتهاى
پسنديده تعصّب داشته
باشيد مانند: نگهداشت
حقّ همسايه، وفا به
پيمان، فرمانبردارى
از نيكوكاران و
نافرمانىِ گردنكشان،
احسان به هنگام
چيرگى، خوددارى از
ستم و گردنكشى، مهم
شمردن خونريزى، رعايت
انصاف نسبت به مردم،
فرونشاندن خشم، و
دورى جستن از فساد در
زمين.
تاريخ آينه گذشتگان
است، در اين آينه
عبرت نيك بنگريد و از
آنچه بر سر امّتهاى
پيشين آمده بهراسيد:
از عذابهايى كه نتيجه
بدرفتارى و زشتكارىِ
آنها بود، و در
هنگامه خوبيها و
بديها (يعنى در قوس
صعود و نزول)
حالاتشان را به ياد
آوريد تا در سراشيبى
سقوط نغلتيد.
پس آنگاه كه در آينه
تاريخ نگريستيد و
سرگذشت ناهمگون
پيشينيان را از نظر
گذرانديد و بازتاب
كردار زشت و زيبايشان
را به تماشا نشستيد،
البتّه بدان كارها
تأسّى كنيد كه ره
آورد عزّتشان، و
نابودى و ذلّت
دشمنشان بود و موجب
دوام رستگارى آنان
گرديد و به بركت آن،
درهاى نعمت به رويشان
باز شد، و رشته
استوار بزرگوارى و
ارجمندى، آنان را از
جدايى دور داشت و به
يكديگر پيوند داد، و
فرهنگ الفت و تربيت،
يكدلى را سفارش كرد;
و از هر چيز كه
پابرجايى و سرفرازى
آنها را شكست و
توانشان را در سايه
شوم كينهورزى، دشمن
خويى، ناهماهنگى و
كارشكنى گسست، دورى
كنيد.
و در احوال گذشتگان
مؤمن خود انديشه كنيد
كه در «رنج آزمون»
چگونه بودند. آيا از
همه مردم پرمسؤوليّت
تر و گرانبارتر، و در
بوته آزمايش سختكوش
تر نبودند، و از همه
جهانيان بيشتر در
تنگنا قرار نمى
گرفتند؟ فرعونها آنان
را به بردگى گرفتند و
داغ شكنجه هاى سخت بر
ايشان نهادند و زهر
تلخ سختى را جرعه
جرعه به آنها
نوشاندند، چنانكه
هماره ابر شوم و مرگ
آفرين و استيلاى
ظالمانه بر آنان سايه
افكنده بود: همه
درهاى اعتراض و
مخالفت به رويشان
بسته، و همه راههاى
دفاع و نجات قطع و
مسدود بود.
تا آنگاه كه خداى
متعال نهايت شكيبايى
و پايدارىِ آنان را
در برابر آزارها، به
پاس محبّت خويش، ديد
و نيز شاهد تحمّل
ناملايمات جانكاه
آنان به خاطر ترس
الهى بود، بيكباره
ابرهاى تيره ستم را
پراكند و از تنگناهاى
رنج، راهى گشود و
خواريشان را به عزّت،
و ترسشان را به
امنيّت و آرامش بدل
كرد و آنان
فرمانروايان و
پيشوايان بنام شدند و
كرامت خداوندى،
فراسوى آرزو، بدانان
رسيد.
اينك بنگريد كه چگونه
بودند هنگامى كه
گروهها همدل، و
خواستها همگون، و
دلها همراه، و دستها
همسو، و شمشيرها در
يارى يكديگر، و
بينشها ژرف، و اراده
ها يگانه بود. آيا
سروران همه سوى زمين
و فرمانروايان مردم
جهان نبودند؟
و بنگريد كه سرانجام
بر سرشان چه آمد.
وقتى كه بين آنها
جدايى افتاد و رشته
الفتشان گسيخت و
يگانگىِ زبان و دلشان
از ميان رفت و با
اختلاف شاخه شاخه
شدند و در جنگ با هم
پراكندند، خداوند
«خلع لباسِ» بزرگوارى
از ايشان نمود و
فراوانى نعمت خود را
از آنان ستاند، و
تنها داستان سرگذشت
آنها در ميان شما
بازماند تا عبرتى
براى پندآموزانتان
باشد.
از تاريخ پند گيريد
و از سرگذشت دودمان
پيامبران عالى مقدار:
«اسماعيل»، «اسحاق» و
«يعقوب» ـ درود بر
آنان ـ پند گيريد.
چقدر سرگذشتها همگون
و همانندىِ داستانها
نزديك است!
اينك سرنوشت پراكندگى
و جدايىِ آنان را به
تماشا نشينيد در
روزگاران تيره اى كه
«كسرى»ها و «قيصر»ها
سرور آنان بودند:
پايشان را از همه
كشتزارهاى سرسبز، و
از دجله و فرات
بريدند و آنها را از
سبزه زار جهان به سوى
سرزمينهاى علفهاى
خودرو و گذرگاه
بادهاى سخت و تنگناى
معاش بيرون راندند.
آنها را، درويش و
مستمند، به شترچرانى
و زندگى مشقّت بار در
پست ترين خانه هاى
روى زمين و خشك ترين
و بى آب ترين جايها
واگذاشتند. آنان نه
زير بال قانون و
دعوتى جمع مى شدند تا
چنگ آويز نجاتى شوند
و نه به سايه مهربانى
و همدلى پناه مى
بردند تا به شوكت آن
پشتگرم و عزيزباشند.
سيماى آنان پريشانى و
نگرانى، دستها تنها و
بى صدا، و انبوه ها
پراكنده بود، و در
بلايى سخت و زير لايه
هاى گرانبار جهل ـ
چون زنده به گور كردن
دختران، بت پرستى و
گسستن پيوند
خويشاوندى ـ و از هر
سو در چنبر غارت بسر
مى بردند.
اينك فراز آييد و از
بلنداى تفكّر بنگريد
كه نعمتهاى الهى چسان
چون باران بيكران بر
آنان فرو باريد به
هنگامى كه خدا
پيامبرى به سويشان
گسيل داشت و آن وجود
مبارك، در زير سايه
آيين نورانى اسلام،
جامعه برين يعنى
فرمانبر الهى را پديد
آورد و با پيام
آسمانى خويش، الفت
آنان را فراهم ساخت.
بينديشيد كه چگونه
كاميابيها، شهبال
كرامت بر ايشان
بگسترد و جويبار ناز
و نعمت بر سرزمين
وجودشان جارى ساخت و
شريعت پاك محمّدى(ص)
به آنان زندگى سودآور
و پربركت ارزانى
فرمود و نسيم جامعه
ايده آل الهى وزيد، و
چنين شد كه درياى
پرنعمت دين، ايشان را
فراگرفت و چهره زيباى
زندگى به آنان لبخند
زد و در پرتو حكومت
فراگير پيامبر، كارها
به سامان رسيدو مردم
در پناهگاه عزّت و
پيروزى مستقرشدند و
در راستاى دستيابى به
ستيغ بلند سرورى،
كارها روى خوش نشان
دادند و همه بر وفق
مراد شدند، و در
نتيجه مسلمانان بر
جهانيان حكومت يافتند
و در سراسر گيتى
حكمروا شدند، بدان
سان كه اختيار
پادشاهان و سرنوشت
آنان در دست مسلمين
قرار گرفت و دستورها
و احكام از سوى آنان
به امضا مى رسيد.
ديگر از هيچ سو آماج
نيزه و سنگ كسى
نبودند و آزارى نمى
ديدند.
اينك شما ـ پس از
عروج ملكوتى پيامبر ـ
با قضاوتهاى جاهلانه،
دست از ريسمان
فرمانبرى خدا رها
ساختيد و در باروى
بلند الهى كه شما را
از شرّ خطرها در مهد
امنيّت قرار داده
بود، شكاف ايجاد
كرديد، در حالى كه
خداى سبحان بر اين
امّت با پيوند اين
همدلى منّت نهاده
بود، همان همدلى و
الفتى كه در سايه آن
مى خراميدند و در
پناه آن مى آرميدند.
وه چه نعمت گرانسنگ و
سترگى كه هيچ آفريده
اى توان شناخت آن را
نمى داشت، چون برتر
از هر بها و
گرانقدرتر از هر
پربها بود.
و بدانيد كه پس از
هجرت از ذلّت كفر، و
تماشاى فروغ ايمان،
دوباره به جاهليّت
سياه و نكبت بار
بازگشتيد، و بعد از
ورود در سايه سار نخل
وحدت و دوستى، گروه
گروه شديد. تنها نام
اسلام را يدك مى كشيد
و ديگر هيچ، و از
ايمان جز مراسم خشك
بى محتوا نمى دانيد.
اطاعت از امام و
پذيرش حق را ننگ مى
دانيد و مى گوييد در
آتش مى رويم امّا تن
به ننگ نمى دهيم.
گويى مى خواهيد اسلام
را در آينه افكار
عمومى وارونه جلوه
دهيد تا حرمت و عظمت
آن بشكند و پيمان
الهى اسلام كه حرم
امن عدالت و تربيت و
پناهگاه مردمى است،
درهم كوبيده شود.
بهوش باشيد كه عزّت
مسلمان و پيروزى
حكومت اسلامى، در
سايه «اسلام» و
امدادهاى غيبى است كه
فرشتگان الهى چون
جبرئيل و ميكائيل
حامل آنند و مسلمانان
مخلص مبارز، ياور آن.
و اگر شما پرچم
پرافتخار «ولايت» را
از سر برگيريد و
اطاعت «امام» را
وانهيد و با او
بستيزيد، كافران بر
شما يورش برند. آنگاه
ديگر نه از امدادهاى
غيبى خبرى خواهد بود
و نه از ايثار و جهاد
مهاجر و انصار. تنها
شما مى مانيد و
شمشيرهاتان كه بر
يكديگر فرود آريد، تا
خدا چه مقرّر دارد.
شمايان نمونه هايى از
خشم خدا و بلاهاى
كوبنده اوييد و
روزهاى پرحادثه را
پيش چشم داريد; پس
چرا از روى نادانى
نسبت به مؤاخذه الهى
و با سهل انگاشتن غضب
وى و بى اعتنايى به
شدّت خشم او، كيفر
الهى را دير و دور مى
پنداريد؟!
خداوند ـ منزّه باد
نام وى ـ گذشتگان
نزديك شما را از رحمت
محروم نفرمود مگر به
خاطر وانهادن «امر به
معروف» و «نهى از
منكر». پس نفرين خدا
بر بى خردان به سبب
انجام گناه، و بر
تماشاگران بى تفاوت
به جرم بازنداشتن
آنها از گناه.
بدانيد كه شما رشته
اسلام را گسيختيد و
آن فضاى نورانى و
جامعه ايده آل انسانى
را درهم كوبيديد و
دستورهاى قضايى آن را
تعطيل كرديد و احكام
آن را ميرانديد. و
بدانيد كه خدا به من
فرمان داده است كه با
«سركشان» و «پيمان
شكنان» و «مفسدان»
زمين بجنگم; پس با
پيمان شكنان (ناكثين)
جنگيدم، و با آنان كه
دست از حق برداشتند
(قاسطين) جهاد كردم،
و كسانى را كه از دين
خدا بيرون رفتند
(مارقين) زبون و ذليل
ساختم. و امّا «شيطان
ردهه»116 را تنها به
نعره اى بسنده كردم و
با همان نعره، تپش
مرگ آلود دل، و لرزه
سينه اش را شنيدم. و
تتمّه اى از سركشان
باقى مانده اند117،
كه اگر خداوند حمله
بر ايشان را رخصت
فرمايد، دولت و
يارايى را از آنها
خواهم گرفت و بر كرسى
حق خواهم نشاند، و
تباهشان خواهم ساخت
مگر اندكى از آنان را
كه در اطراف شهرها
پراكنده شوند.
من در نوجوانى پشت
قهرمانان عرب را به
خاك رساندم و شاخهاى
نودميده «ربيعه» و
«مُضَر» را شكستم و
سركردگان آنها را به
هلاكت رساندم. و شما
موقعيّت خويشاوندىِ
نزديك و منزلت ويژه
مرا نزد پيامبر ـ
درود خدا بر او و
خاندانش ـ مى دانيد:
از همان اوان
شيرخوارگى مرا به
دامن مى گرفت و به
سينه مى چسباند و در
بستر خويش در پناه مى
گرفت، و بدنش را به
بدنم مى ساييد و بوى
دلاويزش را در مشام
جانم مى ريخت و لقمه
را مى جويد آنگاه به
دهانم مى نهاد. آن
پيامبر عزيز از من نه
دروغى شنيد و نه
خطايى ديد. و خداوند
از همان آغاز
شيرخوارگى، سترگ ترين
فرشتگان خويش را بر
آن بزرگوار گمارده
بود تا شب و روز، او
را به راه فضيلتها و
نيكيهاى اخلاقىِ جهان
رهنمون باشند.
من نيز از او پيروى
مى كردم، درست مانند
نوباوه اى كه پابه
پاى مادر ره مى
سپارد. و او در جبهه
تربيت، فرماندهم بود
و من نيز براى او چون
لشكرى، لذا هر روز
پرچمى برمى افراخت و
به من فرمان مى داد
كه از آن پيروى كنم.
پيامبر هر سال در
«غار حرا» مدّتى به
خلوت مى نشست و تنها
من او را مى ديدم و
جز من ديگرى به ديدار
او توفيق نمى يافت.
هنوز اسلام در هيچ
خانواده اى شكل
نيافته بود مگر آنجا
كه رسول خدا ـ درود
خدا بر او و خاندانش
ـ بود و خديجه، و من
سومينِ آنها بودم.
نور وحى و رسالت را
مى ديدم و شميم
پيامبرى را مى شنودم.
آواز اندوهناك شيطان
را به هنگام دررسيدن
وحى بر پيامبر ـ درود
خدا بر او و خاندانش
ـ شنيدم و پرسيدم: يا
رسول اللّه، اين چه
آوايى است؟ فرمود:
اين شيطان است كه از
پيروى شدن به نوميدى
رسيده. تو محرم آستان
ملكوتى و آنچه را من
مى شنوم مى شنوى و
چشمهاى حق بين تو نيز
ملكوت را شاهد است و
آنچه را من مى بينم
تو نيز مى بينى جز
آنكه تو پيامبر
نيستى، امّا تو وزيرى
و خير با تو باد.
و من با پيامبر ـ
درود خدا بر او و
خاندانش ـ بودم آنگاه
كه جمعى از بزرگان
قريش نزد او آمدند و
گفتند: اى محمّد، تو
دعوى دارِ امر عظيمى
شده اى كه نه پدران
تو و نه هيچ يك از
تبارت به خود اجازه
چنين بلندپروازى را
نداده اند، و اينك ما
براى آزمايش تو آمده
ايم تا معجزه اى
بنمايى. اگر بدانچه
مى خواهيم، پاسخ مثبت
دادى و خواسته ما را
برآوردى، مى دانيم كه
همانا تو رسول خدايى،
وگرنه خواهيم دانست
كه جادوگر و بسيار
دروغگويى. پيامبر ـ
درود خدا بر او و
خاندانش ـ فرمود: چه
مى خواهيد؟ گفتند:
اين درخت را فراخوان
تا از ريشه كنده شود
و پيش روى تو
ايستد.پيامبر ـ درود
خدا بر او و خاندانش
ـ فرمود: خداوند بر
هر كارى تواناست.
امّا اگر خدا اين كار
را براى شما انجام
داد، آيا ايمان
خواهيد آورد و به حق
شهادت خواهيد داد؟
گفتند: آرى.
فرمود: پس من هم
اكنون بدانچه مى
خواهيد جامه عمل مى
پوشانم، امّا مى دانم
كه شما اهل گرايش به
حق نيستيد و در ميان
شما كسى است كه در
«چاه بدر» افكنده
خواهد شد118، و نيز
كسى كه گروههاى مخالف
را راه خواهد
انداخت119.سپس فرمود:
اى درخت، اگر به خدا
و روز واپسين ايمان
دارى و مى دانى كه من
پيامبر خدا هستم، به
اذن پروردگار از ريشه
بركنده شو و پيش من
بايست!
سوگند به آن كه
پيامبر را بحق
برانگيخت، درخت از
ريشه برآمد و آمد، و
صدايى مهيب داشت و
صفيرى چون آواى بال
پرندگان، تا آنكه پيش
روى رسول خدا ـ درود
خدا بر او و خاندانش
ـ پرزنان ايستاد و
شاخه فرازين خود را
بر سر پيامبر، و برخى
را بر شانه من گسترد.
و من در سوى راست
پيامبر ـ درود خدا بر
او و خاندانش ـ
ايستاده بودم.
آنها چون چنين ديدند،
از روى برترى جويى و
كبرورزى گفتند: فرمان
بده نيمى از آن به
سوى تو بيايد و نيم
ديگر بماند. پيامبر
فرمان داد و نيمى از
درخت با حركتى شگفت و
آوايى سهمگين تر پيش
دويد، چنانكه نزديك
بود به رسولخدا ـ
درود خدا بر او و بر
خاندانش ـ بپيچد.
آنها از سر ناسپاسى و
ستيزه گفتند: به اين
نيمه فرمان بده به
جاى خود بازگردد تا
درخت همان شود كه
بود. پيامبر ـ درود
خدا بر او و خاندانش
ـ فرمان داد و درخت
بازگشت.
خدا، من نخستين
گرونده به تو و
نخستين كسى هستم كه
اقرار دارد اين درخت
آنچه را به امر خدا
در تصديق پيامبرى و
بزرگداشت سخن تو بود،
انجام داد.آن جمع همه
با هم گفتند: نه، او
جادوگرى سخت
دروغگوست، جادوگرى
شگرف و تردست و چابك!
و گفتند: مگر چنين
كودكى تو را در كارت
تصديق كند! (مقصودشان
من بودم).
من از تبار كسانى
هستم كه در راه خدا
سرزنش هيچ سرزنشگرى
در آنها درنمى گيرد.
چهره هاشان چهره
راستگويان است و
سخنانشان سخن نيكان.
شب بيدارانند و روز
پيشوايان. به رشته
محكم قرآن با همه
وجود چنگ انداخته
اند. سنّتهاى خدا و
پيامبرش را زنده مى
كنند. نه كبر ورزند و
نه برترى جويند و نه
فريبكارى و تباهى
كنند. دلهاشان به ياد
بهشت، و بدنهاشان وقف
كار خير است.
خطبه235
كـلام
درباره عثـمان
آنگاه كه عثمان در
محاصره قيام مردم
بود، نامه اى نوشت و
از امام خواست كه از
شهر خارج شود و به
ملك خود در «ينبع»
برود تا فرياد مردم
به درخواست خلافت
امام فروكش كند، پس
از آنكه قبلاً نيز
چنين درخواستى كرده
بود. ابن عبّاس اين
نامه را به حضرت
تقديم كرد و آن حضرت
در پاسخ فرمود:اى پسر
عبّاس، عثمان جز اين
نخواهد كه مرا چون
شترى آبكش با دلوى
بزرگ قرار دهد كه به
فرمان او بيايم و
بروم. به سويم
فرستاده بود كه از
شهر بيرون روم، و سپس
درخواست كرده بود كه
بازگردم، و اكنون
فرستاده كه دوباره
خارج شوم. به خدا
سوگند، آن قدر از او
دفاع كردم كه ترسم
گناهكار باشم.
خطبه236
كـلام
درباره هجرت پيامبـر
امام سرگذشت خود را
پس از هجرت پيامبر و
پيوستن به آن حضرت
چنين بيان مى كند:
پس چنان به دنبال
پيامبر مى رفتم و به
ياد او بودم كه هر جا
مى رسيدم، از او خبر
مى گرفتم تا به
«عَرَج»120 رسيدم...
(در سخنى بلند).
كلام امام:
«فَأَطَأُذِكْرَهُ»
از سخنانى است كه در
دفتر ادب مى درخشد
و در اوج كوتاه گويى
و فصاحت است. منظور
امام اين است كه من
همواره در جستجوى
پيامبر بودم و گزارش
او ـ درود خدا بر او
و خاندانش ـ از آغاز
حركتم تا آنگاه كه به
اين محل رسيدم، به من
داده مى شد. از مطلب
فوق با اين كنايه
عجيب سخن گفته است.
خطبه237
از فرصت عمر بهـره
بريد
تا زنده ايد دست به
كار شويد. آرى، اكنون
كه پرونده اعمال
گشوده است و توبه
پذيرفته شده، و پشت
كنندگان به فرمان
الهى براى رو آوردن
دعوت شده اند، و
گناهكار اميد نجات
دارد، به پا خيزيد
پيش از آنكه چراغ عمل
خاموش شود و فرصتها
از دست رود و زمان به
پايان رسد و درِ توبه
بسته گردد و فرشتگان
بالا روند.
پس هر كس بايد از
سرمايه خويش براى
سعادتش توشه برگيرد و
از زندگى براى دوران
مرگ، و از دنياى فانى
براى سراى باقى، و از
«گذرا» براى
«ماندگار» بهرهور
گردد.
آرى، آن كه از خدا
ترسد و تا اجلش فرصت
باشد و براى كردارش
مهلت يابد، بر نفس
خود دهانه زند و مهار
آن را در دست گيرد،
پس آن را از افتادن
در گرداب گناهان نگه
دارد و به سوى طاعت
الهى فراخوانَد و
بدان وادارد.
خطبه238
درباره حكمين و نكوهش
شاميان
با انتخاب خود،
مرزهاى اسلام را نگه
داريد
اين سنگدلان و
فرومايگان و بردگان
پست از هر سو گرد
آمده و از هر گروه بى
اصلونسب «خارچين»121
شده اند. آنها سزاوار
است كه بفهمند و
تربيت فراگيرند و
آموزش بينند و ادب
آموزند و تحت سرپرستى
باشند و كسى دستشان
گيرد. نه از مهاجرند
و نه از انصار و نه
از كسانى كه پيش از
هجرت در مدينه سكنى
گزيدند و به پيامبر
ايمان آوردند.
آگاه باشيد كه شاميان
كسى را براى خود
گزيدند كه نزديك
ترينِ مردم به
خواستهاشان باشد، و
بى ترديد شمايان براى
خود كسى را انتخاب
كرديد كه نزديك ترينِ
افراد است برضدّ
خواستهاتان. به ياد
آريد سخن ابوموسى
اشعرى را كه ديروز مى
گفت: «حكميّت» فتنه
است، آن را وانهيد و
شمشيرها را غلاف
كنيد. پس اگر راست مى
گفت، چرا آن را
پذيرفت در حالى كه
مجبور هم نبود، پس به
راه خطا رفته است; و
اگر دروغ مى گفت كه
بايد كيفر تهمت خويش
را بپذيرد. اينك با
انتخاب «عبداللّه بن
عبّاس» توطئه «عمرو
عاص» را دفع كنيد و
از فرصت روزگار بهره
گيريد و مرزهاى اسلام
را نگه داريد. مگر
نمى بينيد به
شهرهاتان حمله شده و
عزّت و شرفتان هدف
قرار گرفته است؟
خطبه239
درباره آل پيامبر و
شخصيّت آنان ـ درود
بر ايشان ـ
پاسداران حق و دشمنان
باطل
آنان زنده كننده دانش
و موجب مرگ جهالت
اند. بردباريشان از
دانش آنان به شما خبر
دهد، و ظاهرشان از
باطنشان، و سكوتشان
از حكمت گفتارشان. با
حق مخالفت نكنند و در
آن اختلاف روا
ندارند. آنان ستونهاى
اسلام و خانه هاى امن
و سلامند. بديشان حق
بر كرسى نشيند و به
حقدار رسد، و باطل از
جايش به زير كشيده
شود و زبانش از بيخ و
بن كنده.
آنها دين را در حوزه
انديشه دريافته و از
كژى نگه داشته اند،
نه اينكه تنها شنيده
و روايت كرده باشند،
كه ازبركنندگان دانش
بسيار، و دريابندگان
حقايق اندكند.
|
|
|
|
|
|
|