کتاب : نهج البلاغه همراه

 
 
:مترجم   سيدجمال الدين دين پرور
 

   
 

فصلنامه پژوهشي و اطلاع رساني نهج البلاغه شماره 23 و 24

 

فصلنامه 24- 23

 
 
   

µ خطبه 1-20   µ خطبه 21-40   µ خطبه 41-60   µ خطبه 61-80   µ خطبه 81-100  
µ خطبه 101-120   µ خطبه121-140   µ خطبه 141-160   µ خطبه 161-180   µ خطبه181-200  
µ خطبه 201-220   µ خطبه 221-240          
 

خطـبه 21
سـبكبار شـويد

دير يا زود به منزل رسيد، كه رستاخيز پيش رويتان است و ساربان مرگ بانگ «الرّحيل» سر داده و شما را به پيش مى رانَد. سبكبار شويد تا برسيد، كه ره سپردگان به انتظار آخرين مسافرند تا دادگاه بزرگ الهى حسابرسىِ بندگان را بياغازد.
سيّد رضى گويد: اين كلام را اگر با ديگر سخنهاى دنيا ـ جز كلام خدا و پيامبر ـ بسنجند، بر همه فزونى كند و در عظمت پيشى گيرد و سرآمد گردد. نگاه كنيد به جمله «تَخَفَّفُوا تَلْحَقُوا» (سبكبار شويد تا برسيد)، تا كنون سخنى كوتاه تر و پربارتر از اين شنيده نشده است. چه ژرف كلمه اى، و چه ريشه دار حكمتى! ما در كتاب خصائص به ارزش والا و شرافت بنياد آن اشاره كرده ايم.

خطـبه 22
فتنه پيـمان شكنان


هان بهوش باشيد! شيطان دار و دسته اش را فرا خوانده و نيروهاى خود را آماده باش داده است تا دوباره ستم به جايگاه نخستش بازگردد و باطل بر كرسى نشيند.
به خدا ناشايستى از من نديدند تا بر من بتازند، و با من منصفانه برخورد
نكردند. آنان در جستجوى حقّى هستند كه خود آن را وانهاده اند، و از خونى خونخواهى مى كنند كه خود آن را ريخته اند.
پس اگر در اين ماجرا من با آنان بودم، آنان نيز شريك جرمند، و اگر به تنهايى دست بدين كار زدند، پس همه گناه به گردن آنهاست و خود بزرگترين مجرم و محكومند.
براستى از پستانى شير مى خواهند كه خشكيده است، و در صدد زنده كردن بدعتى هستند كه براى هميشه مرده است. وه كه چه دعوتگر شكست خورده اى! آنها كيستند و چه مى خواهند؟ من به خدا واگذارده ام و بدانچه او حكم كند و بخواهد، راضيم.
من تصميم خود را گرفته ام، اگر آنان به فرمان نيايند، تيزىِ شمشير را بديشان مى بخشم; و اين است داروى شفابخش باطل گرايى، و ياريگر حقّ الهى.
شگفتا كه مرا به مبارزه و پايدارى فرا مى خوانند! بايد بر اينان گريست. من مرد جنگم و مرد جنگ به جنگ تهديد نشود، و ضرب شمشير براى او ترس آور نيست. من به كشتى يقين برنشسته ام كه خداوند ناخداى آن است، و در دينم شبهه اى ندارم.

خطـبه 23
چشم تنگ و حسود مباشـيد

پس از ستايش پروردگار و درود بر پيامبر: بى ترديد روزىِ هركس چون دانه هاى باران از آسمان به زمين فرو ريزد و هر جاندارى سهم خويش را، چه كم يا زياد، از آن برگيرد.
پس هرگاه يكى از شمايان در تبار يا مال يا عمر برادرش فزونى ديد، نبايد موجب شرّ و فساد او شود، كه مرد مسلمان تا آنگاه كه طشت رسواييش از بام نيفتاده و بدآوازگيش دهان به دهان نگشته است، چونان قمارباز برنده اى است كه غنيمت و ثروت را با اوّلين پيروزى انتظار كشد و نيز خسارتها را جبران كند.
و اينچنين است مسلمان دست پاك كه همواره از خداوند يكى از دو نيكى را انتظار كشد: يا پاكى و آلوده نشدن به حرام و استقامت در اين راه، كه آنچه نزد خداست براى او نيكوتر است; و يا روزىِ الهى كه او را در اهل و مال فراخى و وسعت باشد، و دين و شخصيّت او هم محفوظ مانَد.
مال و فرزند، مزرعه دنياست و عمل صالح، مزرعه آخرت، و گاهى خداوند براى بعضى هر دو را فراهم آورَد. پس، از نافرمانى خداوند كه هشدارتان داده است دورى كنيد و از او بهراسيد آنچنان كه هرگز گناه نكنيد، نه آنكه عذر گناه آوريد.براى خدا كار كنيد و از ريا و تظاهر بپرهيزيد; چه، آن كه براى غير خدا كار كند خدا او را به همان كس واگذارَد.
از خداوند مقامات شهيدان، و زندگى نيكبختان، و همنشينى و همراهى پيامبران را خواستاريم.اى مردم، هيچ كس هرچند توانگر باشد، از خويشان خويش و حمايت و دفاع آنان با دست يا زبان بى نياز نيست، و آنان بيش از هر كس هواى او را دارند و پشتيبان و غمخوار و ياور اويند و آنگاه كه مشكلى براى او پيش آيد مهربان ترين اند. آرى، نام نيك و ذكر خير آدمى در بين مردم كه خدا براى او قرار مى دهد، از مالى كه به ارث مى گذارد، بهتر است.
بخش ديگرى از اين خطبه
بهوش باشيد! هيچ كدامتان هرگز خويشان نيازمند را از ياد نبرَد تا مشكل او را حل كند با سرمايه اى كه اگر نگه دارد و امساك كند، بركت نيابد و اگر ببخشد، كاستى نبيند. و آن كس كه دست مساعدت از خويشان خود ببُرَد، آنان تنها يك نفر را از دست داده اند در حالى كه او افراد زيادى را از خود رانده است. و كسى كه درِ خانه اش به روى خويشان باز باشد، مشمول مودّت دائمى آنان خواهد بود.

سيّد رضى گويد: «غَفِيرَةَ» به معناى زياد و كثير است و به جاى «الجمع الكثير» گويند «الجم الغفير» يا «الجمّاء الغفير». در روايت ديگرى به جاى «غفيرة»، «عفوة» آمده است كه «عفوة» هر چيز خوب و دستچين را گويند، مثل: «اكلت عفوة الطّعام» يعنى طعام خوب را خوردم.
چه زيباست معنايى كه امام(ع) از جمله «آن كس كه دست مساعدت را از خويشان خود ببرد...» اراده فرموده است. زيرا آن كس كه خيرش را از بستگانش دريغ كند تنها آنان يك دست خير را از دست مى دهند، امّا آنگاه كه او نياز به يارىِ آنها پيدا كند و از آنان بخواهد تا كمكش كنند، از يارى او دست بردارند و از پاسخ گفتن به نداى او خوددارى ورزند; در نتيجه، از همكارى دستهاى زياد و قيام و يارى گامهاى بى شمار محروم خواهد شد.


خطبه24
از خدا پروا كنيد


به جان خودم سوگند، در جهاد با مخالفان حق و گمراهان، مسامحه و سستى نخواهم كرد.هان اى بندگان خدا، از خدا پروا كنيد، و از او به او پناه آريد، و در راهى كه برايتان هموار كرده است گام برداريد، و نسبت به چيزى كه از شما خواسته است قيام و اقدام كنيد، كه «على» ضامن سعادت ابدى شماست گرچه در دنيا به نوايى نرسيد.

خطبه25
نفرين بر خيانت پيشگان


اخبار پى درپى مى رسيد كه لشكريان معاويه بر شهرها چيره شده اند. دو كارگزار امام در يمن («عبيداللّه بن عبّاس» و «سعيد بن نمران») پس از غلبه «بُسر بن ارطاة» بر آنجا، به حضور رسيدند. آن حضرت بر فراز منبر شد و از كوتاهى اصحابش در جهاد و مخالفت آنان با نظر حضرتش اظهار دلتنگى نمود و فرمود:
تنها حكومت كوفه در دستم مانده است كه در آن فرمان مى رانم، آن هم مركز همه فتنه هاست.
و آنگاه از قول شاعر مثال آورد:

خطـبه 25
«اى عمرو، به جان پدرت سوگند كه چربى كمى در ته ظرف برايم مانده است.»
سپس فرمود:
به من خبر رسيده كه بُسر بن اَرطاة بر يمن دست يافته است. به خدا سوگند، مى بينم كه آنان با هماهنگى و وحدت كلمه بر شما غالب آيند با اينكه بر باطل اند، و شمايان در راه حقّتان پراكنده و پريشانيد.
شما امام برحقّ خود را نافرمانى كنيد، و آنان از سردمدار غاصب و باطل خويش فرمان برند. آنان بر سر پيمان اميرشان باشند، و شمايان خيانت ورزيد. آنان در جامعه قانونمند، و شما فاسد و قانون شكن. تا آنجا كه اگر قدحى را به شما سپارم ترسم در آن خيانت كنيد و بند آن را بدزديد.
پروردگارا، من اينان را به ستوه آوردم، و اينان نيز به ستوهم آوردند;
خسته شان كردم، و مرا خسته كردند. پس بهتر از ايشان را به من ارزانى دار، و بدترين را بر ايشان بگمار.
پروردگارا، دلهاشان را ـ چون نمك در آب ـ متلاشى كن.
به خدا سوگند، دوست مى داشتم به جاى انبوه شمايان تنها هزار سوار از قبيله «بنى فراس بن غنم» داشتم، كه: «اگر يكى از آنان را فراخوانى، سواركارانى چون ابر تابستان به سويت هجوم آرند».و سپس از منبر به زير آمد.
شريف رضى گويد: كلمه «اَرْمِيَةِ» جمع «رَمى» به معناى ابر است،
و منظور از كلمه «اَلْحَمِيم» در اينجا فصل تابستان مى باشد، و علّت آنكه شاعر ابر تابستان را ذكر كرده آن است كه چون ابر تابستان باران ندارد سبكبار و سبكبال است، و ابر آنگاه سنگين و كُند است كه پرآب باشد، و اين بيشتر در زمستان است. البتّه نظر شاعر اين است كه سواركاران را به «سرعت» و «دادرسى» وصف و تعريف نمايد آنگاه كه بخوانندشان و از آنان دادخواهى شود، و نشانه آن هم جمله «هُنا لِكَ لَوْ دَعَوْتَ أَتَاكَ مِنْهُمْ» مى باشد.

خطـبه 26
در شـبانگاه ظـهور اسلام


براستى خداوند، محمّد مصطفى را ـ درود خدا بر او و خاندانش ـ براى جهانيان بيدارگر و بيم دهنده برانگيخت و او را امين وحى خويش ساخت. و شما ـ اى گروه عرب ـ بر بدترين آيين و در نابسامان ترين شرايط مى زيستيد: در ميان سنگلاخهاى ناهموار و مارهاى پرزهرى كه از آوازها نَرَمند، گويى كرند. آب آلوده و ناگوار مى نوشيديد، و غذاى نامناسب و غير بهداشتى مى خورديد، و خون يكديگر مى ريختيد، و پيوند خويشاوندى را بريده بوديد. بت پرستى ميان شما رايج بود و گناهان داير.

قسمتى ديگر از همين خطبه
صبر، زميـنه ساز قيام


پس نيك انديشيدم و جوانب كار را از همه سو نگريستم، بدانجا رسيدم كه جز خاندانم هيچ كس ياورم نيست. پس نخواستم آنان را از دم تيغ اجل بگذرانم، لذا بر خليدن خار در چشم و خفقان گلوگير شدن استخوان صبر كردم و بر تلخ تر از شرنگ، شكيبايى نمودم.
نيز بخش ديگرى از آن صبر و مقاومت پيشه كنيد

آرى، «عمرو عاص» با «معاويه» بيعت نكرد تا بهاى آن را از او ستاند. پس فروشنده به سودى نرسيد و خريدار هم به خاطر خيانت در امانت زيان برد.
اينك شمايان آماده نبرد شويد و ساز و برگ آن را فراهم آريد، كه آتش
جنگ شعلهور گشته و زبانه كشيده است، و صبر و مقاومت پيشه كنيد كه بيش از هر چيز پيروزى آورد.

خطـبه 27
به بهشت جـهاد درآييد


امّا بعد، بى ترديد جهاد درى است از درهاى بهشت كه خداوند به روى ويژگان از دوستانش برگشوده است. آرى، جهاد لباس برازنده پاكدامنى و پرهيزكارى، و زره امان بخش الهى، و سپر محكم اوست.
آن كس كه از جهاد بگريزد خداوند تن پوش ذلّت بر او پوشانَد، و در طوفان فتنه و بلا سقوط كند، و در زير چكمه فلاكت خرد و زبون شود، و عقل خود را از دست دهد، و به كيفر فرار از جبهه، حق از او روى گردانَد، و سختى و مشقّت بر او فرود آيد، و عدالت از او روى برتابد.

آگاه باشيد كه من شب و روز، و آشكار و نهان شمايان را به نبرد با اينان فرا خواندم و گفتم پيش از آنكه به جنگتان آيند به جنگشان رويد.
به خدا سوگند، مردمى كه در خانه هاشان نشينند تا دشمن به سراغشان آيد، قطعاً ذليل و خوار شوند. شما آن قدر امروز و فردا كرديد و به اين و آن پاس داديد تا سيل غارتگران، شما را درنورديد و شهرتان سقوط كرد.
اينك لشكر معاويه به سركردگى مرد «غامدى»13 به «شهر انبار»14 درآمده و «حسّان بن حسّان» فرماندار مرا كشته و سپاهيان شما را از مرزها گريزانده است.
به من خبر رسيده كه بعضى از لشكريان دشمن بر زنان مسلمان و ديگر زنانى كه در پناه دولت اسلامند، هجوم برده و خلخال و دستبند و گردنبند و گوشواره آنان را به يغما برده اند، و هيچ مردى ياور و مدافع آنها نبوده جز ناله و التماس آنان به دشمن. آنگاه غارتگران باد به غبغب افكنده و بى آنكه كشته و مجروحى بر جاى گذارند، بازگشته اند. فرياد از اين سستى! براستى مردن به از اين ماندن.
اى شگفتا و شگفتا! به خدا سوگند، همدستى و همداستانى لشكر معاويه بر باطلشان، و جدايى و ناهماهنگى شمايان از حقّتان، دل را مى ميرانَد و لشكر اندوه را بر آدمى چيره مى سازد.
رويتان سياه باد و اندوهتان پايدار كه آماج تيرهاى بلاييد! از هر سو مورد تاخت و تازيد، امّا به پا نمى خيزيد. بر شما حمله و هجوم آرند و اموالتان را به غارت برند، و شما دست بسته نشسته ايد و دفاع نمى كنيد. آنها با ظلم بر شما، خداى را نافرمانى كنند، و شمايان با تن آسايى و ذلّت پذيرى، بدان رضايت دهيد.
وقتى شما را در تابستان فرمان جهاد دهم، گوييد گرما شديد است، مهلتى تا صولت15 گرما بشكند; و اگر در زمستان فرمان دهم كه بر دشمن بتازيد، گوييد شدّت سرماست، فرصتى تا سورت16 سرما فرو افتد. شما اى تن پروران كه به بهانه گرما و سرما از جهاد مى گريزيد، پس در برابر شمشيرها چگونه خواهيد ايستاد؟

اى مشابه مردان كه از مردانگى دوريد، و اى كودك فكران و حجله انديشان، دوست مى داشتم اصلاً شما را نمى ديدم و نمى شناختم! اين چه آشنايى است كه به خدا سوگند موجب پشيمانى، و سرانجامِ آن اندوه است.
خدا مرگتان دهد كه دلم را خون كرديد، و سينه ام را از خشم آكنديد، و جرعه هاى غم را يكى پس از ديگرى به كامم ريختيد، و با نافرمانى و كارشكنى تان انديشه ام را تباه كرديد، تا آنجا كه قريش گفت: پسر ابوطالب دليرمرد است امّا از دانش نبرد بهره ندارد.
خدا پدرشان را بيامرزد! آيا كسى از من جنگاورتر، و در جبهه پرسابقه تر هست؟ من هنوز بيست سال نداشتم كه پاى در جبهه گذاشتم تا امروز كه شصت سال را پشت سر نهاده ام. امّا چه كنم، آن كه فرمانش را نبرند، انديشه اش را نيز از دست دهند.

خطـبه 28
بهوش باشـيد كه اجل بى خبر آيد


امّا بعد، بى ترديد دنيا روى برتافته و بانگ وداع سر داده است، و آخرت روى كرده و بناگاه دررسد.بهوش باشيد كه امروز، روز آمادگى، و فردا هنگامه مسابقه و پيشتازى است و در اين پيشتازىِ سرنوشت ساز، بهشت را به مسابقه گذاشته اند، و دوزخ سرانجامِ واماندگان خواهد بود.
راستى كسى نيست كه پيش از رسيدن اجل، از لغزشهايش توبه كند؟ آيا كارگزارى نيست كه پيش از روز اندوه و افسوس، براى خود قدمى بردارد؟
آگاه باشيد كه شمايان در غفلت آرزوها بسر مى بريد و مرگ در پشت آن كمين كرده است. پس آن كه در روزگار فرصت و پيش از رسيدن مرگ، دست به كار خير و اطاعت الهى شود، از آن سود برَد و مرگ بدو زيانى نرسانَد، امّا آن كه در هنگامه فرصت، كوتاهى كند تا مرگ فرصتها را به كام خود برَد، خسارت بيند و مرگ او را زيان رسانَد.بهوش باشيد همان گونه كه در روزگار ترس و بلا خدمت و اطاعت كنيد، در هنگامه خوشى و رفاه نيز چنين باشيد. براستى نديدم سعادت و ارزشى چون بهشت را كه مشتاقان آن از غفلت به خواب روند، و نيز خطر و بلايى را همچون دوزخ نديدم كه فراريان از آن اين گونه آسوده بخوابند!
بهوش باشيد آن كه از حق سود نبرَد، از باطل زيان خواهد برد، و آن كه به راه مستقيم هدايت نشود، گمراهى او را به پستى و بدبختى كشانَد. آگاه باشيد كه شمايان به كوچ كردن و توشه برچيدن مأموريد.
بى ترديد از بزرگترين چيزى كه بر شما مى ترسم، پيروى از خواهش نفس و آرزوى دراز است. در دنيا چنان از آن توشه برگيريد كه فرداى قيامت در امان بمانيد.
شريف رضى گويد: اگر كلامى باشد كه مردم را به زهد و پارسايى
در دنيا كشانَد و به تلاش در راه آخرت وادارد، همين كلام است و بس; كلامى كه پيوند آرزوهاى طلايى را قطع كند و شعله پندپذيرى و بى رغبتى را بيفروزد.و از آن شگفت تر اين سخن «أَلا وَ إِنَّ الْيَوْمَ الْمِضْمار...» است كه در آن علاوه بر بلندى و زيبايى لفظ و عظمت مفهوم و محتوا و مثال درست و تشبيهى بهنجار، رازى شگفت و نكته اى ظريف نهفته و آن «السَّبْقَةُ الْجَنَّةُ و الْغايَةُ النّار» است كه «جايزه بهشت» و «سزاى دوزخ» را با دو لفظ گوناگون بيان فرموده است: كلمه «مسابقه» را در مورد «بهشت» به كار برده و براى دوزخ كه سرانجام تبهكاران و نافرمانان است، كلمه «غايت» (سرانجام) را آورده است. زيرا مسابقه به سوى هدفى مطلوب و مورد علاقه صورت مى گيرد كه اين با بهشت سازگار است ولى در مورد دوزخ چنين نيست. پس، از نظر معنى و مناسبت، كلمه «مسابقه» براى دوزخ درست نيست بلكه از كلمه «سرانجام» استفاده شده كه مناسب آن است، زيرا پايان كار، گرچه به دلخواه نباشد، خواه ناخواه خواهد آمد.
در اين جمله زيبا و ادبى بينديش كه باطن آن شگفت، و ژرفاى آن پرمعنى و ظريف است، و كلمات امام ـ درود خدا بر او ـ اينچنين است. در بعضى از نسخه ها كلمه «سُبقه» به ضمّه آمده است كه معناى آن جايزه در مسابقه است كه تقريباً نزديك با معناى قبلى است، زيرا جايزه را براى كار ناپسند ندهند بلكه به كار پسنديده دهند.

خطـبه 29
به دفاع از كيـانتان پردازيد

اى مردمِ بظاهر متّحد و هماهنگ، و از نظر آراء و آرمان، پراكنده و ناهماهنگ! لاف دليريتان گويى سنگهاى سخت را درهم شكند، امّا در عمل چندان سست و ضعيف ايد كه دشمن را عليه شما برانگيزد! در نشستهاتان چنين و چنان گوييد و از رزم آورى خود دم زنيد امّا هنگامه كارزار، فرار را برقرار برگزينيد و كنج عافيت نشينيد.آرى، آن كه شما را به يارى فراخوانَد هرگز به پيروزى نرسد، و آن كه خود را براى شما به خطر اندازد دلش آرام نگيرد. به عذر بدتر از گناه، تنبلى و تعلّل كنيد و دفاع از كيانتان را چون بدهكارى كه امروز و فردا كند، به تأخير اندازيد. براستى كه ذليلان در مقابل ستم نايستند و با ستمگر نستيزند، و اين ناموس الهى است كه تنها با جدّيت و اراده پولادين به حق توان رسيد. امّا امروز اگر شمايان از خانه و نواميستان دفاع نكنيد، ديگر برايتان چه مى مانَد تا از آن پاسدارى كنيد؟ و اگر امروز مرا يارى نكنيد، فردا به رهبرىِ چه كسى بر دشمن مى تازيد؟ به خدا سوگند، فريب خورده كسى است كه فريب شما را خورَد، و آن كه پندارد با شما در نبرد پيروز شود كسى را مانَد كه بخواهد با برگه هاى پوچ برنده شود، و آن كه با نيروى شما بر دشمن بتازد چون كسى است كه با اسلحه بى تير شلّيك كند.
من در موقعيّتى بسر مى برم كه ـ به خدا سوگند ـ ديگر سخنتان را باور نكنم، و به ياريتان چشم ندوزم، و دشمن را با شما بيم ندهم.چه مى گوييد؟ حرف حسابتان چيست؟ داروى دردتان چيست؟ لشكريان معاويه همچون شمايند، اين همه هراس چرا؟! اين قدر جاهلانه و بيهوده سخن نگوييد، و ناپرهيزكار وغفلت زده مباشيد، و در غيرحق طمع مورزيد.

خطـبه 30
كـلام
درباره قتل عثـمان
نتيجه برترى جويى


اگر فرمان قتل او را صادر كرده بودم قاتل او به حساب مى آمدم، و چنانچه ديگران را از كشتن او بازمى داشتم حتماً ياور او مى بودم. امّا بايد دانست آن كه او را يارى داده است نمى تواند خود را بهتر از خواركننده او برشمارد، و آن كه او را خوار كرده است نتواند يارى كننده او را از خود برتر داند.
ولى من آخرين سخن را درباره او مى گويم: او خود را برتر و بالاتر دانست و تافته جدابافته پنداشت، و چه بد «ديد» و چه بد «برداشت»!
شما نيز در شورش عليه او تند رفتيد و از حد گذرانديد. و در هر صورت خداى را درباره هر دو گروه حكم و فرمانى است كه انجام خواهد داد.

خطـبه 31
كـلام
از جنگ جمل به اطاعت خود بازش گرداند
شـناخت دشمن


با «طلحه» روبه رو مشو، كه او را گاوى آماده حمله با شاخهاى تيزكرده يابى. او «كوه» را «كاه»، و كارهاى سخت و دشوار را ساده و راحت جلوه دهد. ولى با «زبير» ديدار كن كه نرمخوتر است. پس به او بگو پسرداييت گويد: مرا در حجاز مى شناختى ولى در عراق نشناختى. منظورت چيست؟!

شريف رضى گويد: اين جمله «فَما عَدا مِمّا بَدا» در ادبيّات عرب نخست از آن حضرت شنيده شده است.

خطـبه 32

گلايه امام از پيـمان شكنان و سست عنصران

اى مردم، ما در روزگارى سخت و زمانى نامراد و ناسپاس زندگى مى كنيم كه نيكوكار را در آن بدكار شمارند و ستمكار در آن به طغيانگرى پردازد. از آنچه دانيم برخوردار نشويم، و از آنچه ندانيم پرسش نكنيم، و از هيچ حادثه خطرناكى نهراسيم تا بر ما وارد شود. پس مردم بر چهار گروهند:
1. گروهى كه از فساد در زمين، جز ناتوانى و واماندگى و نداشتن ابزار و نيرو و تهيدستى، بازشان ندارد.
2. گروهى كه شمشير از نيام بركشيده اند، و شرّ خود را آشكار ساخته اند، و با نيروى سواره و پياده خويش به جنگ مردم برخاسته اند، و خود را آماده كرده اند، و دينشان را تباه ساخته اند، به خاطر مال و ثروتى كه انتظار مى برند، يا اسبان بادپايى كه آنها را بر دوش گيرند و يا فراز منبرى كه برنشينند. و چه زشت و ناپسند است تجارتى كه دنيا را ارزش خود بينى و آن را با آنچه نزد خداست معاوضه كنى.
3. گروهى كه با كارهاى به صورت آخرتى دنيا را مى جويند، و با عمل دنياآخرت را طلب نكنند. چشمهاى خود را به نشانه وقار و بى اعتنايى به زير افكنند، گامهاشان را كوچك و كوتاه بردارند، لباس زاهدانه پوشند، خود را به امانتدارى بيارايند و امين مردم جلوه دهند، و پرده پوشىِ الهى را ابزار گناه و نافرمانى سازند.
4. گروهى كه جاه طلب اند ولى پستى و بى عرضگى، و دورى از نيرو و ابزار، آنان را از طلب جاه و قدرت بازداشته و به اسم قناعت، در جاى و حال خود نگه داشته. به لباس زهد خود را آراسته اند در حالى كه هيچ سپيده صبح و هيچ خونرنگ غروبى آنها را در كوچه باغهاى زهد نديده است.
و ديگر، مردانى هستند كه ياد بازگشت به خدا و رستاخيز، ديده هاشان را فروهشته و خوف روز محشر اشكهاشان را فرو ريخته. پس گاه تنها و گريزانند، و گاه مورد خشم و ترسان، و گاه ساكت و مُهر بر دهان، و گاه دعوتگر مخلص، و گاه غمناك و دردمند. پرهيز و خوددارى آنان را به وادى گمنامى افكنده و غبار ذلّت بر آنان پاشانده، و چونان غرقه درياى تلخ و شور، دهانهاشان دوخته و دلهاشان سوخته است. آن قدر پند دادند تا دلسرد شدند، و آن قدر مورد بى مهرى قرار گرفتند تا به ذلّت رسيدند و سرانجام كشته شدند تا شمارشان كم گرديد.
پس بايد كه اين دنيا در ديدگاهتان كوچك تر و پست تر از پرِ كاه و پُرزِ موى بز به هنگام چيدن باشد. از پيشينيان خود پند گيريد قبل از آنكه پسينيان از شما پند آموزند. اين دنياى پست و بدنام را وانهيد، كه آن را كسانى كه از شما دلبسته تر بودند وانهادند.
شريف رضى گويد: اين خطبه را نادانى به معاويه نسبت داده است، ولى بى شك از سخنان امير مؤمنان على عليه السّلام است، كه خاك را با طلا چه نسبت، و آب شيرين را با آب شور چه مناسبت؟ شاهد صادق آن، كارشناس ماهر و متخصّص ممتاز، «عمرو بن بحر جاحظ» است كه اين خطبه را در كتاب البيان و التبيين آورده و با توجه بدين نسبت ناروا، چنين گفته است: اين سخن به كلام امير مؤمنان ـ درود خدا بر او ـ شبيه تر است و با روش آن بزرگوار در گروه بندى مردم و خبر دادن از گذشته تاريك آنان مناسب تر. و در ادامه مى افزايد: ما معاويه و سخنان او را خوب مى شناسيم. كجا و چه كسى او را ديده است كه به روش پارسايان و شيوه نيايشگران سخن گفته باشد؟

خطـبه 33
به هنگام خروج آن حضرت براى جنگ با بصريان (جنگ جمل)
حـكومت براى عدالت


عبداللّه بن عبّاس گويد: در «ذى قار»17 به خدمت امام شرفياب شدم و آن امام همام نعلين خود را پينه مى زد، به من فرمود: «اين نعلين چقدر مى ارزد؟» گفتم: هيچ. امام فرمود:
به خدا سوگند، اين كفش بى ارزش را از حكومت بر شما بيشتر دوست مى دارم مگر آنكه بتوانم حقّى را بر پا دارم يا باطلى را برطرف كنم.
سپس به سوى مردم آمد و چنين خطبه ايراد فرمود:
خداى سبحان، حضرت محمّد ـ درود خدا بر او و خاندانش ـ را به پيامبرى برانگيخت در حالى كه هيچ عربى خط نمى خواند و از حوزه پيامبرى خبرى نداشت. پس مردم را به سرمنزل عزّت و عظمت سوق داد، و از سقوط نجاتشان بخشيد، و سرانجام به حكومت و امنيّتشان رسانيد.
آگاه باشيد كه به خدا، در آن روزگار من در سپاه پيامبر بودم و مى جنگيدم تا همه دشمنان تارومار شدند، و من نه ناتوان شدم و نه ترسيدم. امروز هم در همان راهم، باطل را مى شكافم تا از پهلوى آن حق را بيرون آورم.
ما را با قريش چه كار؟ به خدا سوگند، من در آن زمان كه كافر بودند به جنگشان شتافتم و امروز هم با آنها كه فريب خورده اند مى جنگم، و در هر صورت من امروز همانم كه ديروز بودم.

خطـبه 34
در بسيج سپاه براى نبرد با اهل شام
سرزنش ياران


مرگ بر شما كه از عتابتان به جان آمدم! آيا به زندگى پست دنيا خشنود شديد و آخرت را رها كرديد؟ آيا عزّت را فروختيد و ذلّت را خريديد؟ آنگاه كه شما را به جهاد با دشمنان خوانم،چشمهاتان در چشمخانه به دَوَران افتد، گويى در گرداب مرگ دست و پا مى زنيد و يا در بيخبرى وخود فراموشى غرقه ايد. راه فهم سخنانم بر شما بسته شده، لذاست كه در سرگردانى بسر مى بريد، گويى جن زده شده و از حوزه تفكّر و تعقّل دور افتاده ايد. شما اصلاً مورد وثوق من نيستيد، شما ركنى نيستيد كه بتوان بر آن تكيه زد، شما ياران قدرتمند و عزّت بخش نيستيد كه هنگام نياز به كار آييد. شما شترانى را مانيد كه ساربانش گم شده باشد و از هر سو گرد آوريدشان، از ديگر سو پراكنده شوند.
به خدا سوگند، شما مرد جنگ نيستيد. فريب مى خوريد امّا فريب را نشناسيد و پاسخ گفتن نتوانيد، حريمتان را مى شكنند و از هر سو بدان مى تازند ولى نه به خشم مى آييد و نه غيرت به خرج مى دهيد، دشمن بيدار است امّا شما را خواب مرگ فرا گرفته است.
به خدا قسم، آنان كه همراهى و هماهنگى نكنند محكوم به شكست اند. سوگند به خدا، شما را چنين مى بينم كه اگر آتش جنگ شعلهور گردد و مرگ چنگ و دندان نشان دهد، شمايان از فرزند ابوطالب جدا شويد همان گونه كه سر از بدن جدا شود.
به خدا سوگند، اگر كسى دشمنش را امان دهد تا گوشت بدن او را بخورد و استخوانش را بشكند و پوستش را بركنَد، چقدر زبون و ناتوان است و چه قلب ضعيفى در سينه جاى داده است. تو نيز اگر خواستى چنين باش، امّا من ـ به خدا سوگند ـ تا آنجا پيش روم كه شمشير پرقدرت و جداكننده ام را فرود آورم تا استخوان سرها به پرواز آيد و دست و پاها درو شود، تا خدا چه خواهد و چه كند.
اى مردم، مرا بر شما حقّى است و نيز شما را بر من. امّا حقّ شما بر من آن است كه خيرخواهى و نصيحتتان كنم، و حقّتان را از بيت المال به تمام و كمال بپردازم، و آگاهى و آموزشتان دهم تا از ظلمت جهل برهيد، و تربيتتان كنم تا آگاهانه عمل كنيد.
امّا حقّ من بر شما آن است كه در بيعتم وفادار مانيد، و در حضور و غيابم خيرخواهى كنيد، و آنگاه كه شما را فراخوانم بشتابيد، و به فرمانم گوش سپاريد.

خطـبه 35
بعد از جريان حكميّت
خسارت مخالفت با امـام

سپاس خداى را هرچند روزگار، مشكلاتِ كمرشكن و حوادثِ سخت و سنگين پيش آورده است. و بر توحيد و يكتايى او گواهى دهم كه او را نه انبازى است و نه هيچ كس در آستانه ربوبى. و نيز شهادت دهم كه حضرت محمّد ـ درود خدا بر او و خاندانش ـ بنده و فرستاده اوست.
امّا بعد، بى ترديد مخالفت با نصيحتگزار دلسوز و داناى باتجربه موجب حسرت است و پشيمانى در پى خواهد داشت. من در مسأله حكميّت فرمان لازم را به شما صادر كردم و خالصانه نظر واقعى خود را اعلام داشتم «اى كاش مورد پذيرش قرار مى گرفت» امّا شمايان چون مخالفان جفاپيشه و تبهكاران بى ريشه آن را ناديده انگاشتيد و دور افكنديد، تا آنجا كه نصيحتگزار در نصيحت كردن به ترديد افتاد و چراغ از روشنى بخل ورزيد. پس مَثَل من و شما به گفته شاعر مانَد كه:
«دستورى به شما در «منعرج اللّوى»18 صادر كردم، ولى شما آن را درنيافتيد مگر ظهر روز بعد، آن هم در جاى ديگر.»

خطـبه 36
در بيم دادن نهروانيان
دينـداران دين نشـناس

شما را بيم دهم از آنكه در كرانه اين رود19 كشته شويد و در پهندشت اين سراشيبى درافتيد، در حالى كه نه از سوى پروردگارتان نشانه اى داريد و نه حجّت آشكارى ارائه كنيد، نه در غربت دلى شاد و نه رويى در وطن داريد.
و من شما را از اين حكميّت نهى كردم ولى شما سخت مخالفت ورزيديد و بى ادبانه و جسورانه آن را زير پا نهاديد، و من ناگزير از دستورم دست برداشتم و با شما سبك مغزان و نادانان هماهنگى كردم. اى بى ريشه ها، من كه هرگز براى شما شرّى نياوردم و قصد زيانى نكردم.

خطـبه 37
كـلام
كلامى از امام كه در بستر خطبه هاست
بازپس گيرىِ حقوق سـتمديدگان از ستمگران


آنگاه كه همه واداده بودند بپا خاستم و به تدبير امور پرداختم، و آنگاه كه ديگران سر در لاك خود فرو برده بودند به ميدان آمدم، و آنگاه كه زبانشان بند آمده بود سخن گفتم، و آنگاه كه درمانده بودند در پرتو نور الهى حركت كردم. من از همگان نرم تر و آرام تر، امّا در ايمان و جهاد پيشتازتر بودم.
يك تنه با همه توان مى راندم و گوى سبقت را مى ربودم، چونان كوه كه تندرها آن را نجنبانند و طوفانها فرو نريزانند. هيچ كس را نشايد كه از من عيبى گيرد و يا طعنه اى زند.
هر ستمديده ناتوانى نزدم عزيز و توانمند است تا حقّش را بدو رسانم، و هر توانمند ستمگرى در پيشگاهم خوار و ناتوان است تا حق را از او بستانم. ما به قضاى الهى خشنوديم، «ما نداريم از رضاى حق گله» و تسليم فرمان اوييم.
آيا پنداريد كه من بر رسولخدا ـ درود خدا بر او و خاندانش ـ دروغ مى بندم؟ به خدا سوگند، من نخستين كسى هستم كه او را تصديق كردم، پس چگونه ممكن است اوّلين كسى باشم كه او را تكذيب نمايم؟
پس در كارم نيك انديشيدم تا بدينجا رسيدم كه اطاعتم از پيامبر پيشتر و برتر است تا حفظ حكومت. پيمان من با رسولخدا است كه دستور او را ارج نهم و همواره بر آن باشم.

خطـبه 38
تفسير و توضيح شـبهه

«شبهه» را بدان جهت نام نهاده اند كه شبيه حق است. امّا دوستان خدا، هنگامه تاريكى شبهه، در پرتو نور يقين حركت كنند و راهنمايشان راه و روش هدايت باشد. ولى دشمنان خدا فريادشان گمراهى و راهبرشان كورى است. و در اين گيرودار نه آن كه از مرگ ترسد نجات يابد و نه آن كه حيات جاودانه خواهد بدان رسد.

خطبه39
دين، مايه وحدت و سـعادت

به مردمى گرفتارم كه گوش به فرمانم نسپرند و به ندايم پاسخ ندهند. اى بى شخصيّتها، چرا در يارى پروردگارتان درنگ مى كنيد؟ آيا دينى كه شمايان را فراهم سازد و غيرتى كه در برابر دشمن خونتان را به جوش آورَد، نيست؟ در ميان شما به يارخواهى ايستادم و داد فريادرسى سر دادم، امّا فريادم را نشنيديد و فرمانم را اطاعت نكرديد تا كار از كار گذشت و پايان زشت آن برملا شد. نه با شما سست عنصران خونخواهى توان كرد و نه به مقصود توان رسيد.
شما را به يارى برادرانتان فراخواندم، امّا ناله سر داديد و سستى كرديد به مانند لاغر شترى كه از زخم سينه فرياد كند و از جراحت پشت، زمين گيرشود. آنگاه اندك گروه متزلزل و ناتوانى از شما به سويم آمدند، «گويى آنان را به سوى مرگ مى كشاندند در حالى كه مى نگريستند و كارى از ايشان ساخته نبود».
شريف رضى گويد: كلمه «مُتَذائِبٌ» كه امام ـ عليه السّلام ـ به كاربرده به معناى «مضطرب» است و ريشه آن از «تذاءبت الرّيح» مى باشد يعنى تندباد وزيد. و از همين معنى است كه به گرگ «ذئب» گويند چون در راه رفتن مضطرب و لرزان است.

خطـبه 40
كـلام
حق و باطـل


سخن حقّى است كه باطل از آن خواسته اند. آرى فرمان، فرمان خداست، امّا اينان حكومت و قانون را منكرند. بى ترديد مردم از داشتن زمامدار ناگزيرند، چه نيكوكار و چه تبهكار، تا در پرتو حكومتش مؤمن به كار و سازندگى پردازد و كافر زندگى كند. و بدين ترتيب دنيا بچرخد و روزگار بسر آيد، نيز بيت المال سامان گيرد و دشمن از پا درآيد، راهها امن و آباد گردد، و حقّ ضعيف از قوى ستانده شود تا نيكوكار از شرّ بدكردار در امان مانَد و به راحتى زيَد.

   
 
© کليه حقوق وب سايت متعلق به بنياد نهج البلاغه است .