 |
| |
 |
|
|

|
| |
کتاب :
نهج البلاغه همراه
|

|
|
|
|
|
:مترجم
سيدجمال الدين دين پرور |
|
|
|

|
| |
 |
|
| |
فصلنامه پژوهشي و اطلاع رساني نهج البلاغه شماره 23 و 24
|

|
|
|
|
|
فصلنامه 24- 23
|
|
 |
|
|
|
|
|
|
|
| |
|
|
|
 |
|
 |
|
|
|
اسلام
را بشناسيم
120
اسلام را چنان توصيف كنم كه
هيچ كس تاكنون وصف نكرده
باشد: اسلام يعنى تسليم حق
شدن، و تسليم حق شدن همان
يقين است، و يقين يعنى تصديق
و پذيرفتن همه باورهاى
راستين، و تصديق جز با اقرار
و اعتراف شكل نگيرد، و حقيقت
اقرار، انجام مسؤوليّتهاست و
آن جز عمل نيست.
زشتىِ
بخل
حكمت 121 ـ 124
121
در شگفتم از بخيل! از فقرى كه
مى گريزد زودتر بدان رسد، و
ثروتى را كه مى طلبد از دست
دهد. در دنيا چون فقيران
زندگى كند و در آخرت حساب
ثروتمندان را از او خواهند.
در شگفتم از متكبّر، كه ديروز
نطفه بود و فردا مردار خواهد
شد، و از آن كه درباره خدا شك
كند ولى خلق خدا را بيند، و
از آن كه مرگ را از ياد برَد
در حالى كه مى بيند مردم مى
ميرند، و از آن كه آخرت، يعنى
سرمنزل اصلى را انكار كند ولى
دنيا را كه آغاز آن راه است
بيند، و از آن كه در آبادى
دنياى فانى كوشد ولى خانه
جاودانه را رها كند.
ضرورت
انفاق
122
خداوند را به آن كس كه در مال
و جانش بهره اى ندارد، نيازى
نيست.11
در
نگاهدارى تن
123
در آغاز سرما خود را از آن
بپاييد و در پايان، پذيرايش
باشيد، زيرا آنچه با درختان
كند با شما نيز انجام دهد كه
آغاز آن مى سوزاند و پايان آن
مى روياند.
شناخت
خداوند
124
عظمت آفريدگار در پيشت،
آفريدگان را كوچك دارد در
ديدت.
تقوى،
برترين توشه
حكمت 125 ـ 126
125
آنگاه كه امام ـ درود خدا بر
او ـ از نبرد صفّين بازمى گشت
بر گورستان بيرون كوفه ايستاد
و چنين فرمود: اى ساكنان شهر
وحشت و خانه هاى ناآبادان و
گورهاى تاريك، اى خاك نشينان
تنها و غريب و همنشينان وحشت
و ترس، شمايان پيشتاز ما
بوديد و ما به دنبالتان
خواهيم آمد، امّا از خانه
هاتان بگويم كه در آنها سكنى
گزيدند، و از همسرانتان كه به
كابين ديگران رفتند، و از
دارايى تان كه قسمت كردند.
اين گزارش ما! امّا آنجا چه
خبر؟
آنگاه رو به يارانش كرد و
فرمود: آگاه باشيد اگر اجازه
سخن گفتن داشتند به شما خبر
مى دادند كه برترين توشه تقوى
است.
از
دنيا پند گيريد
126
امام ـ درود خدا بر او ـ شنيد
مردى از دنيا بدگويى مى كند،
چنين فرمود:
اى آن كه دنيا را نكوهش كنى
امّا به فريب آن فريبايى و به
باطلهاى آن مغرور، چگونه است
كه در دام دنيا افتاده اى ولى
آن را سرزنش مى كنى؟
آيا تو آن را به گناه كشيده
اى يا آن تو را؟
كِى به هوى و هوس خواندت، يا
در كدامين زمان تو را فريفت؟
آيا به قبرهاى پوسيده پدرانت،
يا به خوابگاه مادرانت در زير
خاك؟
چه بسا كسان را شخصاً پرستارى
و غمخوارى مى كردى، و شفاى
آنان را مى جستى، و پزشكان را
برايشان فراهم مى ساختى.
صبحگاهان كه داروى تو دواى
آنان نمى شد، و گريه تو به
حالشان
نفعى نمى داشت، و هيچ
كدامشان از محبّت و دلسوزى تو
سودى نمى بردند، و خواست تو
در مورد آنان اجابت نمى
گرديد، و با همه تواناييت
بيمارى را از آنان دور نمى
داشتى. اينها مثالى بود از
دنيا براى تو، و نيز آينه اى
كه سرانجام زندگى يعنى مرگ
خود را در آن بينى.
حكمت 126
دنيا خانه راستى است براى كسى
كه به آن از ديدگاه راستى
نِگرد، و خانه عافيت و سلامت
است براى كسى كه آن را
دريابد، و خانه بى نيازى است
براى كسى كه از آن رهتوشه
بردارد، و خانه موعظه است
براى كسى كه پند پذيرد. دنيا
سجده گاه دوستان خداست و
نمازگاه فرشتگان الهى، و محلّ
نزول وحى خداوندى، و
تجارتخانه دلدادگان ربوبى كه
رحمت را در آن به دست آورند و
بهشت را سود برند.
پس كيست كه دنيا را نكوهش كند
در حالى كه دنيا همواره فرياد
موعظه سر دهد، و بى اعتبارى و
ناپايدارى و مفارقت خود را
اعلام كند، و بر رحيل خود و
اهلش بانگ زند. آرى، دنيا بلا
و مصيبت خود را نمونه بلاى
آخرت قرار داد و شادمانى
اينجا را دورنماى كمرنگى از
شادمانىِ آخرت!
شب را در ناز و نعمت به
سرآوردن، و روز را به ناگهان
به فاجعه جانگداز مبتلا بودن.
پس كار دنيا تشويق به خوبى، و
بى رغبتى از بدى، و ترساندن
از گناه و قانون شكنى، و
هشدار و مراقبت است.
پس گروهى در روز پشيمانىِ
آخرت دنيا را سرزنش كنند، و
ديگر گروه در روز رستخيز آن
را بستايند. آنان كسانى هستند
كه يادآورى دنيا را پذيرا
شدند، و سخن دنيا را شنيدند و
تصديق كردند، و به پندش گوش
فرادادند.
صداى
فرشتگان
حكمت 127 ـ 130
127
خداوند را فرشته اى است كه هر
روز فرياد كند: بزاييد براى
نيستى، و گرد آوريد براى
نابودى، و بسازيد براى
ويرانى.
خود را
به دنيا مفروشيد
128
دنيا خانه «گذر» است نه جاى
«ماندن»، و مردم در آن دو
گروهند: گروهى كه خود را بدان
فروخته و هلاك گشتند، و ديگر
گروهى كه خود را خريدند و
آزاد ساختند.
نشانه
دوست راستين
129
دوست راستين آن است كه دوست
خود را در سه موقع بپايد:
تنگدستى، ناپديد شدن، و
درگذشتن.
جهاد،
سرمايه بزرگ
130
آن كه چهار نعمت بدو داده شود
از چهار رحمت محروم نگردد: آن
كه «دعا» به او داده شد از
«اجابت»، و آن كه «توبه» به
او داده شد از «پذيرش»، و آن
كه «استغفار» به او داده شد
از «مغفرت»، و آن كه
«شكرگزارى» به او داده شد از
«زياد شدن نعمت».
و تصديق آن در كتاب خداوند
است كه درباره دعا فرمود:
«مرا بخوانيد تا پاسختان
گويم»12، و درباره استغفار
فرمود: «آن كس كه دست به بدى
و كار ناشايست زند يا بر خود
ستم روا دارد و آنگاه از خدا
آمرزش خواهد، خداى را بسيار
آمرزنده مهربان يابد»13، و
درباره شكر فرمود: «حتماً
چنين است كه اگر مرا سپاس
گوييد نعمتهاتان را افزون
كنم»14، و درباره توبه فرمود:
«جز اين نيست كه پذيرش توبه
بر خداست براى آنها كه اگر از
روى نادانى دست به كار
ناشايست زنند، سپس بزودى توبه
كنند، خداوند بر آنان
ببخشايد، كه پروردگار داناى
حكيم است»15.
فلسفه
نماز، حج، جهاد و روزه
حكمت 131 ـ 137
131
نماز نزديك كننده پرهيزكاران
به خدا، و حج، جهاد هر ناتوان
است. و هر چيز را رويش و
پالايشى است و رويش و پالايشِ
بدن، روزه است. و جهادِ زن،
گرم نگه داشتن كانون خانواده
و لبخند زندگى و حُسن تدبير
منزل است.
صدقه و
انفاق
132
روزى را با صدقه دادن و احسان
به مستمندان فراهم آريد، و آن
كس كه به پاداش يقين كند دستش
به بخشش باز گردد.
رابطه
تلاش و امدادهاى غيبى
133
كمك الهى، به اندازه تلاش
آدمى رسد.
اقتصاد
در زندگى
134
آن كه به اندازه خرج كند
تهيدست نشود.
فرزند
كمتر، زندگى بهتر
135
كمىِ عائله، افزايشِ توانگرى
است، و اظهار دوستى، نيمى از
عقل است، و اندوه پذيرى نيمى
از پيرى است.
صبر در
مصيبت
136
صبر به اندازه مصيبت فرود
آيد، و آن كه به هنگام مصيبت
خود را زند اجرش ضايع گردد.
روزه دار و نمازگزار راستين
باشيد
137
چه بسيار روزه دارى كه از
روزه اش جز گرسنگى و تشنگى
سودى نبرد، و چه بسيار
نمازگزارى كه از به پا خاستنش
جز
رنج و بيدارى او را حاصلى
نباشد. آفرين بر خواب و خوراك
زيركان.
صدقه و
زكات، دو مسؤوليّت مالى
حكمت 138 ـ 139
138
ايمانتان را با صدقه دادن پاس
داريد، و داراييتان را با
پرداخت زكات بيمه كنيد، و
امواج بلا را با دعا از خود
بگردانيد.
ارزش
دانش و دانش طلبى
139
«كميل» فرزند «زياد» گويد:
اميرمؤمنان علىّ بن ابى طالب
ـ درود خدا بر او ـ دست مرا
گرفت و به سوى صحرا برد،
آنگاه آه غمگنانه اى از دل
بركشيد و چنين فرمود:
اى كميل، براستى اين دلها
مخزن اسرارند و برترين آنها،
رازدارترينِ آنهاست، پس آنچه
مى گويم از من نگه دار.
مردم سه گروهند: عالِم
ربّانى، دانشجوى در راه نجات،
و فرومايگانى كه هر فريادگرى
را پاسخ گويند و از هر سو كه
باد آيد روان شوند، از نور
دانش بهره نگيرند و به پايگاه
محكمى پناه نبرند.
اى كميل، دانش برتر از ثروت
است، زيرا دانش تو را حراست
كند ولى تو بايد مال را حراست
كنى، اگر از مال بردارى كم
شود ولى هرچه از دانش آموزش
دهى رشد و افزايش يابد، و آن
كه بر پايه ثروت اوج گيرد با
نابودى آن فرو افتد.
اى كميل، شناخت دانش و
فراگيرىِ آن از دين است كه
بايد بدان پايبند بود. علم
وسيله كسب طاعت الهى در
زندگى، و ذكر خير
پس از ارتحال است.
دانش ماندگار است و ثروت
ناپايدار و بى اعتبار.
اى كميل، ثروت اندوزان در عين
زندگانى مرده اند، و
دانشمندان تا روزگار باقى است
زنده اند. بدنهاشان از دست
شود امّا ياد و نامشان در
دلهاست.
آنگاه به سينه مبارك اشاره
كرد و فرمود:
حكمت 139
در اينجا دانش انباشته است
اگر دانش پذيرى بيابم.
آرى، كسى هست كه تيزفهم است
ولى امين نيست، دين را وسيله
رسيدن به دنيا قرار دهد و از
نعمتها و علوم الهى عليه
بندگان و دوستانش كمك گيرد.
يا فرمانبردار دانشمندان است
ولى از بصيرت و آگاهى دور است
و با اندك شبهه اى در دل او،
ترديد پديد آيد. بدانيد كه
هيچ يك از اين دو به مقصد
نرسند.
يا سخت لذّتجوست و در برابر
شهوات عنان اختيار از كف دهد
و يا حريص بر گردآورى و ذخيره
مال است. اين دو نيز اصلا
پاسدار دين نيستند و بيش از
هر چيز به حيوانات چرنده شبيه
اند.اينچنين، دانش با مرگ
اهلش مى ميرد.
آرى، زمين از حجّت خدا كه
براى او قيام كند خالى
نمانَد. حجّتهاى الهى يا ظاهر
و مشهورند و يا در هاله اى از
خوف پنهانند تا آنان كه نشانه
هاى روشن خدايى اند از دست
نروند. ايشان چندند و كجايند،
و تا چه زمانى ترسان و
پنهانند؟
به خدا سوگند، آنان از نظر
شمار اندكند ولى در پيشگاه
پروردگار قدرشان از همه
بالاتر است، و خداوند به
وسيله آنان حجّتها و
معجزاتش را حفظ كند تا آنها
را به حجّتهاى بعدى سپارند و
در قلوب همانندانشان بارور
سازند.
دانش راستين بر امامان هجوم
آرد و روح يقين در وجودشان
تبلور يابد، و آنچه را
خوشگذرانان سخت مى پندارند
آسان دانند، و بدانچه جاهلان
از آن بهوحشت آيند انس گيرند.
در دنيا با بدنهايى كه
روحهاشان به ملكوت اعلى
پيوسته است همدمند. اينان
جانشينان خدا در زمين، و
دعوتگران به سوى دين اويند.
آه آه كه چقدر به ديدارشان
مشتاقم! اى كميل، اگر خواستى
بازگرد.
زبان،
آينه انسان
حكمت 140 ـ 142
140
شخصيّت آدمى زير زبانش نهفته
است.
شخصيّت
خويش را بشناس
141
آن كس كه منزلت خويش نشناسد
به هلاكت رسد.
پندهاى
جاودانه
142
مردى از آن حضرت خواست كه او
را موعظه كند، امام ـ عليه
السّلام ـ فرمود:
همچون كسى مباش كه بى عمل،
آرزوى آخرت كند و با آرزوى
دراز اميدوار توبه باشد. در
دنيا چون پارسايان سخن گويد
ولى بسان دنياپرستان عمل كند.
از دنيا هرچه بدو دهند سير
نشود، و اگر در تنگنا قرار
گيرد قناعت نكند. از شكر داده
ها ناتوان است ولى زياده
خواهد. نهى از منكر كند ولى
خود مرتكب آن شود، به معروف
امر نمايد ولى خود آن را ترك
كند. صالحان را دوست دارد ولى
كردارش برخلاف آنهاست،
گناهكاران را دشمن دارد در
حالى كه
خود از آنهاست. به
علّت زيادى گناه از مرگ
ناخشنود است ولى از آن دست
برندارد، اگر بيمار شود به
پشيمانى از گناه رو آرد و اگر
سلامتى را بازيابد به لهو و
لعب پردازد. در روزگار خوشى و
عافيت، خودپسند است و در
هنگامه بلا و گرفتارى نااميد.
اگر بلايى بدو رسد با
درماندگى دعا كند و اگر گشايش
و رفاهى فراهم آيد مستكبرانه
روى گرداند.
حكمت 142
در امور مادّى حتّى به گمان
سود هم از نفس خود فرمان
برَد، ولى آنجا كه يقين به
منافع اخروى دارد بر نفس خود
حاكم نيست. نسبت به ديگران به
سبك تر از گناه خود مى ترسد و
براى خود بيش از عملش اميدمند
است.
اگر بى نياز گردد طغيان كند و
به گناه روى آرد، و اگر
تهيدست شود نااميد و افسرده
گردد. آنگاه كه كارى انجام
دهد ناقص و ناتمام گذارد، و
آنگاه كه پرسش كند اصرار
ورزد.
اگر شهوتى براى او پيش آيد
معصيت كند و از آن نگذرد، ولى
توبه را به امروز و فردا
افكنَد. اگر رنج و محنتى بر
او وارد شود از مرز دين خارج
گردد. از پندگرفتن سخن گويد
ولى خود پند نپذيرد، در موعظه
كردن مبالغه كند ولى خود از
آن طرفى نبندد. از نظر گفتار
پرگو و مجلس دار است ولى از
جهت كردار، كم كار و عقب
مانده. در امور ناپايدار،
جدّى است و در امور جّدى و
ماندگار، سست انگار. بهرهورى
در طاعت و خدمت را بهره دهى،
و بهره دهى در ظلم و گناه را
بهرهورى بيند. از مرگ هراسد
ولى بر فوت فرصتها پيشى
نگيرد. گناه ديگران را بزرگ
شمارد در حالى كه بزرگتر از
آن را از خود كوچك انگارد.
اطاعت خود را بزرگ بيند ولى
اطاعت ديگران را كوچك شمارد،
پس بر مردم سخت گيرد و بر خود
آسان. سخن بيهوده با
ثروتمندان را بيش از ذكر خدا
با مستمندان دوست دارد. به
نفع خود عليه
ديگران قضاوت كند ولى
هيچ گاه به ضرر خود و نفع
ديگران داورى نكند. ديگران را
ارشاد كند ولى خود را گمراه
سازد. مردم از او فرمان برند
ولى او با آنان مخالفت كند.
از ديگران حقّ خود را به طور
كامل خواهد ولى خود هرگز حقّ
مردم را درست نپردازد. از
مردم ترسد نه براى خدا، ولى
از خدا نترسد درباره مردم.
اگر در اين كتاب تنها همين
گفتار بود، از نظر پند جان
افروز و حكمت عالى و
بينش براى بينشگر و
عبرت براى بيننده انديشمند،
كافى بود.
سرانجام هر كس رقم زده شده
است
حكمت 143 ـ 148
143
هر كس را سرانجامى است شيرين
يا تلخ.
دنياى
زودگذر ناپايدار
144
خوشى يا ناخوشى دنيا ماندگار
نباشد، و آنچه درگذرد گويى
اصلا نبوده است.
بر اثر
صبر نوبت ظفر آيد
145
آن كه صبر پيشه كند پيروز شود
گرچه زمان به درازا كشد.
از كار
بد ديگران شادمان نباشيد
146
هر كس از هر كار خشنود باشد و
بدان رضايت دهد چون كسى است
كه آن را انجام داده، و هر كس
دست به كار باطلى زند مرتكب
دو گناه شده است: گناه انجام
آن، و گناه رضايت بدان.
وفادارى
147
با كسانى پيمان بنديد كه
وفادار باشند.
اطاعت
در گرو معرفت
148
بر شماست اطاعت از آن كه در
نشناختنش عذرى نداريد.
چشم و
گوش خود را باز كنيد
حكمت 149 ـ 155
149
اگر ديدگانتان را بگشاييد مى
بينيد، و اگر راه پذير باشيد
راه نشان داده شده است، و اگر
گوشهاتان را باز كنيد پيامها
را خواهيد شنيد.
تربيت
و هدايت با احسان و خدمت
150
آنجا كه خواهى برادرت را
سرزنش كنى به نيكويى خدمت نما
و آزارش را با بخشش به او
برطرف ساز.
شخصيّت
خود را پاس دار
151
آن كه به جاهاى تهمت خيز رود
اگر كسى بدو گمان بد برَد او
را سرزنش نكند.
خودرأى
و جاه طلب مباش
152
هركه بر مسند رياست و جاه
طلبى نشيند همه چيز را براى
خود خواهد و به راه استبداد
رود، و كسى كه خودرأى باشد به
هلاكت رسد، و آن كه با ديگران
مشورت كند در عقل آنان شريك
گردد.
رازدار
خود باش
153
آن كه سرّ خويش بپوشاند
اختيارش به دستش باشد.
از
نادارى بپرهيز
154
نادارى بزرگترين مرگ است.
شرايط
حقگزارى
155
آن كه حقگزار كسى باشد كه حقّ
او را نشناسد، بنده او شده
است.
تنها
اطاعت از خدا
حكمت 156 ـ 164
156
اگر اطاعت از آفريدگان موجب
معصيت آفريدگار باشد، روا
نيست.
بيجا
سرزنش نكنيد
157
نبايد كسى را به خاطر تأخير
حق خواهيش سرزنش كرد، بلكه بر
مطالبه آنچه حقّ او نيست بايد
ملامت نمود.
خودپسندى ممنوع
158
خودپسندى مانع رشد و ترقّى
است.
از
مصاحبت ياران توشه برداريد
159
رستاخيز نزديك است و همنشينى
با ياران اندك.
حق بر
حقجو پوشيده نيست
160
آن كس كه ديدگانش باز باشد حق
را روشن يابد. |
|
|
|
|
|
|