 |
| |
 |
|
|

|
| |
کتاب :
نهج البلاغه همراه
|

|
|
|
|
|
:مترجم
سيدجمال الدين دين پرور |
|
|
|

|
| |
 |
|
| |
فصلنامه پژوهشي و اطلاع رساني نهج البلاغه شماره 23 و 24
|

|
|
|
|
|
فصلنامه 24- 23
|
|
 |
|
|
|
|
|
|
|
| |
|
|
|
 |
|
 |
|
|
|
از كار
كارهاى دشوار استقبال كن
241
برترين كردار آن است كه خود
را بدان وادارى و از سختىِ آن
نهراسى.
راههاى
شناخت خداوند
242
خداى را به درهم شكستن
تصميمها و فسخ قراردادها و
دگرگونىِ همّتها شناختم.
ارتباط
دنيا و آخرت
243
تلخكامى دنيا شيرينكامىِ آخرت
است و شيرينكامى دنيا
تلخكامىِ آخرت.
آثار
ايمان
244
خداوند ايمان را براى پالايش
از شرك واجب كرد،
و نماز را براى دورى از
خودبينى و خودپسندى،
و زكات را براى گشايش روزى،
و روزه را جهت آزمايش خلوص
بندگان،
و حجّ را براى تقويت دين،
و جهاد را به خاطر عزّت و
شكست ناپذيرى اسلام،
و امر به معروف را جهت مصلحت
توده،
و نهى از منكر را به منظور
بازداشتن نادانان،
و پيوند با خويشان را براى
رويش نسل،
و قصاص را به منظور حفاظت از
خونريزى،
و اجراى حدود الهى را به خاطر
جلوگيرى از گناهان،
و ترك شرابخوارى را براى
نگهدارى عقل،
و دورى از دزدى را به منظور
ضرورت پاكدامنى،
و ترك آلودگىِ دامن را به
خاطر حفظ خاندان و تبار،
و ترك همجنس بازى را براى حفظ
نسل،
و به قانون گواهى دادن را
براى كشف مطالب انكارشده،
و ترك دروغ را براى بزرگداشت
و احترام راستگويى،
و سلام را جهت امنيّت از
ترسها،
و امامت را براى سامان دادن
امّت،
و اطاعت را براى تحقّق امامت.
قانون
سوگند
245
اگر خواستيد ستمگر را سوگند
دهيد چنين قسمش دهيد كه گويد:
«از حول و قوّت الهى بيزار
است»، كه اگر به دروغ قسم ياد
كند بزودى سياست شود، امّا
اگر «به خدايى كه جز او خدايى
نيست» سوگند ياد كند در
عقوبتش تعجيل نشود، زيرا
خداوند را به يكتايى خوانده
است.
خود
وصىّ خويش باش
246
اى فرزند آدم، خود وصىّ خود
باش و آنچه مى خواهى كه پس از
تو در اموالت انجام دهند، خود
انجام ده.
تندخويى = ديوانگى
247
تندخويى نوعى ديوانگى است،
زيرا تندخو پشيمان شود، و اگر
پشيمان نشود ديوانگيش دائمى
است.
حسادت،
بيمارى است
248
سلامتى بدن در پرتو دورى از
حسد است.
آثار
خير شاد كردن دلها
249
امام ـ درود خدا بر او ـ به
«كميل» فرزند «زياد نخعى»
فرمود: اى كميل، خانواده ات
را دستور ده كه روز را به
فراگيرى اخلاق نيك بپردازند و
شباهنگام در پى كمك رسانى به
افتادگان باشند. سوگند به
خدايى كه صداها را شنود، هركس
دلى را شاد كند خداوند از آن
شادى، لطفى براى او ذخيره كند
كه به هنگام نزول بلا، چون
سيل در سرازيرى به دادش رسد
تا آن بلا را از او بگردانَد
همان گونه كه شتر غريب را از
چراگاه برانند.
صدقه
در تنگدستى
250
اگر تنگدست شديد با صدقه دادن
با خدا معامله كنيد.
تفسير
وفادارى
251
وفادارى با نامردمان، پيش خدا
نامردمى است، و نامردمى با
نامردمان در پيشگاه الهى
وفادارى است.
فريب
نخوريد
252
اى بسا آن كه از نعمتِ مدام
به دام افتد، و پرده پوشى
الهى او را بفريبد، و از
گفتار نيكويى كه مردم درباره
اش گويند به فتنه درآيد. و
خداوند سبحان هيچ بنده اى را
چون مهلت دادن به او نيازموده
است.
اين سخن پيش از اين گذشت ولى
در اينجا با افزونيهاى نيكو و
سودبخش تكرار شد.
حكمت
ويژه
در اين فصل بخشى از كلمات
عجيب آن حضرت ـ درود خدا بر
او ـ تفسير شده است.
ظهور
امام مهدى (عج)
1)در حديثى از حضرتش آمده
است: به هنگام آخر زمان،
سروَر بزرگ مردم با همراهانش
قيام پيروزمند خود را آغاز
خواهد كرد، و مردم به سرعت
ابرهاى پاييزى در ركابش حاضر
شوند.
ياد
ياران
2)و در حديثى ديگر، حضرت
درباره «صَعصَعة بن صَوْحان»
كه از ياران امام و سخنورى
ممتاز بود فرمود: اين، خطيب
ماهر و زبردستى است.
منظور امام از جمله فوق،
زبردست در خطبه و ايراد
سخنرانى است و هر كس را كه در
سخنگويى توانا و يا در حركت
پويا باشد «شحشح» گويند و اين
لفظ در غير اين مورد به معناى
بخيل و خسيس است.
خطر
خصومت
3)و نيز در حديث ديگرى فرمود:
براى خصومت و دشمنى مهلكه
هايى است.
«قُحَمْ» به معناى مهلكه هاست
زيرا دشمنى و دشمنكامى آدمى
را معمولاً در پرتگاههاى خطر
و نابودى مى افكند، و به همين
معنى است «قُحْمَةُ
الاَْعْرابِ» كه مردم را
خشكسالى در رسد پس ثروتشان را
نابود كند و اين هلاكت آنان
در آن سال است.
و نيز به معناى ديگر آمده است
و آن اين است كه خشكسالى آنان
را به كوچ مجبور كرده و از
صحرا به شهر آورده است.
درباره
ضرورت ازدواج
4)و در حديثى از آن حضرت ـ
درود خدا بر او ـ آمده است:
چون زنان به حدّ بلوغ و توان
جنسى رسند، ازدواج سزاوارتر
است.
و درروايت ديگر «نَصُّ
الحِقاقِ» آمده است، معناى
«النص» پايان هر چيز و آخرين
درجه از آن را گويند، مثلاً
«اَلنَّصُ فِى السَّيرِ» يعنى
آخرين قدرى كه چارپايان توان
پيمودن آن را دارند، و در
آنجا كه گويى: «نَصَصْتُ
الرَّجُلَ عَنِ الاَمْرِ»
منظورت آن است كه از او مطلبى
را پرسيدى تا آنچه مى داند
بدانى و به اصططلاح تخليه
اطلاعات كنى، پس معناى «نَصُّ
الْحِقاق» در اينجا رشد و
بلوغ است زيرا پايان كودكى و
زمانى است كه كودك به دوران
نوجوانى يعنى بزرگى مى رسد، و
اين بيان، از فصيح ترين و
شگفت آورترين كنايه ها در اين
مورد
است.
«عُصبه» به معناى مرد و كنايه
از ازدواج و تشكيل خانواده
است. در واقع امام مى فرمايد:
آنگاه كه دختران به حدّ بلوغ
رسند پس خويشاوندان پدرى بدو
سزاوارتر از خويشان مادرى
هستند در صورتى كه از محارم
او باشند مانند برادر و عمو،
و نيز در مورد ازدواج او اگر
بخواهند.
معناى ديگر «حِقاق» جدال و
خصومت است و آن در مورد
مذكور، جدال مادر با خانواده
پدر در مورد دختران است كه هر
يك گويند ما از شما بدو
سزاوارتريم كه ريشه اين لغت
از «حاقَقْتُهُ حِقاقًا
مِثْلَ جادَلْتُهُ جِدالاً»
مى باشد.
معناى ديگر «نَصُّ
الْحَقائِقِ» بلوغ عقل و
انديشه است يعنى ادراك، براى
اين كه منظور امام عليه
السّلام از اين جمله پايان
زمانى است كه از آن به بعد،
حقوق
و احكام واجب شود و كسانى كه
«نصّ الْحَقائِقِ» روايت كرده
اند منظورشان جمع حقيقت است.
اين معنى را «ابوعبيد قاسم بن
سلاّم» آورده است، اما آنچه
نزد من درست آيد آن است كه
معناى «نصّ الحقاق» در اينجا
رسيدن دختر به حدّ بلوغ و
رشدى است كه بتواند ازدواج
كند و در حقوق خود تصرّف
نمايد از باب تشبيه به
«حِقاقُ مِنَ الاِْبِلِ» كه
جمع «حِقَّه» و «حِقّ» است و
آن شترى است كه سه سال آن
تمام شده و در چهار سالگى
وارد گرديده و در اين موقع
است كه مى توان بر پشت آن بار
نهاد و در مسافرتها از آن سود
برد.
«حقائق» نيز جمع «حِقّه» مى
باشد، پس هر دو روايت به يك
معنى بازمى گردد، و اين معنى
در روش زندگى اعراب از معناى
ديگر مناسب تر است.
آثار
ايمان
5)و در حديثى از آن حضرت ـ
درود خدا بر او ـ آمده است:
ايمان در قلب آدمى نقطه سپيد
و نور آرد كه هرچه ايمان زياد
شود آن نور افزايش يابد.
درباره
زكات
6) و در حديثى از آن حضرت ـ
درود خدا بر او ـ آمده است:
آدمى اگر طلب نامعلوم خود را
وصول كند، بايد زكات آن را
بپردازد.
«ظَنُون» در لغت به طلبى
گويند كه طلبكار نمى داند آن
را دريافت كرده است يا خير،
گويى بدان گمان برده است،
گاهى فكر مى كند آن را گرفته
و گاهى خير. و اين از فصيح
ترين كلمات است.
«ظنون» به معناى ديگر نيز به
كار رود: هر كارى كه آن را
طلب كنى و ندانى به كجا رسد،
و بر همين معنى شعر «اعشى»
است:
«آن چاهى كه معلوم نيست آبى
دارد يا خير و دور از صداى
ريزش باران است كجا و آن رود
عظيمى كه وقتى پرآب شود كشتى
و شناگر ماهر را در كام خود
فرو برد؟» «جُدّ» به معناى
چاه كهنه در بيابان است و
«ظنون» چاهى كه معلوم نيست در
آن آب هست يا خير.
خودسازى در جبهه
7)حضرت ـ درود خدا بر او ـ
سپاهى را براى جنگ اعزام مى
كرد، در بدرقه آنان چنين
فرمود: از زنان تا مى توانيد
كناره گيريد.
معنى اين است كه از ياد آنها
و دلمشغولى و نزديكى بدانان
منصرف شويد، زيرا اين كار
بازوى جوانمردى را سست نمايد
و در اراده پولادين خلل وارد
كند و از تعقيب دشمن بازدارد
و انديشه را از عمق در جنگ
بگرداند. و هر كس از چيزى
امتناع كند اين كلمه
(أَعْذَبَ) را درباره او به
كار برند، مثل كسى كه از
خوردن و آشاميدن خوددارى
ورزد.
8)و در حديث اميرمؤمنان على ـ
عليه السّلام ـ چنين آمده
است: چونان قمارباز برنده اى
است كه غنيمت و ثروت را با
اوّلين پيروزى انتظار كشد.
«ياسِرُون» كسانى هستند كه
ابزار قمار را بر كشته شتر
اندازند و «فالِج» پيروز
برنده است. و كلمه «فَلَج» به
دو صورت مفعول مى گيرد: با
واسطه «فَلَجَ عَلَيْهِمْ»، و
بدون واسطه «فَلَجَهُمْ».
«راجز» شاعر گويد: «آنگاه
برنده اى را ديدم كه پيروز
گشته».
9)و در حديث امير مؤمنان ـ
درود خدا بر او ـ آمده است:
آنگاه كه آتش جنگ زبانه مى
كشيد ما به پناه پيامبر مى
رفتيم، و هيچ يك از ما چون
پيامبر به دشمن نزديك نبود.
معنى اين است كه وقتى ترس از
دشمن بالا مى گرفت و جنگ، چنگ
و دندان مى نمود، مسلمانان از
نبرد شخصى پيامبر روحيه و
نيرو مى گرفتند، پس خداوند به
بركت رسولخدا ـ درود الهى بر
او و خاندانش ـ يارى خود را
بر ايشان نازل مى كرد و آنها
از آنچه مى ترسيدند در امان
مى ماندند.
حكمت ويژه (9)
سخن حضرت: «إِذَا احْمَرَّ
الْبَأْسُ» كنايه از شدّت
نبرد است. در اين مورد سخنان
ديگر نيز هست كه بهترينشان
اين است: كه امام ـ عليه
السّلام ـ حرارت جنگ را به
آتشى تشبيه فرموده كه داغى و
سرخى دارد. از ادلّه آن، سخن
پيامبر ـ درود خدا بر او و
خاندانش ـ است آنگاه كه در
جنگ «حنين» با قبيله «هوازن»
شمشير زدن و كرّ و فرّ
جنگجويان را ديد، فرمود:
«ألاْنَ حَمِىَ الْوَطِيس». و
«وطيس» تنور افروخته را
گويند. بنابراين رسولخدا ـ
درود خدا بر او ـ درگيرى شديد
جنگ را به شعله هاى فروزان
آتش تشبيه فرمود. اين فصل به
پايان رسيد و ما دوباره به
ترتيب گذشته در اين باب بازمى
گرديم.
شكايت
امام از مردم
253
آنگاه كه حضرت خبر غارت و
هجوم لشكريان معاويه را به
شهر «انبار» دريافت نمود خود
پياده حركت كرد تا به «نخيله»
رسيد. در آنجا مردم بدو
پيوستند و گفتند: اى
اميرمؤمنان، ما هستيم و تو را
از نبرد با آنان كفايت مى
كنيم. امام ـ درود خدا بر او
ـ فرمود: به خدا سوگند،
شمايان مرا ازشرّ خودتان هم
كفايت نمى كنيد چه رسد به شرّ
ديگران! اگر مردم در گذشته از
ستم حاكمانشان شكايت مى كردند
من امروز از ستم مردمم شكوه
دارم، گويى من پيرو و
فرمانبرم و آنانند راهبر و
فرمانروا!
پس از اين سخن كه بخشى از آن
در اينجا آمده است دو تن از
يارانش پيش آمدند و يكى از
آنان گفت: من جز خودم و
برادرم اختيار كسى را ندارم.
اى اميرمؤمنان، گوش به فرمانت
هستيم. امام فرمود: شما كجا و
خواسته من كجا؟!
شناخت
و يارى حق
254
گويند «حارث بن حوط» به امام
عرض كرد: آيا پندارى كه من
اصحاب جمل را گمراه مى بينم؟!
حضرت فرمود: اى حارث، تو كوته
بينى و از دورانديشى و
بلندنظرى دور، از اين رو حق
را وانهادى! تو حق را نشناختى
تا اهلش را بشناسى، و از
شناخت باطل نيز درماندى، پس
باطل گرايان را هم نشناختى.
حارث گفت: من به همراه «سعد
بن ابىوقّاص» و «عبداللّه
عمر» كناره گرفتم. امام
فرمود: آن دو هم حق را يارى
نكردند و باطل را خوار
نساختند.
به
قدرتمندان غبطه مخور
255
همنشين زور و قدرت چون
شيرسوار است كه ديگران به
موقعيّت و مقام او غبطه خورند
ولى خود بهتر داند كه در چه
موقعيّت خطرناكى است.
بازتاب
احسان به ديگران
256
به فرزند ديگران نيكويى كنيد
تا فرزندانتان را نيكو دارند.
پذيرش
سخنان حكيمان
257
سخن حكيمان اگر درست باشد
داروى شفابخش است و اگر خطا
باشد، درد.
رسالت
خبرنگار و مورّخ
258
مردى از امام ـ درود خدا بر
او ـ خواست كه ايمان را براى
او بيان كند، حضرت فرمود:
فردا بيا تا در حضور مردم تو
را خبر دهم كه اگر تو سخن مرا
از ياد بردى ديگران نگه
دارند، زيرا كلام، رمنده اى
را مانَد كه بعضى آن را
بيابند و بعض ديگر از دست
دهند.
شريف رضى گويد: ما پاسخ امام
را در مورد اين سؤال در گذشته
(حكمت شماره 31) آورديم.
غم
روزى مخور، بر هم مزن اوراق
دفتر را
259
اى آدميزاده، غصّه روزىِ روزى
را كه نيامده است مخور، كه
اگر آن از عمرت باشد خداوند
روزيت را در آن روز خواهد
رساند.
در
دوستى و دشمنى اندازه نگه دار
260
در دوستىِ دوستت اندازه نگه
دار، شايد روزى دشمنت گردد;
با دشمنت نيز از حد مگذر،
شايد روزى دوستت گردد.
تلاش
براى دنياى ديگران
261
مردم در دنيا دو گونه
كردارند: گروهى در دنيا براى
دنيا آنچنان تلاش كنند كه
آخرت را از ياد برند. از فقر
بازماندگانشان ترسند ولى از
نادارى خود هرگز، پس عمر خود
را در راه منفعت ديگران تباه
سازند.
و گروهى ديگر در دنيا براى
آخرت تلاش كنند، پس آنچه سهم
آنان از دنيا باشد بدون تلاش
دريافت دارند، و درنتيجه هر
دو بهره را برند: دنيا و
آخرتشان آباد گردد، و در
پيشگاه الهى روسپيدند، از خدا
هم چيزى را نخواهند كه از
ايشان دريغ كند.
مصارف
اموال الهى
262
روايت است كه در حضور عمر در
روزگار فرمانرواييش، از
زيورهاى كعبه و زيادىِ آن سخن
به ميان آمد، گروهى گفتند:
اگر آنها را برگيرى و سپاه
مسلمين را بدان تجهيز كنى
ثواب آن برتر باشد، كعبه زيور
نخواهد. عمر بدان تصميم گرفت
و از امير مؤمنان ـ درود خدا
بر او ـ پرسيد، امام فرمود:
قرآن بر پيامبر فرود آمد در
حالى كه اموال چهارگونه
بودند: دارايى مسلمانان كه در
مقام ارث بين وارثان تقسيم مى
شد; اموال عمومى كه بر
نيازمندان قسمت مى فرمود; خمس
كه مصرف آن را خداوند معلوم
نموده بود; و صدقات كه بر
نيازمندان توزيع مى شد. امّا
زيورهاى كعبه در آن روزگار هم
بود ولى به حال خود واگذاشته
شد آن هم نه از روى فراموشى،
و جايى هم بر خدا پنهان نبود.
پس آن را در همان جايى كه خدا
و پيامبرش مقرّر داشتند
بگذار.
آنگاه عمر به حضرت گفت: اگر
نبودى رسوا شده بوديم. و
زيورهاى كعبه را به حال خود
وانهاد.
داورى
درباره دو دزد
263
دو نفر را كه از بيت المال
دزدى كرده بودند نزد امام
آوردند. يكى از آن دو خود
برده اى از بيت المال بود و
ديگرى برده مردم. حضرت چنين
داورى فرمود: امّا اين برده
كه خود از بيت المال است حدّى
بر او نيست زيرا بعضى از مال
خدا بعض ديگر را خورده است، و
امّا ديگرى را بايد بر او حدّ
جارى كرد.پس دست او را قطع
كردند.
فتنه
ها، بستر مناسب بدعتها
264
اگر اين فتنه ها آرام گيرد
بدعتها را بردارم.
نظام
توزيع روزى
265
قطعاً بدانيد كه خداوند براى
بندگان خود ـ هرچند زرنگ و
پرتلاش باشند ـ بيش از آنچه
در دفتر تقدير نوشته، قرار
نداده است. نيز ناتوانى و كم
تلاشىِ20 آنان، مانع از رسيدن
آنچه مقدّر است نخواهد شد.
و آن كسى كه داراى اين شناخت
باشد و آن را به كار بندد از
همگان در آسايش پرسود، برتر
است، و آن كه اين فرهنگ را
وانهد و در آن ترديد كند از
همه مردم گرفتارتر و
زيانكارتر است. و چه بسيار
كسان كه نعمت بر آنان ريزش
دارد ولى آن نعمت مقدّمه عذاب
الهى است، و چه بسيار
گرفتاران كه مورد آزمايش اند.
پس اى شنونده، بر سپاست
بيفزاى، و از شتابت بكاه، و
در ايستگاه روزيت بايست.
ضعف
نفس، آفت دانش و يقين
266
دانش خود را نادانى مينگاريد،
و نيز يقين خود را به شك
تبديل نكنيد. آنگاه كه
دانستيد به كار بنديد، و
آنگاه كه يقين كرديد گام پيش
گذاريد.
طمع،
دام فريب طمعكار
267
طمع، آدمى را بر لب آب آورَد
ولى تشنه برگردانَد، ضمانت
كند امّا وفا نكند. اى بسا
نوشنده آب كه پيش از سيراب
شدن گلوگيرش شود. هر قدر ارزش
زرد و سرخ دنيا بيشتر آيد از
دست دادنش مصيبت بارتر باشد.
آرزوهاى دراز ديده بصيرت را
كور كند، و بهره ها سراغ كسى
رود كه در پى اش نباشد.
بيمارىِ رياكارى
268
خدايا، به تو پناه برم از
اينكه در ديدگاه ديگران زيبا
باشم امّا باطنم در پيشگاه تو
زشت باشد، تا با مردم رياكارى
كنم به آنچه تو از من آگاهى،
پس براى مردم ظاهرم را زيبا
كنم امّا با عمل زشتم به سوى
تو آيم به خاطر نزديكى به
بندگان و دورى از خشنودى تو.
حكمت 269 ـ 274
دنيا
در آينده به عدالت زنده شود
269
نه، سوگند به خدايى كه به
قدرت او پايان شب سيه سفيد
است، جهان اينچنين نمانَد،
بلكه به عدالت زنده شود.
ارزش
كار خوب پياپى
270
«اندكِ» پياپى و پيوسته،
اميدبخش تر از «زيادِ» خستگى
آور و ناپايدار است.
مستحبّات را مانع واجبات قرار
ندهيد
271
اگر مستحبّات، واجبات را ضرر
رسانَد مستحبّات را رها كنيد.
ابعاد
سازنده «ياد مرگ»
272
آن كه دورىِ سفر را ياد كند،
آماده شود.
عقل و
انديشه
273
ديدن، تنها با چشم نيست، چه
بسيار چشمها كه به صاحبش
خيانت كند، امّا عقل، كسى را
كه از او نصيحت خواهد فريب
ندهد.
غفلت،
مانع پذيرش موعظه
274
ميان شمايان و موعظه حجابى از
غفلت است.
شناخت
دانا و نادان
275
نادانتان در كار افزايد و
دانايتان از كار گريزد.
بهانه
جويى، نشانه نادانى و ناآگاهى
276
دانش و آگاهى، راه عذر بر
بهانه جويان بسته است.
به كار
خير بشتابيد
277
هركه را به شتاب خوانند مهلت
خواهد، و هر كه را فرصت باشد
امروز و فردا كند.21
به
خوشحاليها دل مبند
278
هرچه را مردم گفتند «خوش
باد»، روزگار براى او بد
نهاد.
در كار
خدا دخالت مكن
279
از آن حضرت درباره «قضا و
قدر» پرسيدند، فرمود: راهى
است تاريك، آن را مپوييد; و
دريايى است ژرف، خود را به آب
ميفكنيد; اين راز الهى است،
براى دسترسى بدان خود را به
زحمت ميندازيد.
نادانى، عقوبت فرومايگى
280
آنگاه كه خداوند بنده اى را
پست و رذل يابد دروازه دانش
را بر او بندد. |
|
|
|
|
|
|